نمی دانم برای شما هم این اتفاق پیش آمده یا نه.

کار ثابت بیرون از خانه ندارم. کارهایی اگر بوده از خانه بوده و با ارتباطات تلفنی و ایمیلی و نوشتن مطلبی، مقاله ای، داستانی، بررسی کتابی، جمع آوری اطلاعاتی… که شاید چند ماه یک بار پیش بیاید جلسه ای بروم، در کلاسی شرکت کنم یا نشستی دعوت باشم.

اما به جرات می توانم بگویم در اغلبِ همین موارد کم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا من نتوانم آن جایی که باید، بروم. گاهی تمام نزدیکانی که می توانستم بچه/بچه ها را به آنها بسپارم نبودند، کار داشتند، سفر بودند و گاهی دوری مسیر اجازه نداد یک بار بروم بچه ها را بگذارم و به کارم برسم، دوباره بیایم بچه ها را بردارم و به خانه بروم. به زحمت شان هم راضی نبودم که بخواهند به خاطر کار من بیایند و بچه ها را جایی نگه دارند. البته گاهی/خیلی وقت ها هم به فامیل و دوست زحمت داده ام و امیدوارم که بتوانم روزی زحماتشان را جبران کنم.

همیشه هم جلسه ی کاری نیست. گاهی حتی برای یک خرید کوچک که امکانش نبود بچه را با خودم ببرم… گاهی برای نیم ساعت رفتن به آرایشگاه که این روزها خیلی هاشان نوشته اند بچه با خود نیاورید و البته حق دارند… گاهی برای دکتر رفتن، برای فیزیوتراپی که چهار سال است باید بروم و نشده…

5

این جور وقت هاست که یاد خانه های قدیمی می افتم. همان هایی که یک حیاط با صفا داشت و حوض و درخت و گل و یک گوشه اش تختی زیر درخت و فامیل در کنار هم در اتاق های خانه زندگی می کردند. هر چقدر ساده اما با صفا.

گاهی اوقات حتی یک ننه بزرگ پیر از کار افتاده هم می تواند بچه را زمان کوتاهی نگه دارد تا مادری به کارش برسد. حتی نوزاد را بغل کند تا مادر برسد شام درست کند. تا اگر لازم است سر کوچه برود نان بخرد. حتی همین کمک گرفتن از مادربزرگ پیر برای خودش هم خوب است. احساس مفید بودن، برای او که حتی نمی تواند راه برود، دلش را سرزنده می کند. روحش را تازه می کند. امید به زندگی ش می دهد.

شاید این مدل زندگی کردن در کنار هم، سختی هایی داشته باشد. اما تحمل همین سختی ها، روح ما را بزرگ می کند. این که بتوانیم یکدیگر را تحمل کنیم، به هم خدمت کنیم، خیر برسانیم، بعضی حرف ها را نشنیده بگیریم اما از برکت های زیاد در کنار هم بودن بی بهره نمانیم و لحظه هایی را که به سرعت می گذرند، از نعمتِ با هم بودن بهره مند باشیم.

چرا راه دور برویم؟

مادربزرگ و پدربزرگ همسرم به همراه یکی از دخترها و پسرهایشان، چند سال در خانه ای سه واحدی، در کنار هم زندگی می کردند. درب خانه ی مادربزرگ همیشه به روی نوه ها باز بود تا هر وقت حوصله شان سر رفت یا دلتنگ چیزی بودند، به سراغ آنها بروند. چند ماه آخر هم که حال هر دوشان بد شده بود، بچه ها از هیچ کمکی دریغ نکردند و به جهت همین نزدیک بودن، همیشه در کنار پدر و مادرشان بودند. خدا رحمت کند مادربزرگ همسر را، یادم هست همان روزهای اول که این خانه را خریده بودند، چه حکیمانه می گفت: «به بچه ها گفته ام از هم گله و شکایتی نکنید و به من هم نگویید. اینجا آمده اید باید چشم تان را به روی اشکالات هم ببندید.»

بدیهی ست که ما همیشه به کمک هم نیاز داریم. چه کسی می تواند بگوید من نیازی به کمک مادر، خواهر یا فرزندم ندارم و خودم به تنهایی از پسِ تمام امور زندگی م برمی آیم؟!

این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری، به این نزدیک بودن ها و مهربانی ها نیاز دارم.

***

بعد نوشت:

نیاز به توضیح نیست که این موارد را به صورت کلی نوشتم و مامان خوبم تنها کسی ست که همیشه بدون کمترین چشم داشتی تمام زحمت های بچه ها و من را پذیرفته و روزهای متوالی و پشت سر هم به ما کمک کرده.

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious