نوشته شده توسط مادر

می خواهم عینک آفتابی را به چشمم بزنم. آنرا با دست های خوراکی خورده و چرب و چیلی اش از من می گیرد و می گوید: «بذار کمکت کنم!» بعد حسابی انگشت می مالد روی شیشه های عینک و تلاش می کند آن را به چشمم بزند. اما هر چه بیشتر تلاش می کند، دسته های عینک بیشتر در چشم هایم فرو می رود. دارد کمک م می کند! سر انجام بعد از کلی آسیب زدن به من و چشم هام، عینک را بر عکس به چشمم می زند.

آنقدر کثیف است که هیچ جا را نمی بینم.

***

عینک آفتابی ام دم دست نیست. آفتاب خیلی شدید است. عینک بابا را از روی داشبورد برمی دارم و می زنم. می گوید: «عینک بابا رو بده بهش!»

برایش توضیح می دهم که اشکالی ندارد آدم ها از وسایل همدیگر استفاده کنند. باید با هم دوست و مهربان باشیم و اجازه بدهیم بقیه هم از وسایل ما استفاده کنند. (البته نه اینقدر لفظ قلم)

یک ساعتی می گذرد. عینک بابا را برمی دارد و می زند به چشمش. به خاطر مهارت بالایی که در شکستن عینک های متعدد در کمتر از یک دقیقه دارد، بابا می خواهد عینک را از او بگیرد. مطهره می گوید: «با هم دوست باشیم. اشکالی نداره من عینک تو رو بزنم!!!!»

______________________

دو سال گذشت از آن روزی که تو آمدی و همه ی لباس هایت برایت بزرگ بود و در ذهنم نمی گنجید که اصلا روزی بشود که حتی یکی از آنها برایت کوچک شود. اما یک ماه بعد، تازه دستم آمد که زمان با چه شتابی در گذر است.

- خیلی وقت است که تا صدای اذان را می شنوی، می روی جانماز برمی داری و رو به قبله نماز می خوانی.

- دو روز پیش وقتی بابا ازت پرسید دوست داری از بازار برایت چه بخرم در جوابش گفتی: «پازل… کتاب»

- هنوز هم عاشق آلبالو، لواشک و یواشکی هستی و ترجیح می دهی هسته های آلبالو را قورت بدهی. مثل تخمه که اگر پوستش را بکنیم و بدهیم دستت، دیگر تحویلش نمی گیری.

- حالا که می بینم اطرافیانم، مثل تو، دوستم را «محبوده» صدا می کنند، به خودم حق می دهم که همچنان بگویم «جابه جابه»!!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious