بایگانی برای ۱۳۹۰

اشتباه رایج

نوشته شده توسط مادر

دیروز در برنامه ی سمت خدا، حاج آقا پناهیان گفتند یکی از راه های تربیت، «عادت» است. البته یک غلط مشهور در این زمینه وجود دارد و آن این است که می گویند عادت کردن به عبادت، خوب نیست و ما هر دفعه باید از سر عشق و علاقه، عبادت کنیم. دلیل اشتباه بودن این حرف را کاملا توضیح دادند و کسانی که تمایل دارند دلایل ایشان را بشنوند، برنامه ی چهارشنبه را از سایت سمت خدا دانلود کنند.

از حرف های ایشان، دو نکته بگویم:

ایشان گفتند: «یکی از آشنایان، می گفت من در خانه و حین کار، باید همیشه موسیقی گوش کنم. عادت کرده ام. می دانم خوب نیست. اما دیگر نمی توانم کاری کنم. و من به ایشان گفتم تو خودت می خواهی گوش بدهی، بده. اما این بچه ی معصوم چه گناهی کرده که از کودکی، تو داری او را عادت می دهی به موسیقی.» این موسیقی چقدر عوارض دارد و اینقدر در بطن زندگی مردم، نفوذ کرده است.

دیگر اینکه گفتند چه اشکالی دارد یک نفر عادت کند هر شب (برای خدا) گریه کند؟ یا مثلا عادت کند همه ی کارهایش را خالصانه انجام دهد. بعد که به این کارها عادت کرد، تازه می تواند به امور بالاتر بپردازد.

یادم افتاد ایام سوگواری اباعبدالله، وقتی به مطهره می گفتیم: «بیا آماده شو بریم هیات!» با اشتیاق می آمد و لباس می پوشید. طوری که بعد از آن هم، تا چند روز وقتی می خواستیم جایی برویم، می گفت: «هیات می ریم؟»

حالا دارم فکر می کنم چه کارهایی هستند که باید مطهره را به آن ها عادت بدهم تا کم کم ملکه اش بشود. که وقتی بزرگ شد، بتواند راحت از آنها عبور کند و به مسائل بالاتر بپردازد. (انشاالله)

روز «اسمش را نبر»

چند سالی می شود که یک روز خاص، در بین جوانان کشورمان اهمیت زیادی پیدا کرده است که با فرهنگ ما چندان قرابتی ندارد. منظورم همان روزِ «اسمش را نبر» است که اگر اسمش را بیاورم، سایت مان، «اسمش را نبر۲» می شود.

چه وضعی داریم تو را به خدا!!

امروز نگاه کردم دیدم عکس کتابم، در سایت خودمان نمایش داده نمی شود. نگو فیل.تر شده است.

نکته اینجاست که گاهی ما حساسیت ها را در جای اشتباه به کار می بریم. منکر فیل.ترینگ نیستم. بعضی جاها لازم است. وقتی بعضی ها بعضی سایت های مستهجن را سر می زنند که نباید، و اذعان داریم که در جامعه، رفتار همه ی ما بر یکدیگر تاثیر دارد، یا در خیلی موارد دیگر، باید دست فیل.ترینگ را بوسید و به شان خسته نباشید گفت. اما در این مورد، به نظر می رسد قضیه آنقدرها هم بغرنج نشده بود که چنین تصمیمی اتخاذ شود. بعضی از مسائل را بهتر است با فرهنگ سازی حل کرد.

 

در مورد روز ولن.تاین، حتی موافق نیستم که سالروز ازدواج حضرت زهرا و مولا علی را جایگزین کرد. چرا که روز عشق، روزی برای دو جوان عاشق ازدواج نکرده است و ربطی به ازدواج برترین مخلوقات عالم ندارد. اما باز هم، این مساله، آنقدری ناموسی نیست که نیازی به استفاده از قوه ی قهریه داشته باشد. شاید بگویید من در حدی نیستم که نیاز یا عدم نیازش را تعیین کنم. اما ناسلامتی ما مثلا جزء افراد فرهنگی هستیم و تا این حد اظهار نظر را بر خودمان مباح می دانیم.

روز ولن.تاین با فرهنگ ما بیگانه است. درست. کسی منکر این مساله نیست. اما کراوات بستن هم ربطی به فرهنگ ما ندارد. چطور اصرار جدی نداریم که آن را از زندگی افراد حذف کنیم؟ این مثال را صرفا به جهت تقریب به ذهن زدم نه برای اثبات مدعایم.

روز ولن.تاین با فرهنگ ما بیگانه است. اما آیا بهتر نیست به جای استفاده از زور، هزینه کنیم و با هنرمندیِ تمام، فرهنگ کهن کشور خودمان را به جوانان یادآوری کنیم؟! نمی گویم خودم توانسته ام با ابزار هنر، قدمی در این مسیر بردارم (اما گفتم!!). ولی به مسئولان مربوطه، پیشنهاد می دهم مثل خیلی موارد دیگر که برایش هزینه های کلان خرج می شود، برای فرهنگ سازی در این زمینه هزینه کنند و به شعور و درک مردم، احترام بگذارند.

 

وقتی پر و بال کبوتر را می بندیم

با اینکه تجربه ی مادری ام، هنوز به دو سال نرسیده است، اما در همین مدت کم، خیلی پیش آمده از من پرسیده اند چه کرده ای که دخترت در عین باهوش بودن، آرام است و منطقی. من خودم البته، هیچ ادعایی بر باهوش بودن دخترم ندارم و از این مادرهایی نیستم که قربان دست و پای بلورین فرزندشان می روند.

اما جایی، شنیدم که وقتی جلوی خیلی از فعالیت های بچه ها را بگیریم و مدام به آنها امر و نهی کنیم، بخش هایی از ذهنشان رشد نایافته باقی می ماند. و اینطور نیست که بعدا رشد کند. اگر در زمان خودش این اتفاق نیفتد، در آینده به بهای بسیار زیادی رشد خواهد کرد.

برای همین، حتی کارهایی که به زعم ما ممکن است کمی همراه با خطر باشند، برای رشد ذهنی و حرکتی بچه ها، لازم هستند. فقط باید برایشان وقت بگذاریم، در کنارشان باشیم تا موارد کمی خطرناک را به همراه ما تجربه کنند. مثلا اگر در فلان سن، قیچی به دست گرفتن را نیاموزند، هوش حرکتی شان در آن مورد خاص عقب می افتد. حتما راهش این نیست که قیچی را بدهیم دستشان و بگوییم برو همه چیز را قیچی کن. بلکه باید کنارشان بنشینیم. وقت بگذاریم تا یاد بگیرند. کاری که خیلی از مادر و پدرها حاضر نیستند انجام دهند و احساس می کنند وقتشان تلف می شود.

عقب ماندگی حرکتی صرفا نوع خاصی از اختلال نیست که خیلی واضح، بعضی بچه ها به آن دچارند. یک مساله ی نِسبی است. پس مواظب باشیم که دستی دستی با امر و نهی های نا به جا کودک مان را به آن دچار نکنیم.

اگر مطهره می تواند بعضی کارها را به خوبی انجام دهد، شاید به خاطر این است که مدام جلوی او را نگرفته ایم و حتی اجازه داده ایم خیلی چیزها را تجربه کند. تاکید می کنم متناسب با سن خودش. مطمئنا در این سن و سال، ابزار الکترونیک جلویش نمی گذاریم تا یک وسیله ی برقی جدید اختراع کند. اما وقتی می خواهد از داخل جعبه ی خیاطی، دکمه و متر و قرقره بردارد، جلویش را نمی گیریم. همین باز و بسته کردن نخ دور قرقره، حتی پیچیدن کلی نخ به دور خودش، به دست گرفتن متر، رد کردن دکمه از سوراخ های کوچک… کارهایی تا به این حد ساده، که شاید به زعم ما، باعث نامرتب شدن خانه و به هم ریختگی شود، به شدت در رشد کودکمان تاثیر گذارند. و وقتی می خواهد سوزن هایی را که سرشان یک توپ رنگی است و فکر می کند باید یک اسباب بازی قشنگ باشند بردارد، به او توضیح می دهم که این سوزن است و اگر به دستت برود زخم می شود. مطمئنا او با این جواب، قانع نمی شود. آن وقت است که یک سوزن برمی دارم و برای اینکه خطر را درک کند، خیلی خیلی آرام به دستش می زنم (البته در کمال مهربانی و نه حتی با کمی چاشنی تهدید و خشونت) تا متوجه بشود که دست روی چیز خطرناکی گذاشته است. باور کنید با این کار، لااقل در آن زمان، دیگر اصرار نمی کند سوزن بردارد.

تاکید می کنم که آموزش دادن این نکات به بچه ها، کاملا به سن و سال آنها بستگی دارد و همانطور که در پست قبل گفتم، این برمی گردد به میزان هنرمندی ما که بدانیم در حال حاضر، چه باید بکنیم.

مشکل اینجاست که ما در مورد مسائل آموزشی، فکر می کنیم بچه ها خیلی (دور از جان) کم فهم هستند و اگر خیلی مسائل را به آنها توضیح بدهیم، متوجه نمی شوند. برای همین از کلمات جیز، اخ، اوخ و عبارات مشابه استفاده می کنیم. در حالیکه اگر مثلا داغ بودن را توضیح بدهیم و حتی اگر اصرار دارد دستش را به لیوان چای بزند، خودمان لحظه ای انگشتش را به دیواره ی لیوان بزنیم تا متوجه داغ بودن آن بشود، شرایط بهتری را برای خودمان و او فراهم کرده ایم.

فکر می کنم رعایت همین نکته و جلوگیری نکردن از اکتشافات ساده ی کودکانه، مهمتر از آموزش زبان و نوشتن و خواندن و چیزهایی از این دست باشد که بعضی مادران، از دو سه ماهگی کودکشان، او را می نشانند پای سی دی های کذایی و می خواهند هر طور شده از او یک نابغه بسازند. در حالیکه اجازه ی خیلی فعالیت ها را از او می گیرند و اعصاب ندارند تمایلات خلاقانه اما کمی خطرناک کودکشان را ببینند.

***

پی نوشت:

بدیهی است که من روانشناس کودک نیستم. اما نکاتی که گفتم نیازی به روانشناس بودن نداشت. اگر کمی در رفتار و کارهای کودک مان دقیق شویم این مسائل را در می یابیم.

هنرمند باشیم!

وقتی کوچولوی ما، رفته روی مبل و دارد لامپ را خاموش و روشن می کند، چه برخوردی با او می کنیم؟

داد می زنیم و می گوییم: «نکن! می سوزه»؟

وقتی کوچولوی ما، دانه دانه کتاب های کتابخانه را بیرون می کشد و عکس روی جلد هایشان را نگاه می کند، چه رفتاری با او داریم؟

وقتی کنترل تلوزیون را گرفته و بی وقفه دکمه هایش را می زند و هر بار به صفحه تلوزیون نگاه می کند تا تاثیر آن دکمه ی خاص را ببیند چه؟

حتی وقتی کشوی لباس هایش را برای بار چندم باز کرده و دارد تمام لباس ها را بدون کمترین دلسوزی برای مادرش، یکی یکی بیرون می کشد و در اتاق پخش و پلا می کند، آن وقت چه می کنیم؟

یا زمانی که رفته روی دسته ی مبل ایستاده و احساس یک بند باز حرفه ای را دارد، یک جیغ بنفش می کشیم که از شدت آن، تعادلش به هم بخورد و بیفتد؟

در تمام این لحظات، کودک ما مشغول کشف و شهود است. با انجام تمام کارهایی که از نظر ما «کار بد» و غیر عادی به حساب می آیند، دارد یکی یکی قوانین حاکم بر طبیعت را کشف می کند یا دنیای اطرافش را می شناسد. احتمالا خود ما هم وقتی بچه بودیم کارهایی از این دست را انجام داده ایم، شاید یک بار تلوزیون را سوزانده باشیم، یا یک سیم لخت را در پریز برق کرده باشیم. یا وقتی پدر و مادرمان در خانه نبودند، حسابی کبریت بازی کرده باشیم.

اما نحوه ی برخورد ما با این اتفاقات است که شخصیت ما را به عنوان پدر یا مادر، اعتلا و یا خدای نکرده تنزل می دهد.

اگر کودک ما چنین کارهایی می کند، او در دنیای کودکی اش، مشغول کشف است. مشغول امتحان کردن وسیله ها، به دست آوردن قانونی برای آن اتفاق… اگر ما در مواجهه با این کارش، داد بزنیم یا عصبانی شویم، اصلا حق نداریم بگوییم نگرانیم که لامپ بسوزد. چون خوب می دانیم با چهار دفعه روشن و خاموش کردن، نمی سوزد. یا کنترل تلوزیون، با چند بار فشار دادن دکمه هایش خراب نمی شود. ولی روح ما، با داد زدن، خراب می شود. اینقدر هم روایت درباره ی کنترل خشم داریم که نیازی به سند و مرجع نیست.

نکته اینجاست که ما نمی توانیم جلوی خشم خودمان را بگیریم و تلاش کودکمان را که صرفا به جهت کنجکاوی کودکانه است، یک جنایت یا فاجعه ی جبران ناپذیر تلقی می کنیم. لطفا دلسوزانه نگویید که این کارها را به خاطر تربیت فرزند دلبندتان انجام می دهید و او باید یادبگیرد که کشوی لباس هایش را بیرون نریزد. چون اگر اینقدر برایش دلسوزی می کنید و اینقدر به مسائل تربیتی او اهمیت می دهید، اول باید یاد گرفته باشید که داد زدن و عصبانی شدن هم خودش یک کار بی تربیتی است و مقدار قابل اعتنایی بی ادبی را دارید به او می آموزید؛ مستقیمِ مستقیم. نه حتی غیر مستقیم.

چرا فکر می کنیم دلسوزی و محبت، با فریاد و عصبانیت قابل جمع است؟ چرا با وجود این همه حدیث و روایت در باب مذمت بد اخلاقی، باز هم به خودمان جرات می دهیم بر سر این گل های بهشتی که هنوز لوح دلشان سفید و پاک است، فریاد بزنیم و بعد هم، آن را توجیه کنیم تا دچار عذاب وجدان نشویم.

در این نوشته می خواستم دو مطلب را بگویم:

اول اینکه به خاطر کودکانه های کودکانمان، عصبانی نشویم و  پرخاش نکنیم.

دوم اینکه اگر جلوی اکتشافات آنها را بگیریم، در واقع جلوی پیشرفت شان را گرفته ایم.

در مورد نکته ی دوم، در پست بعدی می نویسم. چون نوشته ام طولانی شد.

فقط به یاد داشته باشیم:

تربیت کودک، هنرمندی می خواهد. داد زدن و منع کردن کودک راحت ترین کاری است که ما خوب بلدیم انجام دهیم. اما همیشه راحت ترین راه، موثرترین راه نیست. برای مادری کردن باید هنرمند بود.

مثلا وقتی او را در حال خراب کاری می بینیم، می توانیم کمی خلاقیت به خرج بدهیم و بگوییم: «بیا اینجا با هم نقاشی کنیم!» یا «می خوام بهت یه بازی جدید یاد بدم.» در اکثر موارد، این راهها جواب می دهند. به شرطی که ما هنرمند باشیم. پس اول، باید هنر مادری و پدری را بیاموزیم.

***

پی نوشت:

تا وقتی در میان اطرافیانم، کسی باشد که بر سر کودک خودش یا حتی مطهره فریاد بزند، باز هم در مورد این موضوع خواهم نوشت.