بایگانی برای ۱۳۸۸

و این قصه را مدام تکرار می کند

١-

چهارده پونزده سال بیشتر نداشت که از روستا به شهر اومد و مشغول کار شد، اون هم کارگری.

و در اوج جوانی بود که پدرش مُرد و او خیلی زودتر از اونچه فکرش رو بکنه، مرد خونه شد.

 

٢-

مامور مالیات، پرسید: «چقدر اجاره از مستاجرتون میگیرید؟»

جواب داد.

مامور مالیات نگاهش کرد و گفت: «قیمت واقعی رو بگید لطفا؟ این راه ها برای فرار از مالیات دیگه قدیمی شده.»

_ چی بگم؟! شما که باور نمی کنید.

مامور، طبق نرخ های متعارف براش مالیات تعیین کرد و او همه اش رو تمام و کمال پرداخت کرد.

چون خودش طعم سختی رو چشیده بود، هیچ وقت دلش نمی اومد از مستاجر، حتی به اندازه عرف اجاره بگیره.

 

٣-

تلفن رفت روی پیغامگیر و مسئول صندوق قرض الحسنه گفت: «آقای … سلام . خانوم… که ضامنش شدید تا الان شش تا قسطش عقب افتاده. از حساب شما برداریم یا پیگیری می کنید؟ البته جسارت نباشه. ولی چون در مورد اون قبلیا گفته بودید از حساب خودتون برداریم دوباره مزاحم شما شدیم. وگرنه هر چی شما دستور بفرمایید.»

وقتی زنش پیغام رو گوش داد، با خودش فکر کرد حتی بچه برادر خودش هم که می خواد وام بگیره، به شوهرش پناه می بره و این راز، همیشه سر به مهر می مونه، مگه اینکه پیغامگیر تلفن اونو لو بده.

 

۴-

درخواست ده میلیون وام داده بود که بعد از مدت ها، ماشینش رو عوض کنه. اما وقتی وام جور شد، فهمید که دختر و دامادش هم دارن با سختی پول تهیه می کنن که ماشین بخرن. بهشون پیشنهاد داد که نصف پول وام رو اونا بگیرن.

خدا هم براش ساخت. از جایی که فکرش رو نمی کرد پول به دستش رسید و یک ماشین مدل بالاتر از اون چیزی که توی ذهنش بود خرید.

 

۵-

باز هم ساخت.

خدا هم برای اون ساخت.

 

۶-

و این قصه مدام تکرار شد.

 

٧-

امروز هیچ کس حتی در مخیله اش هم نمی گنجه که این مرد بزرگ، یک روزی کارگری می کرده.

 

به خاطر همه اون چیزهایی که از همه مخفی کرده و بعضی هاش که درز کرده، به احترامش تمام قد می ایستم و بزرگیش رو ارج می نهم.

 

زندگی سخت می شود!

سلام.

با بانو داشتیم قسمتی از سریال مشروطه را می دیدیم. همین اول کاری اشاره کنم که این بار طبق معمول مان که نسبت به صدا و سیما انتقاد داریم و دقایقی بعد از اینکه تلویزیون را روشن می کنیم و کانال ها را می چرخانیم دوباره ترجیح می دهیم خاموشش کنیم، نیست. این بار جرقه مطلب را این قسمت از سریال زد و به خود سریال و صدا و سیما کاری نداریم. این را هم بگویم که به نظرمان انصافا این مجموعه خوش ساخت و زیباست.

 

    

اما نکته این قسمت این بود که ناصر الدین شاه نمی خواست حکم قتل امیر کبیر را صادر کند و مادر او پس از حیله و مکر بسیار به این نتیجه رسید که تنها در یک حالت می توان امضای او را پای حکم قتل امیر کبیر نشاند و آن این که باید شاه در حال خوشگذرانی در حرم سرا و مست از باده باشد تا درست و درمان نفهمد دارد چه می کند. این اتفاق افتاد و شاه در حال مستی حکم را امضا کرد و آنها هم سریعا قاتل را سوی کاشان روانه کردند تا امیر را به قتل برساند. شاه بعد از اینکه مستی از سرش پرید نادم شد و حتی به آغاخان پرخاش کرد که چرا این کار را کرده اند و خواست که تندرو ترین اسب ها را برایش آماده کنند تا برود و جلوی کار را بگیرد اما با اینکه هنوز امیر را نکشته بودن دیر شده بود و به قاتل نمی رسید. نه خودش نه قاصدش که جلوی اجرای حکم قبلی را بگیرد.

نکته دقیقا همین جاست. تکنولوژی های امروز را با آن زمان که خیلی هم دور نیست و در صده قبلی است مقایسه کنید. اگر تلفن بود همه چیز حل می شد. اگر فاکس بود دستور کتبی هم می فرستاد. اصلا ایمیل می زد. با ویدئو کنفرانس دستور می داد. اصلا قبل ترش را ببینید. لازم نبود ین همه برنامه و دسیسه بچینند. با فتوشاپ مهر انگشتری شاه را پای حکم می نشاندند. اصلا با بازی تبلیغاتی رسوایش می کردند.

همه این تکنولوژی هایی که ما امروز داریم و به آنها می بالیم زندگی مان و زندگی ها را کلی پیشرفته کرده ولی به میزان خیلی خیلی زیادتری زندگی ها پیچیده شده. کلک ها پیچیده تر. انتخاباتی برگزار می شود. یک طرف یک چیز می گوید. ان طرف چیز دیگر. به آمار بانک مرکزی ارجاع می دهند. بانک ده تا آمار می دهد. وزارت کشور صدها فایل اکسل می دهد. از آن ده ها اشکال می گیرند. بعد معلوم می شود اشکالی نبوده و ودروغ بوده. بعضی هایش خطای انسانی بوده. هر انسانی از اپراتور وزارت کشور گرفته تا رقبای انتخاباتی جریان را پیچیده تر می کنند. هر انسانی که وارد ماجرا می شود خودش کلی راز و رمز و جناح بندی و پیشینه و پسینه دارد. معیار حال افراد است یا گذشته اش. روزنامه با فتوشاپ جمعیت می سازد. خبرگزاری خبر دروغ می گوید. راست و دروغ قاتی می شود. امتیاز یک روزنامه آن وری یک دفعه ای برای آرمان های این وری خرج می شود (همت، موج اندیشه).  هزاران هزار پیچیدگی مخ همه مان را می ریزد در کاسه زمان و تیلیت می کند. آن وقت کمی پیش از این برای یک مهر ساده پای یک حکم ساده دست به دامان مستی شاه می شدند.

چقدر ساده بوده همه چیز. تازه این مال صد سال پیش بوده. زمان رسول الله چطور؟ فکر کنم این طوری کمی می شود فهمید که چرا امت آخرالزمان خیلی محبوب ترند نزد خدا و رسول. ما خیلی مردیم. خودمان را دست کم نگیریم. ما داریم در عرض چند ماه پیر می شویم و مخ مان دارد می ترکد و فراری نیست.

چقدر زندگی سخت شده. کاش برگردیم عقب. نه؟

پ.ن: سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی و اولین سالگرد پیروزی انقلاب ولایی را به شما تبریک می گویم.

پ.ن ۲: آمریکا که آمریکاست هیچ غلطی نمی تواند بکند چه برسد به چهار تا کروبی و مثل او و طرف داران و اعوان و انصار جبهه نفاق.

پ.ن ٣: منظور از انقلاب ولایی چیزی نبود که دوستان بعضا تصور کرده اند. من قصد جداسازی یا هیچ قصد دیگه ای نداشتم. خیلی دلی بود این حرف و شاید نباید زده می شد. خلاصه سو برداشت ها رو به جان می خرم و عذر می خوام.

یک خاطره در مورد برف بنویسید!

دانه های ریز برف آرام آرام روی زمین می نشست. حتما آن لحظه دانش آموزان زیادی پشت پنجره اتاق هایشان ایستاده بودند و با خوشحالی، به کف خیابان چشم دوخته بودند و برفی که کم کم زمین را سفیدپوش می کرد؛ که اگر همان طور آرام و یکنواخت می بارید، صبح مدرسه ها تعطیل می شد، شال و کلاه می کردند و می رفتند برف بازی. در سراشیبی ها سرسره درست می کردند و با یک تیوب، دلی از عزا درمی آوردند. آدم برفی می ساختند و پنهانی، آدم برفی های بقیه را خراب می کردند!
یک سال بود که منتظر چنین روزی بودند.

 

ساعتی بعد، گوشه پرده را کنار زدم و از پنجره اتاقم که در طبقه چهارم بود و درست، مقابل خیابان اصلی، بیرون را نگاه کردم. برف بی وقفه می بارید. درخت ها دیگر کاملا سفید شده بودند. پیاده رو ها هم همین طور. فقط خیابان بود که به خاطر عبور ماشین ها، هنوز یکپارچه سفید نپوشیده بود.
آن شب بی خواب شده بودم. نمی دانم چرا. حتما از خوشحالی تعطیل شدن مدرسه نبود، چون دو سه سالی از آن روزها فاصله گرفته بودم و برای پیچاندن کلاس و درس دانشگاه هم که نیازی به بارش سنگین برف نبود.

 

اصلا عادت کرده بودم شب ها که خیابان خلوت می شد، پشت پنجره بایستم و از آنجا، تمام شهر را نگاه کنم. برای همین باز هم بلند شدم و باز هم برف و سفیدی اش. همه جا سوت و کور بود. برق خانه ها خاموش بود و حتی خیلی از چراغ های خیابان. اما سفیدی برف باعث می شد همه جا روشن به نظر برسد.

 

 

 

چشمم افتاد به ماشینی که در سربالایی به شدت گاز می داد. تا جایی که صدایش را به وضوح می شنیدم. اما حتی ذره ای بالا نمی رفت. زنجیر چرخ نداشت. حتما وقتی از خانه بیرون می رفته، شدت برف را پیش بینی نمی کرده. شاید به تازگی با ما هم محله ای شده و نمی دانسته که برای عبور از این خیابان ها، حتی پاییز هم باید زنجیر چرخ همراهش باشد. سعی می کرد مارپیچ حرکت کند تا شیب کمتری را متحمل شود. اما بی فایده بود. در آن مدت اینقدر برف روی زمین نشسته بود که حتی اگر ذره ای جلو می رفت، چند لحظه بعد بیشتر از آن را سر می خورد.

 

همانطور پشت پنجره ایستاده بودم و طوری که انگار فیلم پرحادثه ای را نگاه می کنم، چشم دوخته بودم به خیابان و اینکه سرانجام چه می شود، که نور ماشین دیگری صد متر پایین تر، من را به خود آورد. پر گاز و بدون لحظه ای توقف، جلو می آمد و احتمالا تمام توانش را روی پدال گاز متمرکز کرده بود که یک ضرب تا جلوی در خانه برود، پارک کند و به گرمای خانه پناه ببرد. اما کمی که جلوتر آمد، رسید به آن یکی ماشین، که به خاطر زیکزاک رفتن، تمام عرض خیابان را بسته بود. چاره ای جز توقف نداشت، آن هم با فاصله چند متری.
ماشین شماره یک بعد از کلی کلنجار رفتن، توانست خودش را جمع و جور کند و کمی راه خیابان را باز کند تا اگر خودش نمی تواند بالا برود، لااقل راه آن یکی ماشین را سد نکند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و ماشین شماره دو هم هر چقدر گاز می داد، اتفاق مثبتی نمی افتاد.

 

غصه ام دو تا شده بود.

 

یک سربالایی معمولی که در حالت عادی، چند ثانیه ای می شد ازش عبور کرد، تبدیل شده بود به یکی از خوان های رستم. و دو مرد (احتمالا، چون از آن بالا قابل تشخیص نبود) که باید همه تجربه و مهارت شان را جمع می کردند تا ماشین شان دو قدم جلو برود.

 

پرده را انداختم و در تاریکی، دعا کردم که تلاش هایشان نتیجه دهد و هر چه زودتر به خانه هایشان که حتما دو سه کوچه جلوتر بود برسند. اما صدای پر قدرت موتور ماشین را که می شنیدم، متوجه می شدم که هنوز آنقدرها هم مستجاب الدعوه نشده ام!
پرده را کنار زدم. این بار چند ماشین دیگر هم به غصه هایم اضافه شده بودند.

 

شهر، آرام بود و رویای آدم برفی، مهمان خواب ها. اما در آن محله، کسی دلش برای برف تنگ نمی شد.

آقای فردوسی پور حقته، حالا بکش!

سلام.

تقریبا از بعد انتخابات و مسائل و مشکلات پس از آن در جامعه، برنامه نود و شخص آقای عادل فردوسی پور که بنده از گزارش های ایشان بسیار لذت می برم و معتقدم یکی از بهترین ها در ایران است، بسیار حاشیه ساز بوده.

چیزهای زیادی درباره فردوسی پور و عملکردهای او در برنامه نود مطرح می شد که من درست و غلط آن را نمی دانم ولی خلاصه جریان کمی بودار بود. از این موارد می توان به انتخاب رنگ سبز برای نموداری که از قبل معلوم است بیشترین رای را می آورد (لینک)، تیکه انداختن در میان صحبت ها درباره پارازیت ها و ماهواره ها و  به موارد دیگر اشاره کرد. اینها همه باعث شده بود تا در سایت هایی نظیر بالاترین و سایت های وابسته به جنبش سبز شاهد سیل تشکرها و ابراز احساسات ها نسبت به این مجری ورزشی باشیم و تقریبا جماعت سبزها اینگونه القا کردند که این مجری یکی از هواداران این جنبش و با آنهاست.

همین باعث شد تا این شیطنت ها دو طرفه شود و در برنامه ای سبزها تصمیم به فرستادن اس ام اس برای یک گزینه خاص بگیرند و موضوع برنامه و اعتبار نظرسنجی های آن را زیر سوال ببرند و آن را سیاسی کنند. و در حقیقت نود، محملی شد برای این گونه بازی های این جماعت.

 

بعد از همه این جریان ها دو هفته پیش دوباره شاهد برنامه نودی جنجالی بودیم. موضوع نظرسنجی اس ام اسی برنامه این بود که پرهوادارترین تیم در کشور کدام گزینه است و کدام تیم را بیشتر دوست دارید. و از بینندگان خواسته شده بود که از میان تیم های پرسپولیس، استقلال، تراکتورسازی، شاهین بوشهر، سپاهان و سایر تیم ها یک گزینه را انتخاب و برای برنامه ارسال کنند.

نتایج به دست آمده این شد:

«پرسپولیس با ۵۱ درصد اکثریت آرا را به دست آورد و ۳۳ درصد مردم به استقلال رای دادند. تراکتورسازی هم ۱۱ درصد رای آورد و ۳ در صد از میان شرکت کنندگان عدد ۴ را به نشان هواداری از سپاهان ارسال کردند. شاهین بوشهر و سایر تیم ها هم حدود یک درصد رای آوردند.»

همین کافی بود تا این هفته سیل تماشاچیان تیم تراکتورسازی در ورزشگاه، هرگونه حمله ای به برنامه نود، شخص عادل فردوسی پور، مسابقه، مخابرات و خلاصه هر ارگان دخیل را روا دارند. نمونه ای از این ها در گزارش فوق العاده جالب برنامه نود نشان داده شد که برخی را برایتان می نویسم اما توصیه می کنم این فایل ویدیویی را حتما تماشا کنید:

  • واقعا عادل بی عدالت
  • بهتون ثابت می کنم فقط ۲۰۰ هزار نفر تو ورزشگاه یادگار امام اومدن (توضیح: ظرفیت ورزشگاه، ٨٠ هزار نفر است!)
  • تراکتور بیش از سی میلیون طرفدار تو ایران داره شما اینو باید بدونید
  • حقیقت در ورزشگاه هاست، نه در نظر سنجی های ساختگی. ۵۲ < 11
  • پینوکیو عادل، روز دوشنبه sms مردم آذربایجان در موبایلشان حبس شد!!
  • SMS من نرفت.
  • تیم تراکتورسازی تو جهان اول می شه.
  • منچستر هم این تماشاگر رو نداره، بارسلونا هم این تماشاگر رو نداره
  • تراختور یکیه. تراختور بعد از منچستر اوله.
  • تراکتور واقعا پرطرفدارترین تیم آسیا هست، تو این شکی نیست. ما تلاش می کنیم که بهترین و بیشترین طرفدار دنیا بشیم.
  • عادل فردوسی پور، بی شرف بی شعور
  • الان اینجا هشتاد درصد، هشتاد هزار نفر آمد
  • چرا در ده دقیقه اول درصد پرسپولیس پنجاه درصد شد؟
  • الان ۵۰ درصد ورزشگاه پر شده!
  • واقعا این نیست که اینا می گن، بالای صد در صده!!!
  • درصدش صد در صده تقریبا. (گزارشگر: صد درصد که نمی شه) پس حداقل پنجاه درصد
  • چرا وقتی نشون می داد درصدو آقای فردوسی پور می خند؟ چرا دیر نشون دادن؟
  • ۱۳ درصد بود درسته؟ پس چرا دوباره شد ۱۱ درصد؟ به جای اینکه بره بالا همش میومد پایین. ۱۳ عوض اینکه بره ۱۵ و ۲۰ بشه همش میومد پایین ۱۱ و ۹ می شد.
  • الان شما نگاه کنید ببینید چند نفر اومدن اینجا؟ (گزارشگر: اینجا مثلا ۱۰۰ هزار نفر) خوب، شما حساب کنید ۱۳ درصد می شه صدهزار نفر؟ (گزارشگر: ۱۳ درصد از چقدر؟) هان؟ من نمی دانم زده بود ۱۳ درصد. کل مثلا تبریز مثلا ۱۳ درصد اس ام اس اومده.
  • ما ۱۷ نفر بودیم. یک ساعت امتحان کردیم برا تراکتور سازی نرفت، پیروزی یه بار امتحان کردیم بلافاصله رفت.
  • با این جمعیتی که تو استادیوم اومدن باید اس ام اس بیشتر می رفت ولی نمی رفت.
  • ما اینجا send نداشتیم. ۹۱۴ رو بسته بودن. اینو همه می دونن.
  • اس ام اس های آذربایجان رو کلا قطع کرده بودند.
  • اینجا ۸۰ نفر آقا جان هست یا نه؟ چرا اس ام اس ما یازده درصد اومد؟ چرا؟
  • آقا الان اینجا نگاه کن ۱۰۰ هزار طرفدارشه. هرگونه سه تا اس ام اس بزنه می شه ۳۰۰ هزار نفر. الان می گن یازده درصد (گزارشگر: یه سوال! شما می گی سیصدهزار نفر. حدود سه میلیون نفر تو اون نظرسنجی شرکت کرده بودند می شه چند درصد؟) بابا ۹۱۴ همش بسته آقای عادل پور، فردرپوس همش می گه اس ام اس جلوش بسته.
  • ما قبول داریم پرسپولیس طرفدار زیاد داره. ولی این پرشور رو نداره.
  • رشته من ict هست وقتی این پهنای باند رو میان کم می کنن دیگه این اس ام اس نمی تونه بره.
  • شاید شیوه هایی که برای بروز این نظر سنجی بود در واقع می تونه محل سوال باشه. چرا که خوب شاید خیلی ها موبایل نداشته باشن.
  • شما خیلی آقایی. خیلی چاکرم. خیلی گلهای گلی. اینشاللا تراکتور اول باشه. باشه؟

 

فردوسی پور که از این تهمت ها بسیار عصبانی و ناراحت بود در برنامه ی هفته گذشته اولا در چند قسمت گزارش ها و تصاویری از توهین های به خودش را نشان داد و بعد هم برخی مصاحبه های خنده دار از طرفداران تراکتورسازی را پخش کرد و به این شکل خواست از زیر اتهام «تقلب در رای گیری» و بی عدالتی جان سالم به در ببرد. وی به شکل های مختلف نمودارهایی نشان داد و درصد ها را ردیف کرد و حتی خطاب به مربی تراکتورسازی گفت «اگه می خواید من لیست همه ی شماره موبایل ها رو براتون می فرستم شما خودت تک تک زنگ بزن و ازشون بپرس به کدوم گزینه رای داده اند.»

….

کل این جریان برای من یک مطلب هیجان انگیز داشت و یک نتیجه گیری.

می خواهم با تمام احترام از همین جا به آقای فردوسی پور بگم که «حقته. حالا بکش». از جنبش سبز حمایت می کردی؟ مثل هم جنبشی هایت معتقد به تقلب در انتخابات هستی؟ حالا جوابگو باش. حالا ببینم چگونه می خواهی خودت را از این ماجرا خلاص کنی. تک تک موبایل ها را می خواهی در تلویزیون نشان دهی و باهاشان تماس برقرار کنی؟ نمودار نشان بدهی. آمار استان های مختلف را به تفکیک نشان دهی؟ همه توضیحاتی که وزارت کشور منتشر کرد را منتشر کنی؟ فایل اکسل و نمودار میله ای و دایره ای ردیف کنی؟

فایده ندارد. برای این جماعت هیچ استدلالی فایده ندارد. دقیقا مثل آن جماعت که فایده ای نداشت.

عادل فردوسی پور الان بهتر از هر کس دیگری می داند که اگر ذره ای باب اعتراضات بدون دلیل و دلایل محکمه ناپسند و بی قانونی و اعتراضات خیابانی و فریادها و شعارها را باز بگذارند همین می شود.

عادل الان خوب می داند که فریادهای صدهزار نفر تماشاگر آذربایجانی هیچ چیزی را در کل کشور نشان نمی دهد. او الان می فهمد که پر شدن خیابان آزادی از میدان انقلاب تا آزادی از جمعیت سبز هیچ معنایی ندارد جز اینکه تعدادی در تهران هوادار این جنبش هستند. همین و بس. او اکنون خوب می فهمد که کل کشور یعنی چه. چهل میلیون آدم یعنی چه. روستاها و نقاط دور افتاده یعنی چه. همه ی رای ها مال تهرانی ها نیست یعنی چه.

عادل الان می فهمد که من رای دادم و بابام رای داد و پسر عموم و دختر خالم … اصلا معنی ندارد. هر کس دور و بر خودش را می بیند.

کاربران اینترنت صدها نظر سنجی هم که برگزار کنند و برنده شوند و در هزاران سایت، میرحسین بالاترین رهبر دنیا شود و … به هیچ وجه نشان دهنده ی هیچ چیزی نیست. هیچ چیز، چه برسد به تقلب و برتری در انتخاباتی به این عظمت و در کشوری به این وسعت و جمعیتی به این پراکندگی.

عادل جان، دعا کن همه ی هم فکرانت این را بفهمند و کشورمان به سوی آرامش برود. که این هیچ راهی ندارد جز همین فهمیدن ها.

 

درهمین رابطه: فردوسی پور متهم به تقلب شد.