دیر وقت بود. نشسته بودیم سریال نگاه می کردیم و من، تخمه ی مورد علاقه ام را می شکستم. اصلا، به بهانه ی سریال، تخمه می شکستم.

مطهره که مدام می رفت و می آمد و بازی می کرد و به هم می ریخت، سراغم آمد و گفت: «به منم تخمه بده!» از هر پنج شش تخمه ای که می شکستم، یکی را برای او می گذاشتم. حوصله نداشتم. خسته بودم. دوست داشتم کسی کاری به کارم نداشته باشد. بعد از یک روز پر کار و پر دغدغه، دقایقی را برای خودم می خواستم. تا مطهره تخمه ی بعدی را طلب نمی کرد، برایش نمی گذاشتم و البته، هر از گاهی هم می پیچاندمش.

وقتی خوابید… وقتی به چشم های کودکانه اش نگاه کردم… و به تخمه ها… و اینکه می پیچاندمش…

تصور کردم مثلا ده دوازده سال بعد، اگر آن لحظه را به یاد می آوردم چه فکری با خودم می کردم؟! وقتی مطهره چهارده پانزده ساله شده و شاید خیلی هم خوش نداشته باشد وقتش را در کنار ما بگذراند… وقتی که دوستانش را به ما ترجیح می دهد و دلم لک زده برای اینکه یک بار دیگر بتوانم او را روی پاهایم بنشانم و موهایش را نوازش کنم… آن وقت حتما با خودم می گویم ای کاش آن روزی که دلش تخمه می خواست، کمتر می پیچاندمش!!

آدمِ حسرت های دیروز و آرزوهای فردا نیستم.

اما این تصور، باعث شد قدر حال را بیشتر بدانم و نسبت به خواسته های دخترم پر حوصله تر باشم. از آن روز به بعد، هر از گاهی در ذهنم به آینده سفر می کنم. آن وقت است که مامانِ مهربان تری می شوم.

IMG_7088

 

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious