مطهره پا به زمین می کوبد و گریه می کند تا اجازه دهم شیشه اش را از یخچال بیاورد و بخورد. اما چون تازه شیر خورده و در ضمن موقع خواب است، با این خواسته اش موافقت نمی کنم.

با خودم فکر می کنم طفلکم چه در خواست های کوچکی دارد این روزها. اگر شیشه اش را بیاورد و دراز بکشد و شیر بخورد، انگار دیگر هیچ آرزویی ندارد. اگر یک عروسک کوچولو بدهیم دستش، کلی ذوق می کند و ساعت ها می تواند با آن مشغول بازی باشد.

اما حتما وقتی بزرگ شود…

وقتی بزرگ شود چه؟!

ما که بزرگ شده ایم چقدر خواسته های مان بزرگ شده است؟ پایمان را به زمین می کوبیم و گریه می کنیم برای یک خانه، چند متر بزرگ تر از آنچه اکنون داریم. برای یک ماشین چند مدل بالاتر، لپ تاپ، گوشی موبایل، فلان سرویس طلا…

فقط اسباب بازی های مان یک کمی بزرگ تر شده اند و یک کمی گران تر. به دنبال مدل های جدید گوشی موبایل هستیم. اما خیلی های مان اصلا فرصت و شرایط یادگیری امکانات پیشرفته ی گوشی جدیدمان را نداریم.

خدایی ش اگر تمکن مالی داشته باشیم، هر چند وقت یک بار مدل ماشین مان را عوض می کنیم؟ خوب بالاخره باید از امکانات بیشتر بهره ببریم دیگر! بله خوب، ماشین بازی که شاخ و دم ندارد.

خدا نیاورد آن روز را که بیفتیم در گرداب عمیق و سهمگین مُد. دیگر بیرون آمدن مان شاید به عمرمان قد ندهد. پرده های جدید، مارک های معروف، مبل های کذایی، لباس هایی که شاید حتی دو بار هم فرصت نکنیم بپوشیم…

ما خیلی بزرگ شده ایم. اما انگار خواسته های مان زیاد بزرگ نشده اند. فقط یک ذره بزرگ تر از آن وقت ها که خیلی کوچولو بودیم…

حالا بیشتر از آنکه دلم برای مطهره بسوزد، برای خودم می سوزد. چون او هنوز کوچک است و این خواسته ها را دارد. اما من مثلا بزرگ شده ام!

 

***

پی نوشت:

مطمئنا ما را برای چیز های خیلی خیلی بزرگتری آورده اند اینجا. اما چه چیزهایی؟

این مطلب را به اشتراک بگذارید:
balatarin cloob viwio Donbaleh Twitter Facebook Google Buzz Google Bookmarks Digg yahoo Technorati delicious