سلام.

این شعر محمود رو شما بخونید بعد من می خونم. کمترین چیزی که عاید شما می شه از این جور نوشته های من اینه که برید و به مادراتون خوبی کنید تا هر جایی که فکر می کنید می تونید بگید دیگه بسه… دیگه اگه بره من غبطه نمی خورم… بخونید اول شما… زیر نویس ها رو هم بعد بخونید…

چشمات که بسته می شه (۱)

می لرزه تن زینب (۲)

مادر ببین کنارت

پرپر زدن زینب(۳)

دیشب که ناله ت قرار دل بی تابم برد (۴)

از بس که گریه کردم، به غمت خوابم برد (۵)

خواب می دیدم شفا گرفتی، حاجتتو از خدا گرفتی (۶)

دیدم خدا رو با قلب شکسته خوندی

نماز صبحتو بازم نشسته خوندی

نون امروز گرفته بوی دستای تو

می خوام امشب موقع خوابم، سرمو بذارم رو دستای تو

دیدم امروز خونه رو گل خونه کردی

لباس داداشم رو عوض کردی، موهامو شونه کردی

دیدم امروز خنده به لب هات اومده

برای نوازش گری دخترکت، رمقی به دست هات اومده

نوری به چشمات اومده

تو خوابم باغ بزرگی می دیدم

صدای مهربونت رو توی باغ می شنیدم

داداشم محسنو دیدم روی سینه ت خوابیده

چشمامو باز کردم دیدم که رنگت پریده

اگه تو بری کی موهامو شونه کنه

وای اگه داداشم نیمه شب بونه کنه

چی شده که دنیا پیش چشمای بابام تیره می شه

می شینه کنار و به یک گوشه نگاش خیره می شه

چرا بابام آروم نداره، قرار دل ما رو بی قراره

چرا چشماش ابر بهاره

آسمون ابری چشماش بارون می باره

گوشه ی حیاظ مشغول راز و نیازه

می گه حسنم بابام داره تابوت می سازه

چی شده که از چشم حسن اشک های گلگون می ریزه

هنوز از کنج لب مادر بمیرم خون می ریزه

 

یتیمی، درد بی درمان یتیمی

یتیمی، خواری دوران یتیمی

فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد؟

به طفلی رخت ماتم در تنم کرد

الهی بشکنه دست مغیره

میان کوچه ها بی مادرم کرد

 

1- بیمارستان سینا – اون گوشه – روی زمین – چشم ها

۲- خواهر – اون موقعی که داشت فیلم مامان رو می دید – اونجای فیلم که مامان شوخی می کرد – خنده ی هر کسی رو که می دید در می آورد – حالا خنده + گریه می شه اون موقع خواهرم

۳- پر پر زدن

۴- دیشب؟! نه، هر شب

۵- خوابم برد

۶- حاجت اون شب من وقتی داشتم می رفتم چی بود بعدش چی شد. اون موقعی که الکی گفته بودم من امداد گرم که منو از مامانم دور نکنن. اون موقعی که نفس مصنوعی دادن به اون خانم رو داده بودن به من همون که مامانم بود. و هیچ کی نمی دونست. اون موقعی که می خواستم همه ی وجودم رو تو این نفس ها خالی کنم و بدم به مامان. اون موقعی که … از این جا به بعد شعر رو اصلا من نمی خونم. نمی خوام بخونم … می خواستم تا تهش همین جوری شماره بزنم و بیام پایین ولی نه… نمی تونم … خداحافظ

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious