(نوشته ای دیگر از مادرت)

دخترکم

تو در آستانه یک سالگی هستی و این تقریبا یک سال، برای من و پدرت یکی از متفاوت ترین سال های عمرمان بود. تو نبودی، آمدی و هر روز، یک کار تازه یاد گرفتی و هر روز یک جور تازه ما را سر ذوق آوردی.

این روزها که می گذرند، با خودم فکر می کنم که نباید منتظر باشم تو هر کاری را درست انجام دهی. مثلا نباید با خودم فکر کنم: «پس کی می شود که کامل حرف بزنی؟» «کی می شود که مکعب ها را بدون کمک من روی هم بچینی؟» «کی می شود که …» چون تا همین چند روز پیش با خودم می گفتم: «الان برای اینکه بلند شی  وایسی، دستت رو به یه جایی می گیری. خودت بدون کمک نمی تونی از حالت نشسته، بایستی، یعنی اصلا امکان داره یه روزی برسه که بدون کمک بتونی از این حالت، بایستی؟! چطوری ممکنه؟ آخه تو کوچولویی.»  و هر چه با خودم فکر می کردم اصلا نمی توانستم فکر کنم که تو چطور بدون گرفتن جایی، بتوانی بایستی. (منظورم ایستادن نیست ها. منظورم بلند شدن است)

اما دیشب وقتی دیدم خیلی راحت، به پاهایت زور دادی و بدون هیچ کمکی روی آنها ایستادی، فهمیدم که این کار زیاد هم غیر عملی نبوده و اصلا طبیعی هم بوده.

یا وقتی می بینم در بازی هایت، یک مکعب را می گذاری روی آن یکی، و چون من به جهت تشویق و یادگیری، برایت به خاطر این کار دست می زدم، خودت هم برای خودت هر بار دست می زنی (عزیزکم) با خودم می گویم خیلی زود همه آنچه منتظرش هستم، به وقوع می پیوندد. یکی زودتر، یکی دیرتر.

توجهت رو جلب می کنم به یکی از کاربری های جدید CD ROM که تو اونو کشف کردی!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious