سلام

فاطمیه و محرم از هفت سال پیش در ذهن من پیوند عجیبی با هم خوردند و روابط پیچیده ای پیدا کردند. این باعث می شود در هر دوی این ایام حال متفاوتی داشته باشم و کس دیگری شوم و محرم های هر سال، نوروزهایم باشند. محرم، ماه اول سال های هجری قمری است و سال تحویل قمری محسوب می شود ولی کسی این نوروز را جشن نمی گیرد. همیشه هم نباید نوروز را جشن گرفت. آدم باید در نوروز، نو شود و متحول شود و بازگردد به سمت خدا و علت اصلی خلقتش را یادش بیاید و …

در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) هستیم و نوشته ام قرار بوده بیشتر فاطمیه ای باشد، ولی همین الان هم دیدید چه شد؟ محرمی شد. اصلا این دو برای من حسابی در هم آمیخته شده اند. در هم آمیختگی ای از جنس مادر و فرزندی. فرزندی به نام حسین (ع) و مادری به نام فاطمه (س). و از آن طرف هم (بدون هیچ قصد مقایسه یا مشابه سازی) مادری که مادر من باشد و فرزندش که من باشم.

در محرم حسین (ع) من مادر از دست داده ام. در روزهایی که ذکر «غریب مادر، حسین» می گویند. طبیعی هم هست که هر بار مسجد ارک می روم یاد مادرم بیفتم. سرم را برگردانم و به چادر برزنتی قسمت خانم ها نگاه کنم و یاد آتش سوزی بیفتم و یادم بیاید که در مشهد مادرم نشسته ام. حتی در محرم هم روضه ها بیشتر از آنکه روضه ی «پسر سر از بدن جدا» باشد، روضه مادر باشند برای من. فاطمیه باشد برایم وسط محرم. بیشتر حواسم به مادری باشد که سر اباالفضلش را به دامن می گیرد یا عطر یاسی که در گودی قتلگاه پیچیده است.

در محرم حسین (ع) من مادر از دست داده ام. مادرم هم در آتش سوزی مانده است. چشم باز کرده دیده همه جا آتش است. پشت دری مانده یا نمانده را نمی دانم. بچه هایش دور و برش در آتش نبوده اند. ولی مطمئنم او نمی دانسته من و خواهرم الان داخل مسجد ایم یا بیرون. چون جدا جدا رفتیم و معلوم نیست کی رسیده ایم. ولی اصولا فکر هم نمی کرده اینقدر دیر رسیده باشیم. پس حتما در وسط آتش نگران فرزندانش هم بوده. عاقبت هم انگار توی راه پله پیدایش کرده اند. همان جا که همه ی خانم ها زیر دست و پا مانده اند. چهل نفر مرد جنگی از روی ش رد نشده اند البته. فقط ازدحام بوده و خانم هایی که هجوم آورده اند و راه تنگی که بسته شده و …

وقتی راه تنگ باشد همین طوری اش هم گذشتن از آن سخت می شود چه برسد به راه تنگی که چند مرد بر خانمی ببندندش. اگر مادرم باردار بود حتما خیلی بیشتر اذیت می شد. یا اگر بچه کوچک داشت هم همین طور. خودمان الان بچه کوچک داریم. خانم م سختش است تا سر کوچه با او برود. تازه کوچه ما تنگ نیست. ولی جمع کردن چادر و بچه و چیزهای دیگر سخت است. خصوصا برای خانم های جوان تر. که ترس از چشم های گرگ های خیابان هم دارند. البته خانم من چون دست درد دارد برایش مشکل است بچه را بغل کند. دست درد …

از خانم م هم که حرف می زنم روضه ی مادر می شود. می بینید تو رو خدا؟ چه انتظاری دارید از من در فاطمیه؟ مادرم دست درد نداشت ولی اواخر نمازش را نشسته می خواند انگار. پا درد داشت لابد…

در محرم حسین (ع) من مادر از دست داده ام. در سالی که در مراسم هر شب ش قبل از روضه امام حسین و ذکر او، منصور ارضی (مداح) شعری از مادرش حضرت زهرا (س) می خواند. فردا شبش هم خودش همین مطلب را گفت و گفت «که انگار به دلم افتاده بوده».

داشتم می گفتم در محرم حسین (ع) من مادر از دست داده ام. توی بیمارستان، در تلاش های برای برگرداندن او به زندگی، توسط تیم پزشکان هم خودم شاهد ماجرا بودم. و بالای سرش. البته پرستارها فکر می کردند امدادگر هستم وگرنه حتما می انداختن م بیرون. پمپ هوا را نمی دادند دستم که با شمارش یک تا پنج محکم فشارش دهم. چشم در چشم بسته ی مادرم باشم. نمی گذاشتند باشم و ببینم که مادرم برای اولین بار حجابش نصفه نیمه شده و آقای دکتر دارد موهایش را می بیند. دکتر می گوید «چاره ای نمونده، آدرنالین بیار خانوم پرستار. مستقیم بزن توی قلبش.» تحملش برای پسر سخت است که ببیند سوزن وارد سینه ی مادر می شود و خون می آید از کنارش. سوزن که خیلی نازک تر از میخ در است حتما… حسین (ع) هم دید یعنی؟! خواهرش هم؟

من ولی اول از همه خواهرم را به زور رد کردم رفت خانه. به پدرم هم وقتی زنگ زدم که گره های بالا و پایین پارچه ی سفید کفن مانند مادرم را بستند و خودم هم با خودکار رویش نوشتم: «فاطمه شیرازی» که بعدا راحت پیدایش کنیم. پیدایش کنیم که در قبر بگذاریم و از دست ش بدهیم.

فاطمه مان را، مادرمان را!

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious