سلام

دختر خوبم، مطهره. باور ندارم که فقط چند روزی مانده تا یک سالگی ات. تا حالا هر وقت کسی از من می پرسید «دخترت چند سالشه؟» لبخندی تحویل می دادم و با تعجب می گفتم: «سال؟ نه بابا، هنوز به سال نرسیده که» و به این شکل شاید خودم را به آن راه می زدم و حواسم را پرت می کردم از اینکه تو داری بزرگ و بزرگ تر می شوی. و حالا که دارد یک سالت می شود دیگر قابل انکار نیست. به طرز باور نکردنی ای یک سال از آمدنت گذشت. برای من و مادرت که تازه یک سال و نه ماه. حالا یک ماه اول را که از وجودت بی خبر بودیم اگر فاکتور بگیریم یک سال و هشت ماه.

یک سال و هشت ماه است که ما مادر و پدریم و تو فرزند مان. غصه ام می گیرد از اینکه اینقدر بزرگ شده ام. ۱۸ سالم بود که از مشکلات م پیش مادرجون (مادربزرگ مادری ام) می گفتم و او با لحنی آرام و مطمئن می گفت: «موتورم می خری، ماشین هم می خری، زنم می گیری، بچه دارم می شی. چش به هم بزنی تمومه» و من تلخ می خندیدم و با خودم می گفتم «من چی می گم مادر جون چی می گه. اوووووووعه. دلش خوشه»

حالا رسیده آن روزهایی که با موتورم دم در خانه خودم می رسم و آن بالا یک نفر و نصفی آدم منتظر من هستند و گوش به زنگ. تو دیگر مدل زنگ زدن خاص بابایت را می شناسی و به گفته مامان وقتی می شنوی، می دوی سمت در. از پله ها که بالا می آیم درست در پیچ آخر، نگاهم به نگاهت گره می خورد و چهره متعجب و کنجکاو تو ناگهان سراسر خنده ی صدادار می شود و از ته دل ذوق می کنی و دست مامان را می کشی که بیایی بیرون. صحنه با مزه ی یک دختر خنده روی نیم وجبی که لای در ایستاده و قدش یک پنجم ارتفاع در است. و دست راستش به جایی پشت در و بالاتر از بدنش کشیده شده که یعنی کسی آن پشت نگهش داشته که نیاید بیرون و خودش قایم شده.

این روزهای نامرد خیلی تند تند گذشتند. خدایا قبول نیست. جر زنی کردی لابد، که اینقدر زود یک سالش شده. وگرنه ما هم کمی احساس داریم. می فهمیم یک سال چقدر است. کاملا معلوم است که جر زدی و امسال را زود گذراندی.

دختر گلم این روزها بابا کشون توست. هر روز پرونده ات سنگین تر می شود. این همه کشت و کشتار آن هم با من؟ انصاف داشته باش. وقتی صبح زود از خواب پا می شی و زل می زنی در چشم های من چه کنم؟ که اگر بخندم می خندی، می کشی ام، می پری بغلم و دیر می رسم به کار. و اگر نخندم دوباره خودت خوابت می برد و تمام روز می میرم تا برگردم خانه.

داریم در این بازی پیر می شویم ولی ساده ترین قواعدش هنوز دست مان نیامده. چه فایده از گفتن اینها به مطهره که از فرصت عمر بهترین استفاده را ببرد که «یمرّ مرّ السحاب». مگر خودمان حالیمان شد؟!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious