بایگانی برای ۱۳۸۹

«عطر عطش» در داستان های کوتاه کوتاه عاشورایی

سلام

شاید نزدیک دو ماه می شه که اینجا ننوشتم و خوشبختانه بانو، جور من رو کشید و اینجا رو توی محرم و صفر به روز نگه داشت. محرم امسال برای ما از خیلی نظرها با سال های قبل متفاوت بود.

هم اینکه دخترمون مطهره اولین محرم زندگیش رو تجربه می کرد و سعی کردیم این تجربه خوب براش ثبت بشه، و کمک کنیم از همین ابتدا امام حسینی و بچه هیئتی بار بیاد، همون طور که در تمام دوران بارداری این یکی از دعاهای بعد از نمازهامون بود.

هم اینکه مشغولیت های فراوانی داشتیم غیر از شرکت در برنامه های مذهبی و استفاده از اونها. یکی از مشغولیت ها برگزاری سومین جایزه ادبی داستان لوح بود با عنوان «اشکواره داستان های کوتاه کوتاه عاشورایی» که در چند پست قبل فراخوان اون رو منتشر کرده بودم. تقریبا یک هفته قبل از محرم این برنامه جدی تر شد و پیشنهاد اون رو به حوزه هنری و سایت لوح دادیم و اونها هم استقبال کردند. بعد از تهیه حدود خرج و مخارج و مجموعه عوامل مورد نیاز برای برپایی برنامه و پیش بینی برنامه ها و تاریخ ها و بقیه جزئیات روز اول محرم فراخوان رو منتشر کردیم و بعد از اون در شکل های مختلف خبر برگزاری اون رو تبلیغ کردیم تا افراد بیشتری مطلع بشن. بعد هم در این دو ماه به صورت تصاعدی مشغول برگزاری خوب این اشکواره بودیم. من در سمت دبیر و بانو به عنوان سردبیر.

شکر خدا دیروز اختتامیه هم برگزار شد و نفرات برتر معرفی شدند و جایزه هاشون رو گرفتند. توی برنامه دیروز موفق شدیم حاج آقای پناهیان رو هم دعوت کنیم و ایشون هم پذیرفتند و استقبال کردند. امیدواریم که این حرکت امضای ارباب رو هم در پی داشته باشه و نگاه مثبتی به اون داشته باشند ان شا الله و تونسته باشیم قدم کوچکی برداریم.

از مجموع ۳۴۸ داستانی که به دست مون رسید ۸۴ تا داستان هم انتخاب شدند تا در کتاب مجموعه منتخب آثار چاپ بشن. این کتاب با نام «عطر عطش» توسط انتشارات سوره مهر با زحمت و مشقت بسیار و معجزه گونه، حدودا یک هفته ای چاپ شد و به مراسم اختتامیه رسید. که در پایان مراسم بین حضار توزیع شد.

انصافا کتاب بسیار خوبی شده و کاملا قابل توصیه است. بعضی از داستان ها بسیار هنرمندانه و دلی نوشته شده و یک روضه کامل هست. آثار خیلی خوبی که آدم حسودیش می شه که چرا نمی تونه از این داستان های خوب و مثبت بنویسه و دوست داره نویسنده تک تک اونها خودش باشه! پیش بینی من اینه که این کتاب در محرم سال آینده بسیار مورد استفاده قرار بگیره و می تونه در مدارس و هیئت ها و جاهای دیگه به عنوان یک هدیه فرهنگی خوب توزیع بشه. داستان های نفرات اول تا سوم در صفحات ابتدایی کتاب چاپ شده و در ادامه بقیه آثار بدون نظم مشخصی قرار گرفته اند.

کاش که خدا ازمون راضی باشه. همین…

برلیان

نگین انگشترت برلیان باشد یا نباشد، کجای این عالم به این عظمت را تکان می دهد؟

تمرینی برای بی توقع بودن

هوالحق

دخترکم!

چند وقت پیش وقتی تو آرام در آغوشم به خواب رفته بودی و من عشق می کردم، دوست عزیزی که شاهد آن صحنه بود پرسید: «آیا الان از بچه ات آنقدری لذت می بری و عشق می کنی که وقتی بزرگ شد، سر هر اتفاق کوچکی به او نگویی من به خاطر تو چه  زحمت ها که نکشیدم؟!»

آن موقع به او گفتم: «بچه داری سختی دارد، شیرینی هم دارد. اما شیرینی هایش خیلی بیشتر از سختی هایش است.» اما بعد ها خیلی بیشتر به این سوالش فکر کردم. اصلا مگر ما اصالت لذتی (اپیکوریست) هستیم که به دنبال لذت بچه داری باشیم؟ که اگر لذت نداشت، بچه نیاوریم. وارد بحث هدف از بچه آوردن نمی شوم که خیلی مفصل است و در این یادداشت به دنبالش نیستم. فقط همین قدر بگویم که اگر هدف واقعی ما از هر کاری، رضای خدا باشد، لذت و سختی اش دیگر اهمیت ندارد.

می خواهم درباره بخش دوم سوال دوستم حرف بزنم. می خواهم با خودم مباحثه کنم. می خواهم افکار خودم را به چالش بکشم و ببینم به دنبال چه هستم.

_ آیا اصالتا باید بچه دار شویم که در روزهای پیری و کوری، عصای دستمان باشد؟ مگر ما خدا نداریم؟! مگر خدا ما را تنها می گذارد؟! مگر اگر روزی تنهای تنها شدیم، قبول نداریم که داریم امتحان پس می دهیم؟!

_ در دین ما، خیلی سفارش شده به احترام نسبت به پدر و مادر و اینکه: «ولا تقل لهما افٍ» حتی در پاسخ درخواستشان، نچ هم نگوییم. چقدر به این خواسته خداوند عمل می کنیم؟!

این به جای خود. بر دستان زحمت کش پدرم و دست های مهربان مادرم بوسه می زنم که روزهای زیادی، نتوانستم مصداق این آیه شریف باشم.

اما من، در مقام یک مادر (و نه فرزند) احساس می کنم اگر در لحظه لحظه تلاش برای رشد جگر گوشه ام یادم باشد که او امانت است و آزمایش است، دیگر مجالی نمی ماند که وقتی بزرگ شد و رفت دنبال زندگی اش، مدام ردش را بگیرم که امروز کجا رفت؟ چرا من را نبرد؟ چرا به من سر نزد؟ چرا برایم هدیه نگرفت؟ سوال ها و توقع هایی که این روزها اینقدر مد شده است که اگر کسی اینطور نباشد، اطرافیان آنقدر سیخش می زنند که «مگر امروز تولدت نیست، چرا بچه ها سراغت را نگرفتند؟!» «چرا در این دو روزی که مهمانت بودم، پسرت یک تلفن به تو نزد؟!» «این همه وقت به تو سر نزده، تو ناراحت نیستی؟!»

وقتی باردار بودم، یکی دو مطلب با همین مضمون ها نوشتم. بعضی ها گفتند: «هنوز مادر نشده ای که این حرف ها را می زنی. برای قضاوت زود است.» شاید همان ها، الان هم بگویند: «تازه چند ماه بیشتر از مادر شدنت نمی گذرد. باز هم زود است.»

اما من، سخت ترین روزهای نوزادی ات را دیده ام. روزهایی که جز گریه کردن و مکیدن، هیچ هیچ هیچ کار دیگری بلد نبودی و آن روزها فقط من بودم که می توانستم آرامت کنم. (اگر چه که خوب می دانم که خدا خیلی بهتر از من می دانست که چطور می شود تو را آرام کرد. حتی اگر من نبودم.) پس به خودم این حق را می دهم که به عنوان یک مادر، هر چند تازه نفس، این حرف ها را بزنم. حتی اگر تکراری باشد. مشق می کنم. مسیر سختی در پیش دارم. روزهایی که باید از الان، تمرین کرده باشم، که وقتی از رفتارت خشمگین شدم، پوشک عوض کردن ها و شیر دادن ها را به یادت نیاورم و دم نزنم و دم نزنم. ساعت ها تلاش برای خواباندنت را همین الان، فراموش کنم که مدام در ذهنم نیاید که چه روزها چه ها که نکشیدم.

باید بدانم و یادم بماند که قرار است «بچه داری» کنم نه «برده داری» و خدا نکند روزی برسد که تو را اسیر خواسته های خودخواهانه خودم بکنم. از همین روزها، که هنوز یک ساله نشده ای تلاش می کنم هیچ وقت هیچ توقعی از تو نداشته باشم. خیلی سخت است. می دانم. اما تمام تلاشم را می کنم. از همین حالا باید تمرین کنم. سخت است.

***

خدایا!

کمک کن که لحظه لحظه روزهای مادری ام، بی توقع ترین باشم و به هیچ کس جز خودت، دل نبندم.

___________________

پی نوشت: فکر نمی کنم نیاز به توضیح باشد که تربیت فرزند وظیفه ای خطیر است بر گردن پدر و مادر. و نوشته های من منکر مسائل تربیتی در مورد فرزند نمی شود. اما مثلا وقتی ده سال از ازدواجش گذشت و رفت و من ناراحت بودم که چرا بچه همسایه مان هفته ای سه بار بهش تلفن می زند و بچه من هفته ای یک بار، و از این بابت ناراحت شدم، این دیگر به تربیت ربطی ندارد. این همان توقعی است که در نوشته ام در موردش صحبت کرده ام.

حکایت غریب رفتن ها و نرفتن ها

شبث بن ربعی


_ آیا تو به من نامه ننوشتی که به کوفه بیایم؟!

امام بود که فریاد می زد و حجاب از روی حقایق برمی داشت.

هر کس بی خبر بود، خودش که می دانست برای حسین نامه نوشته بود و از باغ های سبز و خرم و درخت های به بار نشسته کوفه گفته بود و از سپاه آماده یاری. آن روزها همه برای حسین نامه می نوشتند. بازار نامه نوشتن داغ بود. او هم باید می نوشت. نمی خواست قدم به میدان جنگ با فرزند رسول خدا بگذارد. اما حالا که آمده بود، باید تا آخرش می ماند. آن روز که ابن زیاد به دنبالش فرستاد تا با سپاهی آماده، به مبارزه با حسین برود، خودش را به بیماری زد و خواست که او را معاف کند، اما ابن زیاد دوباره پیغام داد که: «اگر زیر فرمان مایی، نزد ما بیا.» و او نزد امیرش رفته بود. چه فرقی می کرد امیر، حسین باشد یا ابن زیاد. مهم این بود که در این حکومت چه عاید او می شود.

امام همچنان فریاد می زد و حجاب از روی حقایق بر می داشت. اگر کمی دیگر ادامه می داد، لشکریان دست از مبارزه می کشیدند. خیلی از آنها به خاطر شناختی که از شبث داشتند به جنگ با حسین آمده بودند. او که از یاران رسول خدا بود و بر خلاف رضای خدا، قدم بر نمی داشت. با تمام توان فریاد زد: «نمی دانم از چه حرف می زنی پسر علی!» و دستور داد هلهله کنند تا کسی صدای حسین را نشنود.

***

پی نوشت:

امسال به واسطه نوشتن این داستان ها به سفارش دانشگاه هنر، مدام دعا می کردم که اگر روزی جزء خواص شدم، از خواص بی بصیرت نباشم که بعد از عمری دین داری، امامم را در حساس ترین لحظات تنها بگذارم.

مخصوصا داستان ابن عباس، بد جوری ذهنم را درگیر کرده بود. آنقدر بزرگ مرد بود و از یاران نزدیک امام علی و امام حسن و امام حسین، که دستم نمی رفت چیزی در مورد عدم حضورش در کربلا بنویسم. بارها نوشتم و پاک کردم. آیا این، همان ابن عباس خودمان بود که امام را برای نرفتن نصیحت می کرد؟ درباره اش تحقیق کردم و فهمیدم که ظاهرا زمانی که امام به سمت کوفه می رفتند، نابینا بوده است. وقتی این را فهمیدم، دیگر اصلا نتوانستم بنویسم. از یک مرد کهن سال نابینا چه توقعی می رفت که برای خلق حادثه عظیمی همچون عاشورا، حضور داشته باشد؟!

با همسرم بارها و بارها درباره اش صحبت کردم. بحث کردیم. در هیچ سند تاریخی، امام حتی از او نخواسته بود که همراهش برود، این در حالیست که امام، از بعضی یارانش به صراحت خواسته که همراهشان بروند… پس باید دقت می کردم که برای جذاب تر شدن داستانم، تهمتی به ابن عباس نزنم که تا ابد بر او بماند.

اما اینکه سرانجام دست و دلم به نوشتن رفت شاید دلیلش اینها بودند:

عبدالله بن حسن (علیه السلام) که نه فن جنگ می دانست و نه آماده مبارزه بود. اما وقتی امامش را تنها در میان سپاه دشمن دید، به سمتش دوید و پیش مرگش شد. زن ها و دختر بچه هایی که همراه امام شدند و با اینکه امام گفته بود در این سفر کشته می شود و خانواده اش اسیر، او را تنها نگذاشتند. شاید حبیب بن مظاهر هم آنقدری پیر و مریض بود که اگر می خواست نرود، کسی سرزنشش نمی کرد… حکایت غریبی است این رفتن ها و نرفتن ها.