بایگانی برای ۱۳۸۵

به خاطر تو

دنده را عوض می کنم و گاز می دهم. صدای ضبط ماشین را کم می کنم. می کوبم روی فرمان و داد می زنم: «برو کنار لامصب!» چند بار چراغ می زنم. وقتی می بینم راننده توجهی نمی کند، از سمت راست سبقت می گیرم. از کنارش که رد می شوم نگاهش می کنم و داد می زنم: «خیلی خری

 پایم را روی گاز فشار می دهم. دنده را عوض می کنم و آنقدر گاز می دهم تا مطمئن شوم کسی نمی خواهد حرف بدم را تلافی کند.
حرف بد! سخت نگیر امیرحسین. این حرف ها که بد نیستند. تو زیاد سخت می گیری وگرنه من کلی حرف خیلی بد بلدم که هیچ وقت جلوی تو به زبان نیاوردم.
نه خیالت راحت باشد. به جز حرف بد، چیز زیاد دیگری نیست که از آن بی خبر باشی. این آهنگ هایی را هم که الان گوش می دهم، آن موقع ها اصلا دنبالش نبودم. فکر نکن که از تو مخفی می کردم.
الان چرا؟ دلیل خاصی ندارد. وقتی گوش می دهم فکرم آرام می شود. یعنی اصلا به چیزی فکر نمی کنم که بخواهد ناآرامم کند. برای همین است که پشت سر هم گوش می دهم . صدایش را هم اینقدر زیاد می کنم.
ببین! تا صدایش را کم کردم تو پیدایت شد.
بگذار صدایش را زیاد کنم.
نه؟
باشد ولی فقط همین یک دفعه. اصلا خاموشش می کنم. به خاطر تو!… به خاطر تو
آره، یادم هست. بعد از ساعت اداری بود. تو پارک کنار هم قدم می زدیم. می خواستی علت مخالفتم را بدانی.
گفتم: «آدمی که سال ها به نظر خودش، خیلی دین دارانه زندگی کرده و در حد توان، بی چون و چرا اطاعت کرده، یه دفعه احساس کرده که باید چون و چرا کنه و برای سوالاش جواب قانع کننده ای پیدا نکرده. خلاصه اش همینه. فکر نمی کنم بخوای با چنین آدمی زندگی کنی
و تو گفتی: «می تونیم بگردیم ببینیم جواب قانع کننده ای پیدا می شه یا نه
و برای پیدا کردن جواب قانع کننده بود که هر روز بعد از ساعت اداری، هر دو از موسسه، البته با کمی فاصله، به آن پارک می رفتیم. یکی دو ساعت با هم حرف می زدیم و بحث می کردیم.
کم کم به هم عادت کردیم. جواب قانع کننده را هم از یاد بردیم.
سیگاری را گوشه لبم می گذارم و روشن می کنم. تازه یاد گرفته ام که موقع رانندگی سیگار بکشم. کمی خاکستر می ریزد روی مانتو ام. در این مورد هنوز حرفه ای نشده ام.
سیگار را با دو انگشتت گرفتی و آنرا با پشت دست دیگرت خاموش کردی.
پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: «چیکار می کنی احمق؟» پشت دستت را که سوخته بود بوسیدم.
گفتی: «هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟»
گفتم: «نه خیر. اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم
قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگر هیچ وقت
یک ماشین می پیچد جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شود. اگر تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش را نشانش می دادم. اما این
بار به خاطر تو می بخشمش
.
به خاطر تو!
مدت ها بود که این عبارت را به کار نبرده بودم.
آن وقت ها خیلی کارها را به خاطر تو می کردم و خیلی ها را به خاطر تو کنار می گذاشتم.
کنارم ایستادی. در آینه به چهره ام خیره شدی و گفتی: «داریم می ریم بیرون خانومی. پاکشون کن
گفتم: «یه کم رنگ و روم پریده. می خوام نگن چقدر بی رنگ و روئه
لبخند زدی و گفتی: «هیچ کس نمی گه. همین جوری ام خیلی خوشگلی. خدا دوست نداره خانومی.» و دیدی که همچنان ادامه می دهم.
کنارم روی تخت نشستی. یکی یکی جمعشان کردی و در کشو ریختی و گفتی: «به خاطر من! باشه خانومم؟… خواهش می کنم…» آرام انگشتت را روی لبم کشیدی و هر چه بود پاک کردی.
در آینه جلو، خودم را نگاه می کنم. امروز هم برای همین است که بی رنگ و رو هستم. به خاطر تو!
اما سرزنشم نکن امیرحسین. دیگر نمی توانم به خاطر تو خیلی کارها را بکنم. تو هر روز در ذهنم محوتر می شوی و من آنقدر که به تو و روزهای با تو بودن فکر کرده ام، خسته شده ام.
خسته شده ام از اینکه هر روز صبح قبل از اینکه چشمهایم را باز کنم، آرزو می کنم که ای کاش همه چیز را خواب دیده باشم و تو در کنارم باشی.
خسته شده ام از اینکه هر شب، به امید دیدن چهره خندانت، به خواب می روم.
خسته شده ام از اینکه هر روز و شب، بعد از نماز از خدا بخواهم که مرا به تو برساند.
دیگر نمی خواهم پیش تو بیایم. می دانی که سرم خیلی شلوغ است. اگر من نباشم خیلی از کارهای موسسه می خوابد.
بوق می زنم. توجه نمی کند. با سرعت از کنارش رد می شوم. آینه بغل هایمان با هم برخورد می کنند و خرد می شوند.
راننده دستش را از روی بوق برنمی دارد.
پایم را روی ترمز می گذارم و آرام آرام سرعتم را کم می کنم. راهنما می زنم و کنار اتوبان می ایستم. روسری ام را جلو می آورم. شیشه را پایین می کشم و ته سیگار را می اندازم بیرون.
مرد به طرفم می آید. ابروهایش را در هم کشیده و زیر لب غر می زند.
ـ خانوم این چه طرز رانندگیه. بیا پایین ببین چی کار کردی آخه. نشسته تو ماشین منو نیگا می کنه!
می پرسم: «چنده؟»
ـ چی چنده؟ اصلا شما گواهینامه داری نشستی پشت فرمون اینجوری می تازی؟ بذار زنگ بزنم
آینه بغل ماشینت چنده؟
ـ ها؟! آهان
یک تراول چک از تو کیفم در می آورم . می دهم دستش و می گویم: «کافیه؟
ـ بله آبجی. ولی به خاطر خودت می گم. پشت فرمون نشستن قاعده داره
دنده را عوض می کنم و گاز می دهم.
تقصیر توست دیگر. اگر بودی من مجبور نبودم با این آدم های بی فرهنگ دهان به دهان بشوم. اصلا من با رفتنت مشکل دارم. گفته بودم که ای
ن همه ماموریت را قبول
نکن.
صبح که می رفتی، بلند نشدم. بیدار بودم اما چشمهایم را باز نکردم. صورتم را برای آخرین بار بوسیدی و رفتی. برای آخرین بار. ای کاش می دانستم که این، بار آخر است.
دیگر خسته شده ام از اینکه خودم را برای هزارمین بار نفرین کنم که چرا آن روز می خواستم با تو قهر باشم تا قبول کنی کمتر به سفر بروی.
در ذهنم هر بار، آن صبح آخر را جور دیگری می سازم. جوری که شاید کمی آرامم کند. اما نمی کند.
و من ماندم و خاطره آخرین دیدارمان و تو و صورتی که سوخته بود و دست هایی که سوخته بودند و پاهایی که انگار اصلا نبودند… و تا امروز، اینقدر که مرورش کرده ام، دیگر برایم عادی شده است.
برای من چه فرقی می کند که تصویب شود نام شهید بر تو باشد یا نه. وقتی نیستی دیگر هیچ چیز برایم فرقی نمی کند. و به تلافی نبودن تو، دوباره برگشتم به روزهای قبل از آمدنت. همان شدم که قبل از بودن تو بودم.
دسته گل را برمی دارم. در ماشین را قفل می کنم و می آیم.
از ماشین پیاده شدی. به طرفم آمدی. در را باز کردی . نگاهت نکردم. چند صفحه بیشتر نمانده بود. می خواستم تمامش کنم.
کتاب را از دستم گرفتی. بستی و گفتی: «اینقدر این کتابای مثلا روشنفکرانه رو نخون عزیز دلم. همینا رو می خونی که دیگه خدا رو به زور بنده ای. آخه آدمی که تو اصول دینش هنوز مشکل داره که نمی شینه این نوشته های نیهیلیستی رو بخونه. هر چیزی جایی داره. هنر نیست که چهار تا از جمله های اینا رو حفظ کنی و مدام تحویل من بدی
دیگر آن کتاب را ندیدم تا روزی که آمدی. روبه رویم نشستی. کتاب را باز کردی. خط به خط خواندی و جواب دادی. خواندی و سوالهایی را که در ذهنم بود پاسخ دادی. نمی دانستم آن همه جواب محکم را از کجا آورده بودی. ولی آنقدر گفتی که دیگر جوابی برای جواب هایت نیافتم.
نزدیک یک سال است که این فکر ها می آیند و می روند و تو نیستی که ببینی من زیر بار این همه فکر، خم می شوم.
نیستی که با آن نگاه مهربانت آرامم کنی. برای همین است که مجبورم آن آهنگ ها را گوش بدهم تا جبران نگاه تو باشد.
می نشینم.
همین گل ها را دوست داشتی دیگر؟ کم کم دارد یادم می رود. خیلی چیزها از یادم رفته است. امروز هم چون اینجا می آمدم و تو خواستی، بعضی از آنها را مرور کردم. وگرنه چه دردی را دوا می کند به یاد آوردن هزار باره آنها وقتی تو نیستی.
سیگاری روشن می کنم و بلند می شوم.

 

 

سارا عرفانی

اتوبوس صد تومانی !!!

باران شدیدی می بارید.
در پارک سوار، اول خط آزادی- تهرانسر، چهار اتوبوس ریالی، منظورم دقیقا همان هایی است که پول می گیرند، پشت سر هم ایستاده بودند و بعد از آنها یک اتوبوس بلیطی بود. فکر می کردم اگر جلو بروم، هم یک اتوبوس ریالی مسافر سوار کند و هم یک اتوبوس بلیطی. اما زهی خیال باطل! چقدر منِ ساده، به این مسئولین، خوش بین هستم!
از راننده پرسیدم حتما باید این اتوبوس را سوار شوم؟
لبخندی تحویلم داد و گفت: نه مجبور نیستی. صبر کن تا نوبت اون یکی که شد سوار شو.
گفتم: یعنی بعد از این چهارتا؟
گفت: آره
این را که گفت فهمیدم چرا چهار پنج نفر بیشتر سوار اتوبوس نشده بودند و عده زیادی در صف، منتظر ایستاده بودند تا نوبت آن یکی اتوبوس بشود.
با خودم گفتم ارزش ندارد به خاطر ۸۰ تومان آن همه منتظر بمانم. سوار شدم و نشستم.
به آدمهایی که در صف ایستاده بودند نگاه کردم. بعضی هایشان نگاهم می کردند. نمی دانم چرا خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.
این همه آدم فقط به خاطر ۱۰۰ تومان ناقابل حاضر بودند در صف بایستند تا این چهار اتوبوس بروند و آن یکی بیاید و تا آن موقع، چقدر این صف طولانی تر می شد و همه مجبور بودند روی سر و کله همدیگر سوار شوند. چون معلوم نبود اتوبوس بلیطی بعدی کی می آمد.
اما حتما همین ۱۰۰ تومان که به ظاهر پولی نیست، برای این آدمها آنقدر ارزش داشت که زیر چنین بارانی، حاضر بودند در آن صف عریض و طویل، منتظر بمانند. شاید برای همین بود که خجالت کشیده بودم.
در یکی از ایستگاهها، وقتی اتوبوس توقف کرد، تعداد زیادی پسر بچه دبستانی که معلوم بود از مدرسه تعطیل شده بودند و لباس هایشان هم خیس شده بود، با اشتیاق به طرف اتوبوس دویدند. اما وقتی فهمیدند که باید پول بدهند انگار که آب سردی ریخته باشی روی تنشان. با حسرت به من و بقیه آنهایی که در اتوبوس نشسته بودیم نگاه کردند. آنها هم حتما آنقدر پول تو جیبی نمی گرفتند که بخواهند اتوبوس ریالی سوار شوند.
انگار غم عالم بر دلم نشست.
تا به حال، افرادی که درآمد کمشان اجازه نمی داد سوار تاکسی بشوند، همه امیدشان به اتوبوس های شرکت واحد بود. اما از این به بعد چه؟
البته آقای مسئولی که سوار ماشین چند ده میلیونی، شاید هم صد میلیونی می شود و آن یکی ماشینش را هم اصلا لازم نمی شود از پارکینگ در بیاورد که مبادا یک خش کوچک بر رویش بیفتد، حتی یک بار هم چشمش به چشمان منتظر این آدمهای پر از درد و کم درآمد نمی افتد. پس حق دارد به فکر این مردم نباشد.
مسئولی که چندین جا شاغل است و شاید هفته ای یک بار هم در بعضی از محل کار هایش حاضر نشود اما آخر ماه، به خاطر عنوانی که دارد حقوق بگیرد، چه می فهمد که صد تا تک تومان برای این مردم چقدر ارزش دارد.
دقیقا نمی دانم چه کسی مسئول است. با راننده های این اتوبوس ها که صحبت می کنی می گویند ما را مجبور کردند خودمان را باز خرید کنیم و با پولش، پیش قسط این اتوبوس را بدهیم و تا هفت سال، باید سگ دو بزنیم تا بتوانیم قسط هایش را پرداخت کنیم. دولت هم که می خواهد خصوصی کند.
اما می دانم که اگر قرار است اتوبوس های ریالی جایگزین همه یا تعدادی از اتوبوس های بلیطی بشوند، باید حساب همه چیز را کرد.
فرض کنید فردی هر روز باید دو اتوبوس سوار شود تا به محل کارش برود و با دو اتوبوس هم برگردد. صد تومان هم که در این دوره و زمانه چیزی نیست. هزینه رفت و آمد یک روز آن فرد فقط ۴۰۰ تومان و البته در ماه دوازده هزار تومان می شود.
آقای مسئول! دوازده هزار تومان برای شما پولی نیست، اما برای کسی که از صبح تا شب جان می کند و با حقوقی که می گیرد، حتی نمی تواند همه قسط هایش را بپردازد و همسرش هم مجبور است کار کند، باور کنید خیلی زیاد است. مطمئن باشید حداقل اینقدر زیاد هست که زیر رگبار هم حاضر است در صف طولانی منتظر بماند به امید آنکه اتوبوس بلیطی بیاید. که البته از خود راننده ها شنیدم قرار است کم کم، اتوبوس های بلیطی را جمع کنند.
آقای مسئول! مطمئن باشید کسی که سوار ماشین صدمیلیونی می شود، البته دور از جان شما، هیچ گاه درد آدمی را که با شرافت کار می کند اما مشکلات زندگی اجازه نمی دهد ته جیبش حتی هزار تومان هم باشد، درک نمی کند.
ای کاش جوابی برای این همه بی فکری داشتید!

The image “http://tehranema.internetema.com/parameters/tehranema.internetema/images/news/bus1147846401big.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

شعری از اون قدیما که شعر می گفتم …

 

سلام.

 

من این ترم شدیدا درگیر درس ام.

این که می گم شدیدا به معنای واقعی کلمه اش دقت کنید لطفا … :)

دوستان و کسانی که لطف دارند و میان و می رند و یه وبلاگ می بینند که صاحبانش خوابشون برده ببخشند. خداییش خیلی گرفتاریم ولی سعی می کنم زنده بشم و زنده کنم.

فعلا با یه شعر از اون قدیما که شعر و شاعری و اینا داشته باشید تا بعد…

 

مردی از جنس خدا

 

 

دخترک تنهای تنها در کنار جوی آب
با خودش یا با ترازویش سخن ها داشت باز
قصه زیبای تکراری بی پایان او
« روزی از نو » بود و شب های دراز

شخصیت های درون قصه اش
آدمک هایی عجیب و بس غریب
خنده هاشان گریه دار و ظاهری
درد هاشان بی فراز و بی نشیب

آدمک هایی به سرعت در گذر
گرد و خاک کقششان بر جان من
من همانم دختری در رهگذار
این ترازو قصه ایمان من

صبح های زود از بعد نماز
خواب دیگر از دو چشمم می پرد
کوچه تاریک است و مملو از خدا
قصه امروز را می پرورد

کم کمک از وزن های مختلف
آدمک هایی هویدا می شود
کوچه روشن تر شده٬‌ کو پس خدا؟
کوچه بی تو ای خدایا٬ می شود؟‌

مردی از ره می رسد با وزن کم
عینکی تاریک بر چشمان او
چشم او تاریک و مملو از خدا
پس خدا اینجاست٬ در ایمان او

مرد بینا جنسش از جنس خداست
صاف و پاک و ناطق و ساکت ضمیر
نیک می بیند در این دنیای پاک
کور آدم های در پیله اسیر

مرد را٬ هر روز٬ وزنش می کنم
وزن او کمتر و کمتر می شود
خود به من گفته است فردا دیگر او
با خدا وزنش برابر می شود

 

اولین گناه در آخرین گناه

http://www.baztab.com/news/51469.php

http://www.louh.com/student/General/Tahlil/moazen01.asp

اولین گناه در آخرین گناه

 

محمدرضا موذن زاده

 

 

 

چند سالی است که پخش سریال های مناسبتی به خصوص در ماه مبارک رمضان به یکی از روال های شبکه های مختلف صدا و سیما تبدیل شده است. طبیعتا هم، برنامه ریزان و برنامه سازان تلویزیون علاقه دارند خود را در این مسابقه پنهان محک بزنند و شبکه آنها باشد که بهترین، پر بیننده ترین و یک سری ترین های دیگر را به خود اختصاص می دهد. در نگاه اول شاید اینگونه به نظر برسد که چه فرصت خوبی و چه فراغ بالی برای تهیه این مجموعه ها وجود دارد، چیزی در حدود یازده ماه. اما سریعا این نکته به ذهن هر ایرانی خطور می کند که اینجا ایران است. و نهایتا نتیجه این می شود که یکی از نویسندگان مجموعه آخرین گناه در مصاحبه با خبرگزاری مهر در خصوص ویژگی نگارش همزمان متن و تولید می گوید: «کار بسیار دشواری بود. ما در این سریال به این شکل عمل می کردیم که زمان تولید سکانس ۱۴ سریال، بخش هایی از قسمت ۲۶ نوشته می شد… اگر وقت کافی داشتم، دوست داشتم فیلمنامه را از ابتدا بازنویسی و ایرادهای آن را برطرف می کردم»

 

گذشته از همه این گونه مسائل ظاهرا حل نشدنی در تولیدات صدا و سیما، اشکالات فراوان محتوایی در مجموعه های تلویزیونی، نویسنده را بر آن داشت تا به بحث و تحلیل برخی از آنها بپردازد و در این میان به سراغ «آخرین گناه» ساخته حسین سهیلی زاده رفته ایم که گویی قصد دارد گوی سبقت را در مشکلات محتوایی از بقیه رقبا برباید. داستان به قول سایت رسمی شبکه دو سیما با درون مایه های مذهبی(!) و اجتماعی روایتگر زندگی استادی است که وصیت می کند پس از مرگ، چشمش به کسی برسد، اما این اتفاق نمی افتد و چشم به شخص دیگری پیوند می خورد. چشم استاد ویژگی های خاصی دارد که داستان اصلی این سریال را شکل می دهد. مرگ گنهکاران در شهر که یکی پس از دیگری و به صورت مشکوک اتفاق می افتد و سایر ماجراها.

 

از یک دید می توان گفت بعضی کوتاهی ها و اهمال ها در این مجموعه دست کمی از گناه های بر شمرده شده در آن ندارد! اتفاقا یکی از نکات مطرح درباره این سریال هم همین است که چه کسی گناهان کبیره را مشخص می کند. در قسمت هایی از سریال حاج صدوق که نقش روحانی سریال و دوست صمیمی استاد را به عهده دارد بر روی تعدادی از گناهان به عنوان کبیره صحه می گذارد و چیزهایی درباره آنها می گوید که معلوم نیست منبع و ماخذ آن کجاست. در هر حال برخی مشکلات محتوایی در مجموعه به صورت تفکیک شده در ادامه خواهد آمد که هر یک در حد خود کم از گناه در ساخت یک سریال با نام و داعیه «مذهبی» ندارد. هر چند در تیتراژ سریال نام هایی را با عنوان کارشناسان مذهبی دیده ایم و هر بار از خود پرسیده ایم «پس چرا چنین اشکالات فاحشی وجود دارد؟ »

 

یکی از نکات ضعف که اتفاقا خیلی از بینندگان هم متوجه آن شده اند الگو برداری صرف از چند فیلم معروف سینمایی است. از جمله آنها می توان به فیلم هفت (Seven) ساخته دیوید فینچر اشاره کرد. داستان این فیلم بر مبنای ۷ گناه کبیره است که گویا در انجیل به آنها اشاره شده و مردی که به سراغ نمادهایی از این هفت گناه می رود و آنها را به قتل می رساند. حائز اهمیت ترین نکته این است که چنین مفهومی در دین اسلام وجود ندارد که از روی آن کپی برداری شده و در جای جای سریال به آنها پرداخته می شود. از نگاه اسلام تعداد زیادی از گناهان به عنوان کبیره معرفی شده که در دو جلد کتاب آیت الله دستغیب به آنها اشاراتی شده است و نهایتا در همان کتاب گفته می شود که اصولا سرپیچی از فرامین الهی گناه کبیره است و از دیدگاه عرفانی هم، کسی که به امر خداوند با اختیار عمل نمی کند و او را نادیده می گیرد و یا بر گناهی حتی کوچک اصرار می ورزد معصیتی بس بزرگ انجام داده و اینگونه نیست که گناهش چون به اصطلاح صغیره است کمتر مورد توجه خدای تعالی خواهد بود. یا یکی از بزرگترین و اولین گناهانی که در آن کتاب مورد بحث قرار می گیرد یاس و نا امیدی است که در بعضی شخصیت های داستان مثل آوا به وفور به چشم می خورد اما در زمره گناهان مورد توجه داستان قرار نمی گیرد. با این توضیح با اینکه سریال، وجود گناهان دیگر را نفی نمی کند اما با تاکید بر روی شش یا هفت گناه خاص در مخاطبین خود این باور را می پرورد که گناهان بزرگ همین هاست. مخاطبینی که شاید خیلی هایشان هیچ گاه به سراغ کتب مذهبی نرفته اند و تمام چیزهایی که کسب می کنند از این سریال ها باشد. صحبت های حاج صدوق و تفکر و تامل دکتر فرهاد مودت در جای جای سریال گواه این مدعاست.

 

یکی دیگر از فیلم هایی که از آن الهام بسیار زیادی گرفته شده فیلم ژاپنی است با عنوان چشم. که در آن به صورتی کاملا مشابه چشمی از کسی به دیگری پیوند می خورد و او قادر به دیدن موجودات ماورایی می شود. جالب اینجاست که هر دوی این فیلم ها به تازگی از شبکه چهارم سیما پخش شده و مورد انتقاد و تحلیل صاحب نظران قرار گرفته است. شخصیت کارآگاه داستان باز هم نمونه ای از این کپی برداری هاست که در فیلم دیگری کارآگاهی با مشکلات عصبی، روحی، درد و رنج گاه و بیگاه وجود دارد که همچون آقای کارآگاه نه چندان باهوش ما با نقش آفرینی آتیلا پسیانی، اغلب شب ها خوابش نمی برد و نور چشمش را می آزارد. سوال بسیاری از بینندگان آخرین گناه اتفاقا به همین مساله بر می گردد که چرا کارآگاه این داستان چنین شخصیتی دارد و این حالات منحصر به فرد او به کجای داستان ارتباط دارد. غافل از اینکه انگار هر کدام از موضوعات و کاراکترهای این مجموعه از جای دیگری آمده اند و در کنار هم چینشی پیدا کرده اند که با هم و با ملاک های مذهبی ما متناسب نیستند.

 

جلوه های ویژه ماتریکسی در شلیک گلوله و همراه بردن روح بهروز پس از مرگش، توسط سایه های سیاهی که دستان او را گرفته اند، مانند آنچه در فیلم روح اتفاق می افتد، نمونه های کوچکتری از این گونه کپی برداری هاست. مشکل مطرح شده این نیست که از فیلم های دیگری الهام گرفته شده، که اگر فقط الهام و ایده گرفتن بود شاید از نکات مثبت به شمار می رفت. اصلا آدم ها در مسیر ترقی و پیشرفت خود باید پا بر شانه های پیشینیان شان بگذارند و هربار بالاتر بروند. اما اتفاقی که افتاده ترکیب نه چندان حرفه ای چند فیلم با اندکی دخل و تصرف در آنهاست که برای یک سریال مذهبی که قرار است مفاهیم دینی را ترویج کند شاید ایراد کوچکی نباشد!

 

این موضوع باعث شده تا واقعه اصلی ای که داستان بر پایه آن پیش می رود کاملا خلاف واقعیت باشد و ممکن نیست چنین چیزی رخ دهد. ماجرا از این قرار است که بر طبق آموزه های ما چشم برزخی یک نوع مقام معنوی است که به برخی از بندگان خاص خدا اهدا می شود که حتی هدف شان رسیدن به این گونه کرامات نیست. افرادی بسیار شایسته که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشند و در صدد رشد و رسیدن به او و درک ذات الهی هستند، در مراحلی به بعضی مقام ها و کرامت ها می رسند که اغلب حتی برای دیگران بازگو هم نمی کنند. یکی از این کرامت ها دیدن باطن افراد و تجسم گناهان در قالب چشم برزخی است که با اینکه ناگزیر از مجرای زمینی و با استفاده از چشم سر به تحقق می پیوندد، اما هرگز متصل به چشم ظاهری و قابل انتقال به دیگران از طریق پیوند قرنیه نیست. چرا که این روح انسان است که حقایق پس پرده این جهان را درک و دریافت می کند، و ناچار برای این درک از ابزارهای موجود جسم استفاده می کند. نه اینکه حقیقتا چیزی در قرنیه کسی قرار داده شود یا به آن اضافه شود و آنجا بماند و بعدا به وسیله پیوند در چشم دیگران انجام وظیفه نماید! چه برسد به اینکه آن فرد اصلا استحقاقش را نداشته باشد و از آن استفاده ناشایست کند. و بعد صاحب اصلی چشم بصیرت هم که دلش از این وسیله ای که در اختیار نا اهلان قرار گرفته خون است، مدام به سراغ او بیاید و او را نصیحت کند و راه کارهای استفاده از آن را نشانش دهد. طوری که خیلی از بینندگان آرزو کنند که ای کاش فرشته ای در هنگام اشتباه، با اشعاری از حافظ و مولانا به ما هم تذکر می داد که درست و غلط کدام است. این مفهوم بسیار پست و فرومایه است و به هیچ وجه قابل چشم پوشی و صرف نظر نیست. جای بسی تعجب و افسوس دارد که مشاوران مذهبی سریال و حتی برخی از مذهبیون تنها به این خاطر که اغلب سریال های صدا و سیما مستقیما درون مایه مذهبی ندارند، تن به این گونه مفاهیم می دهند و توجیه شان این است که همین ها هم مخاطبان را به خود می آورد و ترس از گناه در آنها ایجاد می کند. هدفی متعالی و وسیله اش دروغ و غیر واقعی!

 

از همین جاست که برخی سکانس های خنده دار و تاسف برانگیز شروع می شود. فردی را در نظر بگیرید که به صورت اشتباه قرنیه استاد و صاحب کمالاتی به او پیوند خورده و او هنوز نتوانسته است با دو چشم خود کنار بیاید. وقتی چشم راستش را می بندد همه چیز سر جای خودش است و وقتی چشم چپش را می بندد جهان را به شکلی می بیند سبز و سیاه و معنوی. و به شکلی خنده دار این کارش را تکرار می کند. همه اینها ناشی از آن است که چشم دل را به چشم دیده متصل کرده ایم و به نوعی توانسته ایم با یک پیوند قرنیه ساده تمامی مراتب کمال و دریافت ها و چشم دل را هم پیوند بزنیم. آن هم نه به یک نفر بلکه فقط به سمت راست یک نفر! وقتی کپی برداری از چند فیلم خارجی صورت می گیرد که در فرهنگ و باور و دین دیگری ساخته شده است همین می شود که فیلمی که می سازیم با باورهای ما اصلا تطبیقی ندارد. و تازه باز هم آنها را عوض نمی کنیم و به شکل درستش در نمی آوریم و به عنوان سریال مذهبی تحویل مردم می دهیم.

 

شاید از نکات مثبت این مجموعه تیتراژ ابتدائی و پایانی آن باشد که شعری از مولانا با سبکی خاص خوانده می شود. و احتمالا بسیاری از مخاطبان از این اثر هنری در عرصه موسیقی لذت برده اند. بسیار جای تاسف دارد که از همین قسمت مثبت هم در خبرها چیزهایی بشنویم که ناچار شویم موسیقی سریال را هم به خاطر کپی برداری غیر قانونی به مجموعه نقاط ضعف سریال اضافه کنیم. علی بلبلی از آهنگسازان ایرانی در مصاحبه با خبرگزاری فارس می گوید: «من حدود ۵ سال است که مجموعه ای را با عنوان مولانا کار می کنم و بخشی از این مجموعه در یک فیلم آلمانی به عنوان موسیقی متن پخش شد. اما از ابتدای ماه مبارک رمضان همه دوستان با من تماس می گیرند که موسیقی شما از سریال آخرین گناه پخش می شود. این اثری که هم اکنون به آهنگ سازی فرد دیگری پخش می شود از نظر گام ها و ریتم ها خیلی به کار من نزدیک است و در واقع این اثر ایده من است و من سالهاست روی آن کار کرده ام اما وقتی خودم این اثر را شنیدم بسیار متعجب شدم که در این جامعه برای ایده ارزش قائل نمی شوند… برای اینکه به فضای مجموعه مولانا برسم حدود ۹ سال تلویزیون نگاه نکردم تا بتوانم به فضای فکری مورد نظرم برسم، و اکنون بسیار سخت است که ببینم موسیقی بسیار نزدیک کار من از تلویزیون پخش می شود.»

 

به نظر می رسد به جز اشکالات زیربنایی اشاره شده، در تولید این سریال مانند بیشتر ساخته های دیگر سیما دقت کافی به عمل نیامده و بعضا شاهد برخی سهل انگاری ها هستیم. به احتمال قوی تمام این گسیختگی و شلختگی ها در نتیجه دیر کلید خوردن کارهاست. مثلا در نمایی از سریال، بچه های یتیم خانه در حال قرآن سر گرفتن هستند و در عین حال دعای جوشن کبیر خوانده می شود که ربطی به آن ندارد. یا کارآگاه و در مجموع نیروی پلیس بسیار کند و کم هوش ظاهر می شود و روال منسجم و منظمی در یافتن قاتل پرونده هایش ندارد. از این رو می بینیم که یک روز به سراغ حاج صدوق می روند و درباره اعضای خانواده و نزدیکان از او پرس و جو می کنند و روز دیگر تمام هم و غم و دغدغه کارآگاه این است که بفهمد این نقاشی مربوط به چه گناهی است. شاید بتوان گفت نقش پلیس بسیار کم رنگ است و تنها وجود دارد چون باید پلیس در یک پرونده جنایی حضور داشته باشد و یا چون کسی آنها را مطلع کرده که بیایند و فقط شاهدان ماجراها باشند. بعد هم مدام تعجب کنند و هر روز فکر کنند که کلید حل معما را یافته اند. بی آنکه برای مضنونین ماجرا که از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند مراقبت ها و کنترل هایی بگذارند و لا اقل رفت و آمد و تلفن هایشان را کنترل کنند. در داستان نمونه ها در این بخش بسیار زیاد است که به علت زیر سوال بودن اصل ماجرا از آنها صرف نظر می کنیم.

 

در پایان باید گفت معلوم نیست اساسا چرا تلویزیون اصرار دارد از ماه رمضان و لحظات خوب و شیرین بعد از افطار که می تواند به صحبت و عبادت و کارهای مفید بگذرد، به این شکل بهره برداری کند تا از این ماه پر خیر و برکت برای مردم فقط خاطره سریال های آن بماند. تا جایی که حتی در میهمانی های افطار دوستان و آشنایان همه افراد مجبور باشند سریعا افطار کرده پای تلویزیون بنشینند و ساعت های  با هم بودن خود را به دیدن سریال های ماه رمضان بگذرانند. آیا بهتر نیست حداقل به این مسابقه دامن نزنیم و به تعداد کمتری از آنها رضایت دهیم. چیزی که هم اکنون اتفاق افتاده این است که بسیاری از منتقدان و صاحب نظران معتقدند سازندگان بسیاری از مجموعه‌های تلویزیونی سطح سلیقه مردم را پایین آورده‌اند و متاسفانه معلوم نیست این رویه در فیلم‌های سینمایی و تولیدات سیما تا کی ادامه خواهد داشت.