دو سال پیش، سایت فرهنگ و ادب فارسی؛ لوح، سوگواره ی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی را برگزار کرد و انصافا هم نسبت به دو دوره قبلی، داستان های خوبی به دبیرخانه ارسال شد. داستان هایی که بر مبنای حماسه ی بزرگ عاشورا نوشته شده اند. داستان هایی که شاید بعضی شان بتوانند دلی را بلرزانند و روضه ای بخوانند و اشکی بر چهره بنشانند و قلبی را متحول کنند و فکری را درگیر کنند.

***

دلش مال حسین

پیرزن سر بریده‌ی پسر جوانش را پرت کرد به سمت دشمن و گفت: «سرش مال شما…»

نویسنده: دکتر مریم داعی

***

کِی…؟

کِی پدر را صدا می‌زد اگر می‌دانست با «سَر» می‌آید!

نویسنده: احمد ایزدی

***

قطعا در عرصه ی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی، این کتاب فقط و فقط یک شروع است و فرسنگ ها راه مانده تا حق واقعه ی عاشورا، در داستان های مینی مالیستی ادا شود و نویسندگان و اهالی قلم راه زیادی را باید بپیمایند.

***

دعوت

مرد گفت: «دارم برای خانواده‌ام آذوقه می‌برم.»
فرزند پیامبر نگاهش کرد.
مرد گفت: «آذوقه را که برسانم…»
فرزند پیامبر سوار بر اسب شد.
مرد گفت: «خیلی زود برمی‌گردم.»
اسب به سمت میدان نبرد تاخت و مرد، هرگز به سوارِ اسب نرسید.

نویسنده: ابوذر هدایتی

***

اما به نظر می رسد که ناشر محترم می توانست در مورد این کتاب مهربان تر باشد و در جهت بیشتر دیده شدن این کتاب، قدم های موثری بردارد و حتی برای به بار نشستن شماره های بعدی کتاب با داستان های بهتر و با کیفیت تر تلاش کند.

***

سقا

دخترک از میان جمعیتی که گریه‌کنان شاهد اجرای تعزیه‌اند رد می‌شود. عروسک و قمقمه‌اش را محکم زیر بغل می‌گیرد. شمر با هیبتی خشن، همان‌طور که دور امام حسین(علیه السلام) می‌چرخد و نعره می‌زند، از گوشه‌ی چشم دخترک را می‌پاید. او با قدم‌های کوچکش از پله‌های سکوی تعزیه بالا می‌رود. از مقابل شمر می‌گذرد، مقابل امام حسین(علیه السلام) می‌ایستد و به لب‌های سفید شده‌اش زل می‌زند. قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می‌دهد، مقابل او می‌گیرد. شمشیر از دست شمر می‌افتد و رجز خوانی‌اش قطع می‌شود. دخترک می‌گوید: «بخور، مالِ تو آوردم» و بر می‌گردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده، می‌ایستد. مردمک‌های دخترک زیر لایه‌ی براق اشک می‌لرزد. توی چشم‌های شمر نگاه می‌کند و با بغض می‌گوید: «بابای بد!» نگاه شمر از چانه‌ی لرزان دخترک می‌گذرد، و روی زمین می‌ماند. او نمی‌بیند که دخترک چگونه با غیظ از پله‌های سکو پایین می‌رود.

نویسنده: شیرین اسحاقی

***

لینک های مرتبط:

«عطر عطش» در بازار کتاب پیچید

«عطر عطش» در داستان های کوتاه کوتاه عاشورایی

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious