سلام.

 

زود بود که دشمنان، زنند بر سر سنان

راس بریده ی تو و راس بریده ی مرا

 

محرم اومد و همراهش برای من روز مادر. روز مادر برای من، شبه. یه شب تاریک. یه شب مثل شب های دیگه و کاملا متفاوت با همه شب های عمرم چه اونهایی که گذشته چه اونهایی که سالهای بعد میاد. شب پنجم محرم. روز مادر. قربون اون لحظات آخرت برم. توی اون پله های تنگ و تاریک. خدا نبخشه اون دکتری رو که تشخیص داد تو از خفه گی شهید شدی. خاک بر سر این فکر بازیگوش که به تندی و در آن واحد سفر می کنه و می ره به قبل. میره جایی که بودی و میاد جایی که نیستی. هر موقع یه دفعه می ترسوندمت و یه دفعه ای می پریدم بیرون و هول ورت می داشت می گفتی: یا فاطمه ی زهرا. با همون لحن خاص خودت که الان تو گوشمه.

قربون اون لحظات آخرت. قربون اون یا فاطمه زهرا گفتن آخرت. الهی محمدت بمیره که هول برت داشته بوده. الهی محمدت زیر گل می رفت جای تو. توی اون گودی. خدا نبخشه من رو اگه دخترت بیاد و این روضه باز خوندن من رو ببینه. خدایا مائده نیاد تو این وبلاگ به خودت قسم. می خوام بگم. می خوام بنویسم که سر مامانی من موقعی که می دادمش تو قبر دست بابا چی شد. الهی بمیرم که از دستم یه لحظه زودتر رها شدی و سر نازت خورد به دیواره بلند اونجا و بابا گرفتت. خیلی گود بود. تا کمر دولا بودم. خداااااااااااااااااا. وای. تا چند ماه اون صحنه یادم نمی رفت. الهی بمیرم برات عزیزم. مامان قشنگم.

مگه دیگه هست محرمی که بیام اینجا و فقط از امام حسین بگم و تو رو یادم بره؟ هر ضربه ای که تو سینه ام می زنم حواسم به ذکر یا حسینم هست و نگاهم به چهره قشنگت که پشت سر مداح رو پرده ها از دل کلمه حسین بیرون اومده و نگام می کنه.

الان باید می بودی مامان گلم. که بهت بگم مامان گلم. اون موقع ها نمی فهمیدم هیچی. هیچی. الان دارم خانواده کوچیک خودم رو می بینم می فهمم عجب چسبی بودی برای خانواده. عجب قوامی بودی تو خونه. چه چراغ پر نوری. الان می فهمم که تا ساعت یک نصفه شب منتظر من می موندی پشت پنجره تا از هیئت بیام و بپرسی شام دادند یا برات تخم مرغ درست کنم یعنی چی…

ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.


این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious