نوشته شده توسط مادر

وقتی بعد از چند هفته یا حتی دو سه ماه، یاد می گیری دیگر به کلاه نگویی «دالاه»، به آلبالو نگویی «آل» یا کمی پیشترفته ترش، «آبالا» و به کیوی نگویی «تیبی»، دوست دارم باز هم همان کلمه ی اشتباهِ قشنگ را بگویم و ازت بخواهم آن را مثل قبل بگویی. مثل وقتی که بابا می رود ماشین را «جابه جابه» کند و تو دیگر آن را اشتباه نمی گویی و من همچنان در دلم، مدام می گویم بابا رفته ماشین را جابه جابه کند.

انگار می خواهم گذشت زمان را انکار کنم. می خواهم به خودم دروغ بگویم که تو قرار نیست بزرگ شوی و من قرار نیست پیر شوم، در حالی که قرار است.

و این روزها، پیشرفت های تو مدام به یادم می آورد که زمان، با سرعت در گذر است.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious