بایگانی برای ۱۳۹۳

پارادوکس مادرانه

وقتی قرار است بچه ی دوم بیاید… روزها و شب ها با خودت فکر می کنی و قرار می گذاری که از لحظات نوزادی و خیلی کوچکی ش بیشتر بهره ببری. بیشتر کیف کنی. بیشتر قدر بدانی. فهمیده ای که زمان چه پر شتاب می گذرد. می خواهی هر لحظه را قورت بدهی. در ذهنت عکس بیندازی. در فکرت ذخیره کنی. عشق کنی…

اما وقتی می آید… زمان پر شتاب تر از قبل می گذرد. طوری که به گرد پایش هم نمی رسی.

پارادوکس بدی ست.

هر چه دست و پا می زنی که بتوانی بیشترین بهره را از این لحظه ها ببری، کمتر توفیق پیدا می کنی.

IMG_4826

گفتگو

باشگاه چانه‌زنی ۱۸/ سارا عرفانی، نویسنده‌ای که شغل اصلی‌اش را «مادری» می‌داند:
کتاب نادر ابراهیمی باعث شد در دانشگاه فلسفه بخوانم/ من یک مادرم؛ با افتخار!
.
.
124456

باشگاه چانه‌زنی رجانیوز – نرگس خانعلی‌زاده: صحبت کردن با نویسنده‌ها، همیشه شیرینی خاص خودش را داشته است. چه کتاب‌هایشان را خوانده باشیم و چه نخوانده باشیم، چه کتاب را دوست داشته باشیم و چه نداشته‌ باشیم، معلوم است که آن‌ها نویسنده‌اند و نمی‌گذارند حرف‌هایشان بماند. آن‌ها پر از منطق و دلیل برای نوشتن کتاب‌هایشان و هر سوال دیگری که بپرسی هستند. کتاب «لبخند مسیح» هم از همان کتاب‌هایی است که آنقدر در عرصه ادبیات صدا کرد که طرفداران و منتقدان زیادی پیدا کرده و هر روز هم به جمعیت هر دو طرف اضافه می‌شود . «سارا عرفانی»، نویسنده لبخند مسیح و چندین کتاب دیگر در حوزه دفاع مقدس، نامزد دریافت جایزه شهید حبیب غنی‌پور و برگزیده جشنواره بانوی فرهنگ شده است.

راستش برای گذاشتن قرار مصاحبه، چند روزی صبر کردیم تا خانم عرفانی بتواند برنامه‌اش را با دخترهای کوچکش هماهنگ کند و  یک وقت خالی چند ساعته پیدا کند و به دفتر رجانیوز بیاید؛ بنابراین نباید از دستش می‌دادیم. در باشگاه چانه‌زنی، با سارا عرفانی درباره همه‌چیز حرف زدیم. از دوران دبیرستانش، نوشتن اولین داستان‌ها، وبلاگ و شبکه‌های اجتماعی  تا کنار هم قرار گرفتن مادر دو بچه کوچک بودن و نویسندگی.

 

متولد چه سالی هستید؟

متولد ۶۱ هستم.

 اهل کدام محله از تهران هستید؟

ما کلاً بی‌وطن هستیم. بعد از ازدواج که تقریباً هر یکی دو سال جایمان را عوض کردیم.

در چه رشته‌ای تحصیل کرده‌اید؟

معارف خواندم.

یعنی در دبیرستان انسانی خواندید دیگر؟

انسانی گرایش معارف. مدرسه شهید مطهری بودیم که در آنجا اختصاصاً رشته معارف داشت.

رتبه‌تان در کنکور چقدر بود؟

۳۰۰۰، نمی‌دانم خوب حساب می‌شود یا بد؟!

و در دانشگاه؟

دانشگاه شاهد و رشته الهیات، گرایش فلسفه.

چرا معارف خواندید؟ انتخاب خودتان بود یا خانواده؟

آن اول که انتخاب خانواده بود. می‌خواستند جوّ دبیرستان به نسبت جوّ بهتری باشد. در دبیرستان هم مشاوری داشتیم که با تک تک بچه‌ها صحبت می‌کردند و می‌گفتند شما  در دانشگاه فقه یا فلسفه را انتخاب کنید. می‌خواستند بچه‌ها رشته‌های مرتبط با معارف را انتخاب کنند. یادم هست تا سوم دبیرستان هم مخالفت می‌کردم و می‌گفتم این کار درستی نیست که معلم ها اصرار خاصی دارند. اصلاً قبول نداشتم و می‌گفتم می‌خواهم به یکی از رشته‌های علوم انسانی که هیچ ربطی به معارف ندارد بروم. بعد در همان بازه یک سال، یک سال و نیم کتاب «مردی در تبعید ابدی» آقای نادر ابراهیمی را خواندم که کاملاً فضای ذهنی‌ام را عوض کرد.

یعنی بعد از خواندن کتاب نظرتان عوض شد که آن شیوه درست بود؟

آن کار که درست نبود. هنوز هم معتقد بودم آن روش صحیح نبود. هر کسی مختار بود هر رشته‌ای را که خودش می‌خواست انتخاب کند، ولی موقعی که آن کتاب را خواندم یک علاقه شخصی به وجود آمد که بعد از آن همه‌چیز به ترجیح خودم بود.

در این تغییر موضع آدم خاصی تأثیر داشت یا همان کتاب مؤثر بود؟

آن کتاب مؤثر بود، چون خیلی شیرین مطلب را بیان کرده بود. هنوز هم آن کتاب را به دوستان معرفی می‌کنم، چون نادر ابراهیمی خیلی شیرین زندگی ملاصدرا را در آن کتاب آورده بود و یک‌سری بحث‌های ساده فلسفی را در آن کتاب مطرح کرده بود. الان هم هر کسی آن کتاب را بخواند، خیلی قابل فهم است و اصلاً این طور نیست که بگوییم کتاب سختی است.

نوشتن را از کی شروع کردید؟ از دوران مدرسه می‌نوشتید؟

در آن زمان خیلی کم می‌نوشتم، مثلا در حد داستان‌های کوتاه. یک رمان هم نوشتم که به دفاع مقدس مربوط می‌شد.

نتیجه‌اش چه شد؟

خب ضعیف بود. موقعی که معلم داشت درس می‌داد من داشتم رمانم را در برگه‌های A4می‌نوشتم و می‌دادم دو سه تا از بغل‌دستی‌هایم هم می‌خواندند. اما در حد آن دوران و در آن سن به نسبت خوب بود.

از دوران مدرسه و دبیرستان، می‌خواستید چه کاره شوید؟

از دبستان کلاً دوست داشتم معلم شوم. خیلی علاقه داشتم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم شاید دلیل این همه علاقه‌ام به معلمی این بود که هنوز که هنوز است خیلی دوست دارم چیزهایی را که بلد هستم با دیگران به اشتراک بگذارم.

خب چرا معلم نشدید؟

بعد از این که لیسانسم را گرفتم، چندوقتی دنبال معلم شدن بودم ولی خب می‌دانید که معلم‌های رسمی باید تربیت معلم بخوانند و یک‌سری شرایط خاص دارد.

شما هم دیگر پی‌اش را نگرفتید؟

نه دیگر، همان زمان به چند تا مدرسه غیرانتفاعی سر زدم ولی مسئولینش اصرار زیادی داشتند که معرفتان کیست و باید حتماً کسی شما را معرفی کرده باشد و من هم معرف خاصی نداشتم.

نوشتن کتاب “لبخند مسیح” را از چه زمانی شروع کردید؟

تقریباً از سال ۸۱، ۸۲٫ هنوز دانشجو و سال آخر دانشگاه بودم که این داستان را نوشتم و برای سوره مهر بردم.

و آن‌ها چه‌جوری یک آدم ناشناس را قبول کردند؟

من واقعا هیچ‌کس را نمی‌شناختم و بدون هیچ معرفی به سوره مهر رفتم. روال کار در سوره مهر این است که اگر کسی کاری داشته باشد به کارگاه قصه و رمان می‌دهد. در آنجا می‌خوانند، اگر خوب باشد تأیید می‌کنند و اگر بد باشد، رد می‌کنند.

اگر برای کتابتان معرف داشتید استفاده می‌کردید؟

واقعیتش این بود که دو سه تا از داستان‌هایم را آقای احمد دهقان خوانده بودند. آن زمان ایشان داستان‌های مرا می‌خواندند و ایرادهای آن را می‌گرفتند. «لبخند مسیح» را که خواندند، گفتند: «این کارت خیلی خوب است». چندان ایرادی هم به آن نگرفتند و گفتند: «ببر هر جا می‌خواهی چاپ کن». گفتم: «کجا ببرم؟» گفتند: «اگر دوست داشتی ببر سوره مهر». گفتم: «شما کار خاصی نمی‌کنید؟» گفتند: «نه، خودت ببر که روند سالمی را طی کند». در واقع اصرار ایشان به این بود و الان می‌فهمم که وقتی می‌پرسید معرف داشتی یا نه؟ آدم محکم بگوید نه. ایشان هم حتماً نیتشان این بود که بعداً کسی نگوید چون آقای دهقان گفته است قبول کرده‌اند.

خلاصه، داستانتان را به سوره مهر بردید و خواندند و تأیید کردند.

بله و مدت زمان خیلی زیادی هم طول کشید. شاید شش یا نه ماه طول کشید. بعد گفتند کارت تأیید شده است و برای چاپ می‌رود.

اولین کسی که کتاب شما را خواند چه کسی بود؟

قبل از چاپ؟

بله.

آقای دهقان کارهایم را کم و بیش می‌خواندند. لبخند مسیح را هم ایشان برای اولین‌بار خواندند و من را تشویق کردند.

خانواده چطور؟

خانواده‌ام خیلی نمی‌خواندند. البته خیلی کمک و تشویق می‌کردند. مثلا در داستان‌های دفاع مقدس، پدرم با خاطره‌ها و تعریف‌هایشان از جبهه و جنگ خیلی به من کمک می‌کردند. در روال چاپ داستان‌ها هم خیلی زحمت می‌کشیدند. داستان‌هایم را می‌بردند، می‌آوردند.

و وقتی اولین کتابتان چاپ شد و به دستتان رسید چه حالی داشتید؟

موقعی که کتاب را به سوره دادم هنوز مجرد بودم. وقتی روند گرفتن جواب خیلی طولانی شد، دیگر عقد کرده بودم، اما یادم است که شماره همسرم را به کارگاه داده بودم و ایشان مرا شگفت‌زده کردند.

از طرف انتشارات به من گفته بودند که کارهایش دارد انجام می‌شود و کم کم خبرتان می‌کنیم؛ اما یک روز بی‌خبر به همسرم زنگ زده بودند و او هم یک‌دفعه کتاب را به خانه آورد. خیلی روز خوبی بود.

موضوع لبخند مسیح دغدغه‌تان بود یا نه؛ به خودتان گفتید یک چیزی می‌نویسم و این موضوع به ذهنتان رسید؟

من فکر می‌کنم خیلی چیزها در فضای ذهنی آدم‌ها تاثیر دارد. شاید حضور طولانی پدرم در جبهه و یا انتظارهایی که مادرم در زمان بارداری من، برای برگشت پدرم از مناطق می‌کشیده روی من تاثیر گذاشته باشد که من در دوران راهنمایی و دبیرستان، در این فضاها باشم. اینکه دوست داشته باشم فیلم‌های دفاع مقدس ببینم و کتاب‌هایش را بخوانم. برای همین آن موقع بیشتر دوست داشتم داستان‌های این تیپی و با فضای مذهبی بنویسم. در همان دوران یک داستان هم نوشتم.

124458

در باره دفاع مقدس؟

بله، ولی مناسب چاپ نبود. من هم به خاطر اینکه آن فضا را ندیده بودم و همه‌چیز به شنیده‌هایم محدود می‌شد، تصمیم گرفتم اول موضوعاتی را انتخاب کنم که بیشتر با آنها در ارتباط هستم. من فلسفه می‌خواندم و بیشتر با دوستانمان در شبکه‌های اجتماعی و اینترنت بحث‌های فلسفی می‌کردیم. یک مدت با یک کشیش مسیحی صحبت می‌کردم. چند وقت بعدش یک خانمی ایسلندی بودند و درباره تعدد زوجات یا صوفی‌گری در اسلام سئوالاتی داشتند. دانش زیادی نداشتم، ولی همین سئوالات باعث می‌شدند بروم تحقیق کنم و ببینم چه هست، چه نیست. این اتفاقات و دغدغه‌های ذهنی خودم باعث شد ایده «لبخند مسیح» به ذهنم برسد.

کتاب‌های بعدی چه؟

چند تا کار درباره زندگی شهدا نوشتم. کتاب «از جنس خدا» و کتاب «سردار استقامت» که برای یکی از سرداران استان خراسان است. «پروانه‌ای که سوخت» زندگی شهید نواب صفوی است. بعد هم «دلاور مرد سیستان» که جزو قصه‌های فرماندهان است.

بعد از چاپ «لبخند مسیح» واکنش‌ها به چه صورت بود؟

هر کسی در مواجهه با این داستان حسی دارد. ممکن است کسی آن قدر سطحش بالاتر باشد که واقعاً کمکش نکند؛ اما کسی به من ایمیل زد که این کتاب خیلی کمکش کرده است. این ایمیل خیلی خوشحالم کرد که این کتاب توانسته است برای حتی یک نفر حس به این خوبی ایجاد کرده باشد.

برخوردتان با نقد چطور است؟ با این کتاب چه برخوردی شد؟

نقد را خیلی می‌پسندم. در جلسات نقد گاهی همسرم یا دوستانم می‌گویند چقدر سکوت کردی! چرا اعتراض نکردی؟ حتی اگر یک منتقد حرف غیرمنطقی هم بزند، خیلی اصرار ندارم اثبات کنم آن حرف غیرمنطقی بوده است.

یعنی هیچ وقت صحبت نمی‌کنید؟

چرا، اگر فرصت مناسب پیش بیاید صحبت می‌کنم، ولی اگر نیاید در آن جلسه اصرار ندارم حتماً به او اثبات کنم دارد اشتباه می‌کند. گاهی اوقات دوستانم می‌گویند که وقتی درباره کارت این‌طوری حرف می‌زنند، اشک ما برایت در می‌آید، ولی من واقعا چنین حسی ندارم. نقدها را می‌شنوم. بعضی‌ها را قبول دارم، بعضی‌ها را هم ندارم. من نقدها را می‌خوانم و متوجه ایرادهای کارم می‌شوم یا می‌بینم که نقد غیرمنصفانه بوده است که همه اینها برایم راهگشا است. ولی یک بار نقدی را خواندم که غیرمنصفانه بودنش خیلی زیاد بود و بیشتر از آن که داستان را نقد کند، شخصیتم را نقد کرده بود؛ در حالی که شخصیت مرا نمی‌شناخت و بر اساس  دیدگاه‌های خودش از روی کتاب نقد کرده بود که خیلی جالب نبود و زبانش زبان غیرمنصفانه‌ای بود. آن نقد مرا ناراحت کرد و مدتی بعد در وبلاگم جواب دادم.

چه شد که وبلاگ زدید؟

خیلی مقاومت کردم که وبلاگ‌نویس نشوم. به این کار علاقه نداشتم. دبیرستان که بودیم وبلاگ نبود. دانشجو که بودیم وبلاگ‌نویسی کم‌کم داشت باب می‌شد. شاید یک دلیلش این باشد که نویسنده اگر وبلاگ داشته باشد، یک جوری خودش را خالی می‌کند و دیگر آن فشاری که باید رویش باشد که داستان بنویسد نیست و کمتر می‌نویسد. همسرم چون وبلاگ‌نویس بودند، بعد از ازدواجمان گفتند بیا وبلاگ را با هم بنویسیم و اداره کنیم. ایشان خیلی وبلاگ می‌نویسد. اوایل من خیلی نمی‌نوشتم، ولی بعد ایشان ‌گفت دید و فکرت را در وبلاگ بنویس شاید برای بقیه هم مفید باشد. اوایل گاهی می‌نوشتم، ولی الان دیگر طوری شده است که ایشان چون فرصت نمی‌کند، بیشتر من می‌نویسم.

این نوشتن بهتر از ننوشتن است؟

باید آدم بتواند حد تعادل را رعایت کند. شاید برای بعضی‌ها که کار حرفه‌ای‌شان باشد، این طور نباشد و بتوانند راحت بنویسند. چیزهایی هم که تا حالا نوشته‌ام، فشار خاصی بوده، دغدغه‌ای شده، اذیت کرده و باعث شده است که آدم با نوشتن آن حس را تخلیه کند، ولی وقتی می‌نویسی حس نوشتنت ارضا می‌شود.

مزاحم نویسندگی‌تان نیست؟

خیلی با هم تعارض ندارند، مخصوصاً اگر نویسندگی به صورت حرفه‌ای نباشد. منظورم از حرفه‌ای نبودن این است که مثلاً سر کار بروی و ناچار باشی همیشه بنویسی.

برخورد همسرتان با کار شما چگونه است؟

خیلی تشویق می‌کند و تشویق‌هایش گاهی تبدیل به تهدید می‌شود و می‌گوید زودتر بنویس و تمامش کن. تشویق‌هایشان خیلی شدید است.

کارتان برای رسیدگی به خانه و خانواده مشکلی ایجاد نمی‌کند؟

نه، تعارضی ایجاد نمی‌کند. خیلی‌ها به من می‌گویند که چه کار خوبی داری! چون آدم هم در خانه است و هم کار اجتماعی دارد. به هر حال شرایط خودش را دارد و البته شاید گاهی اوقات سختی‌هایی هم داشته باشد. آدم در این کار خیلی بیرون نمی‌آید، در حالی که بعضی‌ها دوست دارند دائم بیرون بروند و در خانه افسرده می‌شوند. شکر خدا که من این‌طور نیستم.  راستش من چون از اول ازدواج کاری به مفهوم کار بیرون نداشتم، بد عادت شده‌ام. من پنج سال دبیر سرویس داستان سایت «لوح» بودم و در خانه کار می‌کردم و ماهی یک بار جلسه می‌گذاشتیم. کار خیلی خوبی بود و با نویسنده‌ها آشنا می‌شدم و در نشست و همایش همدیگر را می‌دیدیم و صحبت می‌کردیم. شاید اگر حضور دائمی داشتم فوایدی داشت، اما این که در خانه کار می‌کردم راحتی‌ها و حسن‌های خودش را داشت؛ ولی بعداً که بچه‌دار شدم، کار در خانه برایم ایده‌آل بود. وقتی بچه به دنیا آمد تا یک سال، یک سال و نیم همچنان در سایت لوح بودم.

یعنی متوقف نکردید.

نه، اصلاً! چون هفته‌ای یکی دو مطلب باید می‌گذاشتیم، چندان کار سخت و زمانبری نبود. وقتی بچه آمد، کارهای دیگر در مقابل آن خیلی بی‌اهمیت شد. شاید بعضی‌ها حتی کارهای این مدلی‌شان را رها کنند و کنار بگذارند، ولی من سعی کردم همه اینها را در کنار هم مدیریت کنم. بعد از آمدن بچه هم جشنواره لوح را مدیریت می‌کردم.

سخت نبود؟

نه، خیلی. سختی‌اش در این حد بود که گاهی که لازم بود بیرون بروم و باید کسی را پیدا می‌کردم که بچه را پیش او بگذارم. مادرم، خواهرم یا کس دیگری که یک روز بچه را نگه دارند و من بیرون بروم و کارهایم را انجام بدهم و فردایش در خانه باشم که خیلی به بچه فشار نیاید.

کار زن در بیرون از خانه چطور؟

به نظر من کار بیرون از خانه اگر بچه کوچک داشته باشد، اجحاف در حق بچه است. درباره همین موضوع در وبلاگم مطلبی نوشتم با عنوان من یک مادرم با افتخار!

پس آنقدر برایتان با اهمیت بوده که به موضوع وبلاگ تبدیلش کردید.

بله؛ چون می‌دیدم دوستانم با درسی که خوانده‌اند یا با سابقه کاری‌ای که داشتند، وقتی به آنها می‌گفتی چه کار می‌کنید؟ با لحن ناراحتی می‌گفتند بچه‌داری که انگار متضرر شده‌اند. من این حس را نداشتم. روحیه‌ام طوری نیست که بتوانم در روی کسی بگویم که اشتباه فکر می‌کنی. اتفاقا به نظرً خیلی عالی است که زنی بتواند در یکی دو سال بسیار حساس اول زندگی فرزندش در کنارش باشد؛ چون بچه خیلی کار دارد و نمی‌شود او را به هر کسی سپرد یا در مهد گذاشت و شرایط ایده‌آلی است که مادر چند سال اول را پیش بچه باشد و این باعث شد آن را در وبلاگم نوشتم.

در این دوره ننوشتید؟

چرا، مطهره، دختر اولم که یک ساله شد، شروع به نوشتن رمان کردم. از یک سالگی او تا الان که چهار ساله است این رمان را نوشته‌ام و الان در حال ویرایش آن هستم. اصلا هم ناراحت نیستم.

فکر نمی‌کنید جلوی پیشرفت شما را گرفته است؟

نه، هر چیزی در زندگی جای خودش را دارد، چون ممکن است آدم در نویسندگی پیشرفت کند، ولی آن بچه ضربه بخورد. ضربه‌ای که به روح و روان بچه می‌خورد قابل جبران نیست. بچه در سال‌های اول نیاز زیادی به مادر دارد. یکی از دوستان می‌گفت خانمی را می‌شناسد که بچه پنج ماهه‌اش را از کرج می‌آورد و پیش مادرش می‌گذارد و سر کار می‌رود برای ۱۰۰ یا ۲۰۰ تومان حقوق! چون آن خانم و موقعیتش را نمی‌شناسم، نمی‌توانم قضاوتی بکنم. شاید نیاز مالی داشته باشد که دیگر جای چون و چرا نمی‌گذارد، ولی اگر به دلایلی مثل استقلال اقتصادی یا از خانه بیرون آمدن و در جامعه بودن است، ضربه‌ای به بچه می‌خورد که با هیچ پولی جبران نمی‌شود. شاید اگر در خانه بماند، خداوند امکان بهتری را برایش فراهم کند و یا شاید این امتحانی باشد که اگر انسان صبر و تحمل کند، قطعاً بعد از آن شرایط بهتری برایش فراهم می‌شود.

دخترتان می‌داند که مادرش نویسنده است و کتاب می‌نویسد؟

می‌داند که کتاب دارم. گاهی که به کسی کتاب می‌دهم، می‌گوید این کتاب مامانم است. کوچک‌تر که بود می‌گفت کتاب مامانم را به خودش پس بدهید. در همین حد که می‌بیند کتاب را هدیه می‌دهم. داستان که می‌نویسم یا می‌خوانم، می‌گوید مامان آن را ولش کن و بیا بازی. هنوز دید درستی نسبت به نوع کار من ندارد. چهار سالش بیشتر نیست.

شما سردبیر سایت «مادر بانو» هستید. مادربانو چطور راه افتاد؟

در سیر مطالعاتی که می‌کردم یا در تجربه‌های خودم وقتی به خیلی مسائل می‌رسیدم که فکر می‌کردم برای دیگران مفید است. مثلاً مادرها گاهی خسته می‌شوند و بچه‌ها را دعوا می‌کنند. یک بار در وبلاگم پیشنهاد دادم که وقتی می‌خواهید بچه را دعوا کنید یا لجتان گرفته است، در چشم‌های بچه نگاه کنید، چون موقعی که کار می‌کنیم یا می‌خواهیم بچه را دعوا کنیم در چشمش نگاه نمی‌کنیم و با او مثل موجود زنده رفتار نمی‌کنیم، ولی اگر در چشم‌هایش نگاه کنیم، بلافاصله آرام می‌شویم و دل مان نمی آید او را دعوا کنیم.

و این‌ها کم‌کم باعث شد به فکر راه انداختن یک سایت مادرانه بیفتید؟

بله؛ همسرم چون خودشان طراح سایت هستند گفتند حالا که حجم این نوع موضوعات زیاد شده است، یک سایت مادرانه با کمک چند مادر دیگر راه بیندازید و با هم بنویسید و تجربه‌های خود را با دیگران به اشتراک بگذارید. ادعا ندارم سایت ما سایت خیلی قوی‌ای است. هنوز خیلی برای پیشرفت جا دارد و هنوز تا آن طرح اصلی خیلی مانده است، ولی واقعاً یک سایت خوب مادرانه کم داریم. می‌خواستیم کسانی که سبک زندگی مادرانه اسلامی را قبول دارند، به این سایت بیایند. در باره همه چیز، نکات بهداشتی، سلامت، بازی‌هایی که می‌شود با بچه‌ها کرد، کتاب‌هایی که می‌شود برای بچه خواند، کتاب‌هایی که خود مادر باید بخواند.

چه کسانی کمکتان می‌کنند؟

یک‌سری دوستان وبلاگی هستند که برای مطالب سایت وقت می‌گذارند و به مرور دوستان دیگری هم پیدا کردیم. الان چند خانم دکتر هستند که دارند خیلی کمک می‌کنند. ما برای مادربانو هیچ حمایت‌کننده مالی نداریم و سایتمان کاملاً بدون حامی دارد جلو می‌رود. حتی گاهی پیش آمده است که مثلاً عکاسی عکسی داده است که استفاده کنیم و خودمان به عنوان تشکر مبلغی را پرداخت کرده‌ایم.

هیچ‌وقت اعتقادات و یا حجاب شما، باعث از دست دادن یک‌سری از موقعیت‌ها برایتان نشده است؟

باید واقع‌بین باشیم. ممکن است چادر در بعضی مواقع دست و پاگیر هم باشد و نگذارد آدم خیلی کارها را راحت انجام بدهد؛ من با چادر کوه هم رفته‌ام، ولی بعضی کارها را واقعاً نمی‌شود با چادر انجام داد. شما با چادر نمی‌توانید فوتبال بازی یا صخره‌نوردی کنید. منتهی آدم باید ببیند کدام یک برایش اهمیت بیشتری دارد. حجاب با موقعیتی که تا حالا داشته‌ام تضادی نداشته است. برای من مشکلی پیش نیامده، ولی شاید برای کس دیگری با حرفه یا استعداد دیگری پیش آمده باشد. چادر در جاهایی محدودیت ایجاد می‌کند که لازم است و آدم را از خیلی چیزها حفظ می‌کند. باید سختی‌ها و لذت‌هایش را با هم دید، چون اگر همه‌اش لذت بود که همه قبول می‌کردند و ارزشی هم نداشت. به هر حال این انتخاب، انتخاب ارزشمندی است.

انتخاب خودتان بود؟ از چه سنی؟

هم خودم و هم خانواده‌ام. کوچک که بودم گاهی سرم می‌کردم و گاهی نمی‌کردم، اما از نه سالگی چادر سرم کردم. مامانم می‌گویند به من می‌گفتند بچه است و اذیت می‌شود و من می‌گفتم خودش خواسته است، من اصرار نکرده‌ام. دختر خودم هم همین طور است. در آینده نمی‌دانم چه می‌شود و ممکن است هر اتفاقی بیفتد. حالا که گاهی خودش اصرار می‌کند که چادر سرش کند، ولی من هیچ وقت مجبورش نکرده‌ام.

سختش نیست؟

نه. حتی یک روز دیدم دارد با چادر با بچه‌ها در پارک بازی می‌کند. گفتم این را کنار بگذار، ولی قبول نکرد. این نشان می‌دهد وقتی آدم کاری را دوست داشته باشد، همه سختی‌هایش را هم می‌پذیرد. تا آخر هم که در آن پارک بودیم، همه گفتند چادرت را در بیاور، اما گوش نداد. گاهی هم نمی‌خواهد و من هیچ اصراری نمی‌کنم، مخصوصاً که هنوز چهار سال هم بیشتر ندارد. خدا را شکر که فعلا خدا برایمان خواسته است که خودش این طور تمایل دارد چادر سر کند.

برای سوال آخر، درباره آخرین کارتان هم توضیح می‌دهید؟

این کار آخرم را سه سالی هست مشغول نوشتن آن هستم. اسم آن «فصل وصل» که احتمالاً باید تا شهریور به ناشر بدهم. موضوع رمان من در فضای زیارت امام رضا(ع) است. یک داستان عاشقانه آرام است که در فضای زیارت اتفاق می‌افتد.

چرا پروسه نوشتنش انقدر طولانی شد؟

 مطهره که یک ساله شد، توانستم شروع کنم و چون نوشتن یک تمرکز صد در صدی می‌خواهد، با وجود بچه‌ها هنوز نتوانستم تمامش کنم. مثلاً بافتنی را با حضور بچه هم می‌شود بافت و حتی کتاب را هم می‌شود خواند، اما نوشتن حداقل به دو سه ساعت تمرکز نیاز دارد، به همین دلیل مواقعی که بچه‌ام بیدار بود هیچ وقت نتوانسته‌ام چیزی بنویسم.

 خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید. امیدوارم همیشه موفق ببینیمتان.

منبع: رجا نیوز

من و سوالات فلسفی دخترک

من، هنوز در توحید خودم مانده ام،

چطور به سوالات فلسفی دخترکم درست پاسخ دهم، وقتی می پرسد: «خدا دقیقا کجاست؟» «خدا که دست نداره، چطوری کارها رو انجام می ده؟» «خدا واقعا چیه؟» «چه شکلیه؟»

بعد از چند سال فلسفه خواندن، هیچ ادعایی در پاسخ دادن به سوالات عجیب و غریبش ندارم.

این سوال ها، بیشتر از قبل به من اثبات می کند که در خداشناسی ام مشکل دارم. خودم را به آب و آتش نمی زنم تا یک جواب خیلی درست پیدا کنم. بیشتر، به این فکر می کنم که خودم هم نمی دانم… خدایی که من در ذهنم مجسم کرده ام، خدایی که در فهم کوچک من می گنجد، خدای حقیقی نیست. او، بزرگ تر از آن است که وصف شود.

سوالات فلسفی دخترک، بیشتر از آنکه پاسخ داده شوند هر بار من را به درونم می برد.

2134414225020417842122224615915330174187172

پی نوشت: طبیعتا سوالاتش را با صبر و حوصله پاسخ می دهم. اما خودم در اقیانوسی عمیق دست و پا می زنم.

روزهای بی بازگشتِ پیش از بچه

چند وقت پیش در جمعی نشسته بودیم.

از دوستم که یک ماه از شروع مادری ش می گذشت پرسیدیم اوضاع و احوال چطور است؟

او گفت: «خوب است. فقط چند وقت است نمازهای با حال نمی خوانم.» جوری گفت که انگار امیدوار است زودتر، بتواند دوباره نماز با حال بخواند.

این حرف، برای ما که چند سالی از بچه دار شدن مان می گذشت غریبه نبود.

نه فقط نماز با حال، بلکه یک رستوران رفتنی که به آدم بچسبد. بتوانی بدون اینکه بچه ای جیشش بگیرد، ظرف سالاد را برگرداند، مدام از صندلی پایین بپرد و دلش بخواهد از این طرف به آن طرف بدود، دو قاشق غذا با آرامش بخوری. با آرامش!

نه فقط نماز با حال، تو بگو یک ساعت خواب راحت عصر گاهی، بدون دغدغه. بدون اینکه بچه ای گریه کند و شیر بخواهد، یا تا خوابت برد از توی دستشویی صدا بزند که: «مامان بیا منو بشور!»

نه فقط نماز با حال، فکر کن هیئت بروی با دو تا بچه. وقتی سخنران شروع می کند به ذکر مصیبت حضرت زهرا و اهل مجلس عقده های چند ماهه را فریاد می زنند، بچه ی بزرگ تر دستشویی ش بگیرد و طبق اظهارات خودش، نتواند بیشتر از این صبر کند. آن وقت مجبوری ساک به چه بزرگی را و نوزاد به چه کوچکی را هم بغل بزنی و همه دسته جمعی بروید دستشویی!! و وقتی برمی گردید، سخنران که رفته و مداح هم اصل روضه را خوانده و تمام شده و تو دیگر هیچ رقمه اشکت سرازیر نمی شود.

نه فقط نماز با حال، بلکه خیلی چیزهای دیگر، کارهای دیگر، مسافرت، خرید، تفریح، حتی عزاداری و ختم و چهلم و شب سال!!! همه ی این ها بعد از آمدن بچه، یک جور دیگری می شوند.

بازار که می روی باید همان اول، یک چیز ارزان بخری بدهی دست بچه تا بگذارد با خیال راحت چهار تا مغازه را بگردی و جنس مورد نظرت را پیدا کنی. تا مدام چادرت را نکشد که من اینو می خوام. من اونو می خوام.

رستوران که می روی از همان اول، باید یادت باشد قرار نیست دو لقمه غذا «مثل روزهای قبل از آمدن بچه» از گلویت پایین برود.

مجلس عزاداری امام حسین که می روی، خیلی وقت ها اصلا به تو اجازه نمی دهد اشک بریزی. مجبوری در دلت به مصیبت ها گریه کنی. گریه ی بی اشک، بی صدا (خودش کم هنری نیست)

وقتی بچه آمد، یک ماه، دو ماه، سه ماه، نهایتش شش ماه می گذرد تا بفهمی آن حس و حال راحتیِ پیش از آمدنِ بچه، دیگر به سراغت نمی آید. هر جا که باشی تو «مسئول» مراقبت از فرزندانت هستی. حتی اگر همراهت نباشند، یک جرعه آب خوش از گلویت پایین نمی رود. چون تمام مدت نگران شان هستی.

اما نکته اینجاست:

اگر هنوز هم به دنبال آرامش و راحتیِ قبل باشی، قافیه را باخته ای. زجر می کشی. حرص می خوری. نه مسافرت به تو خوش می گذرد نه عزاداری نه رستوران.

باید بپذیری که آن روزها دیگر بازنمی گردند. قرار هم نیست بازگردند. باید خودت را به درستی تطبیق بدهی.

وقتی زیارت می روی، دیگر نمی توانی مثل قبل، سه ساعت روبروی ضریح بایستی و حال کنی و زیارت نامه بخوانی و اشک بریزی و در آسمان ها سیر کنی. حالا باید کیفت را پر کنی از خوراکی و تنقلات و اسباب بازی. گوشه ی خلوتی خیلی دورتر از ضریح پیدا کنی و بنشینی و کودکت را بنشانی و سرگرمش کنی و مدام حواست باشد که جایی نرود و گم نشود. اما همین که یک لحظه سیمت وصل شود و دلت گره بخورد، کفایت می کند.

شب قدر، میان آن همه عروسک و مداد رنگی و دفتر نقاشی و بیسکویت رنگارنگ و نخودچی کشمش، که خودش یک پیک نیک تمام عیار است و شباهتی به شب قدر های سال های قبل ندارد، در حالیکه با یک دست قرآن را روی سر کودکت نگه داشته ای و با یک دست، قرآن به سر خودت گرفته ای، در حالیکه حتی شاید یک قطره اشک هم نتوانی بریزی، در حالیکه در آن لحظات حیاتی که سال های قبل شش دانگ حواست به ش بود و ثانیه ای حواست پرت نمی شد، و شاید این سال ها حتی در همان لحظات خیلی مهم که همه دارند می گویند: «بجعفر بن محمدٍ بجعفر بن محمدٍ بجعفر بن محمدٍ» تو مجبور باشی بچه را از روی سر جمعیت رد کنی و به سرعت راهی دستشویی بشوی و دل خوش باشی به همین که در طول مسیر، در دلت این عبارت ها را تکرار می کنی…

اگر بپذیری که زندگی تغییر کرده است، آرامش بیشتری خواهی داشت. اگر یقین کنی که همین نماز دست و پا شکسته که نوزادت جلوی چشم هایت دارد خودش را هلاک می کند، ارزشش از آن نماز باحال بیشتر است، دلت آرام می شود.

مهم، این است که باور کنی. باور کنی که آن روزها دیگر برنمی گردند. اگر باور نکنی و مدام در میان مراقبت از کودکت، باز هم به دنبال آن لحظات باشی، اذیت می شوی. مضطرب می شوی.

اگر قبول کنی که لذت هایت را تغییر بدهی، وقتی مسافرت می روی، مدام به یاد مسافرت های قبلی حسرت نمی خوری. از دویدن ها و خندیدن های کودکت لذت می بری.

IMG_3996

وقتی رستوران می روی، به دنبال یک لقمه غذای بی دغدغه نیستی. اصرار نداری مثل بزرگ تر ها صاف و اتو کشیده بنشیند. بلکه از غذا خوردن بامزه اش کیف می کنی.

دست های کوچک و معصومش را در دست می گیری و نوازش می کنی و این لحظه ها را غنیمت می شمری. این لحظه های تکرار نشدنی را.