سلام.

وقتی که چشمام روی هم بسته می شه

وقتی دلم از زمونه خسته می شه

چشمامو دریا می کنم

عقده هامو وا می کنم

یاد قدیما می کنم

یاد قدیما می کنم

قدیم قدیم …

خیلی قدیم هم نه همین پارسال

……

چشمات که بسته می شه

می لرزه تن زینب

مادر ببین کنارت

پر پر زدن زینب

……

آخیش. دلم خنک شد. چند وقت بود به این فکر می کردم که دیگه هیچ وقت حس اون موقع ها که میومدم خونه و خونه سرشار بود از مامان رو درک نمی کنم. ولی دیشب که رفتم مسجد ارک پر کشید دلم یه خورده… در و دیوار مسجد مامان بود. بوس کردنی و دوست داشتنی. یه دونه سن زده بودند اون جلو همه به اون نگاه می کردند. ولی نگاه من به پرده های زنونه بود. لابد همه دور و بری ها می گفتن با خودشون که چه چشم چرون. گرچه پرده بود و نقش مامان و …. دیگه هیچی نبود. یه سقف جدید بود که دل آدم رو می سوزوند. اینقدر که محکم بود و نمی تونست آتیش بگیره. اینقدر که غیر قابل افتادن و آتیش گرفتن بود دل آدم می گرفت والله.

دیشب شب مسلم بن عقیل بود. منصور مسلم بن عقیل خوند. مردم مسلم بن عقیل گریه کردند. ولی شب اول که این شد: در آغوش مادر

خدایا! نه نه …. من دیگه خودم نمی یام پیشت. وای سا… مامان …. مامان …. مامان مگه نمی شنوی دارم صدات می کنم. بیا برو پیش این آ خدا بگو من رو آدم کنه. یه دقه بیا و برو… مامانی!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious