همیشه وقتی قراره بچه ی دوم بیاد، برای دور و بری ها و مخصوصا مادر، این نگرانی پیش میاد که اولی، قراره چه واکنشی نشون بده. چطوری با این قضیه کنار میاد؟ حسودی می کنه؟ چطوری؟ چقدر؟ چقدر خشن حتی!!!

منم ته دلم شاید کمی نگران باشم. ولی طبق توصیه ای که شدیم به فال خیر زدن (تَفأل بِالخَیر) از همون روزهای اول، دلم آروم بود و هنوز هم هست. نمی دونم چی قراره پیش بیاد. اما زیاد نگران نیستم.

واقعیتش، من کتاب خاصی نخوندم برای اینکه تکنیک خاصی یاد بگیرم برای آماده کردن دخترکم. اما احساس می کنم اگه توی تمام جوانب، اخلاقی رفتار کنیم، معمولا زیاد مشکل جدی ای پیش نمیاد. منظورم همین دروغ نگفتن به بچه، داد نزدن، لجبازی نکردن باهاش و چیزهایی از این دست هست.

IMG_4177

یک بار کامنتی خوندم از یک پدر، که نوشته بود: «من هیچ وقت به هیچ بچه ای توی پارک یا جای دیگه لبخند نمی زنم و محبت نمی کنم که کاخ سلطنت دختر خودم رو ویران نکنم. و می ترسم که با اومدن بچه ی دیگه ای، چقدر آسیب ببینه روح لطیفش.» یک چیزی با این مضمون.

اتفاقا من برعکس ایشون فکر می کنم. اگر هم واقعا فرزند اول، کاخ پادشاهی برای خودش ساخته، خوبه که خیلی نرم و ملایم، اون رو با واقعیت های اطرافش آشنا کنیم. چرا که این کاخ، خیلی زود، حتی اگه فرزند دومی نیاد، توی مدرسه، توی جامعه خراب می شه و اون وقت، مطمئنا بچه خیلی بیشتر لطمه خواهد خورد.

با همین دیدگاه، همیشه سعی کردم خیلی معمولی به بچه های دیگه محبت کنم. گاهی برای خیلی نازها و بامزه هاشون غش و ضعف هم کردم. الان مطهره هم وقتی یه بچه می بینه، کلی قربون صدقه ش می ره. حتی از واژه های «خوشگلم» و «عزیزم» هم در موردشون استفاده می کنه. و خدا رو شکر در مواجهه با بچه های دیگه، حسادت خیلی شدیدی از مطهره ندیدم. اینکه مثلا من بچه ای رو بغل کنم و مطهره داد بزنه، گریه کنه، یا بخواد که بچه رو بذارم زمین. نهایت کاری که قبل تر ها انجام می داد این بود که می خواست او رو هم بغل کنم، و من خیلی نرم، بچه رو پس می دادم و مطهره رو بغل می کردم. بدون واکنش خاصی.

این روزها هم، همه ی تلاش مون اینه که خیلی مهربانانه و البته منطقی قضایا رو پیش ببریم. عکس های نوزادی و حتی جنینی مطهره رو میاریم با هم می بینیم. با کلی ذوق و شوق. براش توضیح می دم که اوایل فقط گریه می کردی و ساعت ها شیر می خوردی و مدام باید پوشکت رو عوض می کردم. خواهرت هم که بیاد اولش همینطوری خواهد بود. بلد نیست راه بره، بلد نیست غذا بخوره، حرف نمی زنه، نمی خنده، خیلی باید مواظبش باشیم. اگه دستشو محکم بگیریم، شاید دستش آسیب ببینه. الان طوری شده که خودش برای دیگران توضیح می ده که وقتی خواهرش بیاد فقط باید دستشو یواش بوس کنه، نباید بغلش کنه و… حتی دو سه بار با همدیگه نشستیم فیلم رشد جنین رو دیدیم و اطلاعاتش حسابی زیاد شد و تونست تصور بکنه که الان بچه چه شرایطی داره. اولین چیزی که هم خیلی براش عجیب بود و سوال کرد این بود که این بچه چرا لباس تنش نیست؟؟ که براش توضیح دادم.

یا مثلا وقتی تصمیم گرفتم برای دومی، پتو ببافم، قبل از خرید کاموا، پتوی مطهره رو آوردم، نشونش دادم و توضیح دادم که وقتی هنوز به دنیا نیومده بود، خودم اینو براش بافتم و حالا هم خیلی ازش استفاده می کنه. می خوام یکی هم برای خواهرش ببافم که اونم داشته باشه. در واقع اول توجیهش کردم. قبل از اینکه توی ذهنش بخواد مقایسه ای رخ بده و سوالی ایجاد بشه.

نمی دونم اگه مطهره کوچک تر یا بزرگ تر از سن الانش بود، باید چه روش خاصی در پیش می گرفتم. نمی دونم اصلا روش خاصی در این مورد هست یا نه. فقط اینو می دونم که «آرامش» و «محبت» و «منطق» تا الان، اصلی ترین ارکان ارتباط من و دخترم بوده. لازم نشده حرف غیر واقعی و غیر منطقی ای بهش بزنم که قانع بشه. حرف هایی که شاید بعضی ها توی این شرایط می زنن: «خواهر کوچولوت وقتی بیاد باهات بازی می کنه»، «برات هدیه میاره» یا خیلی چیزای دیگه بدتر از اینا.

وقتی خواهرم به دنیا اومد، من تقریبا هم سن الان مطهره بودم. مادرم تعریف می کنن که تنها چیزی که نشون می داد به خواهرم حسودی می کنم، این بود که لاغر شدم… و این، به من نشون می ده که پس می شه!

تا امروز، خدا رو شکر شرایط خوب بوده. حتما وقتی کوچولومون بیاد، چالش های جدیدی اضافه خواهد شد که باید اون ها رو هم با آرامش و محبت زیاد، حل و فصل کنیم و من دل خوشم به این که روزهای سخت خواهند گذشت، و مطهره و خواهرش خیلی زود با هم صمیمی می شن (انشاالله) و من رو به حاشیه می فرستن!!

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious