بایگانی برای ۱۳۸۷

آقای سلحشور!

آقای سلحشور!
لطفا شیر آب را ببندید اسراف نشود!

 

 

نمی دانم چند ساله بودم که مجموعه ابن سینا برای اولین بار از تلوزیون پخش شد. بی شک سن و سال کمی داشتم. آنقدر که از بخش های تاریخی سریال که مربوط به پادشاهان و حکمرانان می شد چیزی نمی فهمیدم. (بماند که همیشه با تاریخ مشکل داشته ام) اما تصویری که از ابن سینا در ذهنم نقش بست، هیچ گاه محو نشد.
مدتی پیش، شبکه چهار سیما اقدام به پخش چند باره این سریال نمود که به دلیل پخش از این شبکه خاص و  دلایل دیگر، نتوانستم به صورت منظم آن را ببینم. اما قسمت آخر را به طور اتفاقی، کامل دیدم. البته در حین دیدن، نمی دانستم قسمت آخر است. چرا که گوشه صفحه، نوشته شده بود: «قسمت نهم» و من فکر می کردم احتمالا چند قسمت دیگر تا پایان باقی است. اما با کمال تعجب، ابن سینا به رحمت خدا رفت و دیگر به هیچ وجه امکان نداشت این سریال ادامه داشته باشد. باورم نمی شد مجموعه ای تا این حد تاثیر گذار که قطعا در ذهن خیلی های دیگر هم نقش بسته است، فقط نُه قسمت بوده باشد. …

 

ادامه این مطلب را در سایت لوح بخوانید:

http://www.louh.com/content/2591/default.aspx

 

پ.ن:

بنده هیچ خصومتی با آقای سلحشور ندارم. از حق هم نگذریم اصحاب کهف ایشان را خیلی دوست داشتم. الان هم بهره های خودم را از این مجموعه می برم. قطعا چنین سریالی با داستان این پیامبر خدا، بی تاثیر نیست و هر کسی به قدر وسع خودش، از این سریال بهره می برد. شکی در این نیست.

من فقط به یک جنبه از این کار انتقاد کردم که انتقاد به جایی هم هست. بیننده حق دارد از کارگردان بخواهد وقتش را هدر ندهد. با بودجه مملکت کاری نداریم. هر چقدر دوست دارد آن را هدر بدهد!

***

نکته دوم که دوست داشتم در آن مقاله در موردش صحبت کنم اما جایش نبود و به نظرم بسیار مهم است این که حضرت یوسف هم به زلیخا علاقه داشته اما با وجود این علاقه، پاکدامنی کرده و پا روی علاقه قلبی گذاشته. این مساله در قرآن به صراحت آمده: «و لقد همت به و هم بها» آیه ۲۴ سوره یوسف (یعنی زلیخا به او علاقه (اهتمام) داشت و یوسف به زلیخا اهتمام داشت) و اگر لطف خدا نبود…. بگذریم.

این علاقه دو طرفه که در این سریال حرفی از آن زده نشده، یکی از نکات بسیار مهم داستان حضرت یوسف است که ارزش و اهمیت بی توجهی حضرت یوسف به زلیخا را بالا می برد. اما حیف که در این مجموعه اصلا به آن پرداخته نشده. انگار اگر چیزی که به صراحت در قرآن آمده، نشان داده می شد، به پیامبر خدا بی احترامی می شد!

جلسه داستان خوانی به روایت تصویر

قراءة المزید

نقد داستان های جناب موذن زاده

دوشنبه ۲۳ دی ماه ساعت پانزده و سی، در سرای اهل قلم قرار است چند داستان کوتاه کوتاه از محمدرضا (همسرم) خوانده و نقد شود.  هنوز مشخص نیست که چه کسی مینی مال ها را نقد خواهد کرد.

آدرس: چهارراه ولیعصر. خیابان فلسطین جنوبی. کوچه خواجه نصیر. پلاک ۱۰

چون همسرم چند پست قبل، به بهانه جلسه نقد کتاب، چند هندوانه تو سرخ و چاق زیر بغل من گذاشتند، به رسم ادب من هم همین کار را در مورد ایشان انجام می دهم!

جناب موذن زاده، از سال هشتاد و یک وارد دانشگاه امیرکبیر شدند و در رشته فناوری اطلاعات تحصیل کردند. در همین حین، با نشریه «بازینما» همکاری خود را شروع کردند. گهگاه مقاله یا مطلب می نوشتند. اما از زمانی به بعد بنابر ایده خودشان، قرار شد که بخشی با نام پاسخ به نامه ها به این نشریه اضافه شود و به نامه های مخاطبان کم سن و سال، جواب داده شود. چندی بعد، طبق گفته خود بچه های بازینمایی، این بخش شد یکی از جذاب ترین بخش ها، و خیلی از بچه ها، اولین مطلبی که در مجله می خواندند، پاسخ به نامه های طنز ایشان بود. 

آن موقع ها من ایشان را نمی شناختم. اصلا هم برعکس الان، اهل بازی های کامپیوتری نبودم. اما یک بار یکی از شماره های بازینما از طریق یکی از دوستان به دستم رسید و صفحه خاصی از این مجله را که به دردم می خورد کندم و گذاشتم روی میز کامپیوتر تا هر وقت لازم شد، به آن مراجعه کنم، که خیلی هم به آن مراجعه کردم. بعد تر ها فهمیدم که آن مطلب را هم ایشان نوشته اند… (این هم یک خاطره به یاد ماندنی، پیش از ازدواجمان)

در زیر، داستان هایی را که در جلسه داستان خوانی قرار است بررسی شوند، ملاحظه می فرمایید:

 

اتوماتیک

ساعت هفت و پنجاه و نه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. وقتی پنج و نه جای خود را به دو صفر انگلیسی دادند، تلفن همراه اش از روی تقویم، با خواندن تعدادی صفر و یک فهمید که امروز تولد نفر هشتاد و نهم در لیست Contact ها است.

به صورت اتوماتیک از همان لیست، نام او را Load کرد و صفر و یک هایش را در ابتدای صفر و یک های کد شده ی جمله ی «    جان، تولدت را از عمق وجودم تبریک می گویم. دوست دار تو» اضافه کرد.

یک پیام اتوماتیک فرستاد. و بعد، آن را از sendbox پاک کرد.

 

***

ساعت هشت و سه دقیقه صبح و او هنوز خواب بود. تلفن همراه اش طوری تنظیم شده بود تا پیام شماره نوزده ذخیره شده در حافظه را Load کند و در جواب تمام پیام هایی که شامل حداقل یکی از کلمات تولد، ولادت، میلاد و Birthday هستند بفرستد.
« soheilجان، واقعا ذوق زده شدم که تولدم یادت بود. مرسی»
پیام فرستاده شد و به صورت اتوماتیک پاک شد.

 

 

روانی

مرد یک دفعه بلند داد زد و گفت: «وایسا…»
راننده از هولش ترمز کرد. ماشین پشتی محکم زد به تاکسی. ماشین دیگری هم به خودش زد. اول صدای خورد شدن شیشه آمد و بعد از چند ثانیه سکوت صدای بوق ماشین ها. راننده تاکسی ابرو درهم کشیده و با چشمانی براق و صورتی سرخ، تند برگشت و بلند گفت: «چته عوضی؟»
مرد خونسرد بی آنکه نگاهش کند باز هم بلند ادامه داد: «وایسا… وایسا ببینم. گفتی بشین نشستم. گفتی پاشو پا شدم. دقیقا از اول مسیر که را افتادم داری حرف می زنی. قرار نیست همش حرف تو باشه. حالا بشنو. حرف من همونه. طلاقت می دم روانی.»
دکمه ی هندزفری اش را زد و از تاکسی پیاده شد.

 

 

سرعت مرگ

باورم نمی شد این برادر من باشد. هرگز چشم هایش این چنین کاسه خون نشده بودند. صدایش زدم و با صدایی لرزان از او خواستم تا پایش را از روی پدال گاز بردارد. اما او اصلا گوشش بدهکار نبود و انگار صدایم را نمی شنید. دوباره همه توانم را جمع کردم و بلند فریاد زدم:
- تو رو خدا، جون مامان پاتو از روی پدال گاز بردار.
به طرف من برگشت و با غضب گفت:
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت… تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
برقی در چشمان برادرم نشست و نصفه نیمه لبخند تلخی زد. یک لحظه چشم از جاده برنمی داشت. بغض کرده بودم. داشتم خفه می شدم. نفسم بند آمده بود. قرص هایم کنار دست برادرم بود اما جرات تکان خوردن نداشتم.
نمی دانستم آخر این ماجرا چه خواهد شد، اما حس آشنایی داشتم. احساس می کردم تاریخ یکبار دیگر در حال تکرار شدن است. بی اختیار، حال و هوای آن ماه عسل نفرین شده را داشتم.
- تو رو خدا ولشون کن. مگه نمی بینی هیچی حالیشون نیست؟ یه کاری دستمون می دن. بذار برن. نذار اولین سفرمون زهر مار بشه…
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت… تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
نگاهم به لباس مشکی ام افتاد. انگار حالا برادرم می خواست کار ناتمام همسرم را تمام کند. در همین فکر بودم که ناگهان صدای فریادهای برادرم مرا به خود آورد:
- حالیت می کنم لعنتی. منو دست کم گرفتی. حالا رانندگی رو بهت نشون می دم…
ناگهان ماشین از کنترل خارج شد و همه چیز شروع به چرخیدن کرد.

* * *
درحالیکه رمقی در بدن نداشتم مادر مرا نوازش کرد و گفت:
- عزیزم، پاشو قرصت رو بخور مادرجان. پاشو دخترم. این پسره هیچی نمی فهمه. اگه یه ذره فهم و شعور داشت دلم نمی سوخت. مگه من نگفتم یه چند وقت رعایت خواهرت رو بکن. نمی فهمی این طفلک حالش خوب نیست. مگه قرار نبود این بازی لعنتی رو از روی کامپیوتر پاک کنی؟

خره! با تو ام…

سلام.

با هم جایی داشتیم سخنرانی بزرگی رو گوش می کردیم. یه جایی از صحبت هاش یه قضیه ای تعریف کرد که خیلی جالب بود:

یکی از این اتو کشیده های پرستیژ بالای صاف و صوف و علمی، یکی از فامیل هاشون فوت کرده بود و برای دفن و خاکسپاریش اومده بود بهشت زهرا. کسی داشت جنازه رو تلقین می داد و می گفت «اسمع، افهم، عبد الله» این آقای صاف برگشت و اخ و پوفی کرد و گفت یعنی چی این کارا آخه. من نمی فهمم.اینا چه جور اعتقاداتیه شماها دارین. این آدم مرده و اعضای بدنش کار نمی کنند. نه می شنوه نه می فهمه. اون وقت این داره بهش می گه «اسمع، افهم، عبد الله» با کی داری حرف می زنی آخه؟!

کسی که داشت جنازه رو تکون می داد با رندی تمام نه گذاشت و نه برداشت و در جواب گفت: «خره! با تو ام» طرف که خیلی خورد توی برجکش عقب عقب رفت و حرفی نزد.

خیلی جواب باحال و تکون دهنده ای بود. هر دو مون از شنیدن این قضیه حال کردیم. با ماست. با ماست داره می گه بابا تو هم رفتنی هستی بنده ی خدا. بفهم. بشنو. ببین این فامیل تون تا دیروز مثل تو بود ها. الان افتاده اینجا. بفهم. آدم باش.

یا علی