تا ساعت ۱۰ شب خبری از مادرت نداشتیم غیر از اینکه کارهای مقدماتیش رو انجام داده و بهش آمپول فشار هم زدند و منتظرند تا فرآیند زایمان شروع بشه. من هم دیگه به هر کی بگی خدا رو قسم داده بودم و کلی دعا و مناجات و اینها. شدیدا هم نگران حال مامانت بودم. با خودم می گفتم یعنی الان تو چه وضعیه؟! چقدر درد داره؟ چی کار می کنه. بمیرم براش الهی و اینا … که پرستار مهربون اومد و گفت همراه عرفانی کیه؟ از جا پریدم. گفت: «خانومت می گه برو از تو ماشین برام همشهری داستان بیار بخونم. حوصله م سر رفت. داره وقتم تلف می شه!» کلی خندیدم. گفتم نگاه کن تو رو خدا. ما رو باش چقدر نگران بودیم و حالمون خراب بود. خانم نشسته اون تو داره برای خودش سوت می زنه. حوصله شم سر رفته تازه. زایمان کردن نویسنده ها هم غیر بقیه است. می خواد کتاب بخونه وقتش تلف نشه. عجب!

رفتم پایین و فکری به ذهنم رسید. تو ماشین دنبال یه تیکه کاغذ گشتم و پیدا کردم. شروع کردم به نوشتن. «سارا جان، سلام. چطوری؟ خوبی؟ الان هیچ راه ارتباطی ای بین ما نمونده. من این بیرون کلی نگرانتم. کاش می ذاشتن موبایلت رو ببری. تو که اون تو نشستی و سر و مر و گنده ای. خانومم … … … …»

نوشته رو لای کتاب جاسازی کردم که کسی نبینه و نخونه و ضایع نشه. آخه حرفای خصوصی توش بود. همون سه نقطه ها! بعدا مادرت گفت که این حرکت براش خیلی جالب بوده و نوشته مو خونده و کلی خندیده و انرژی گرفته. تازه می خواسته یه جوری جواب هم بده!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious