بایگانی برای ۱۳۸۴

لبخند مسیح

نگار!

 

دیروز در کتابخانه مطلبی از اسپینوزا خواندم که یک لحظه نمی توانم به آن فکر نکنم و هر بار که آن را با خود می خوانم احساس می کنم صفحه دیگری از کتاب قطور این چند جمله کوتاه را درک می کنم. نگار! نگار! هر روز برای فهم هستی اطرافم بی تاب تر از قبل می شوم. هر روز به جمله ای برمی خورم که احساس می کنم در خود هزاران راز دارد که دوست دارم همه آنها را بفهمم. دوست دارم آن مطلب را برایت بنویسم تا تو هم دریافت های خود را برایم بگویی. حتما حرفهای تو می تواند به من کمک کند.

 

عشق به ذات حق، عقلانی است نه نفسانی و هیچ انفعالی بر او چیره نمی شود… پس عشق ما نیز به وجود بی همتای او، عشقی جاوید و کمالی پایدار است.

 

نگار! تا به حال نمی دانستم که خدا هم عاشق است و اکنون تمام وجودم از عشق لبریز است. او عاشق است و این عشق را در وجود تمام موجودات نهاده است. عشقی که نه به خاطر نیاز باشد، بلکه از شدت کمال و اوج بی نیازی است.

 

… برای درک چنین مفاهیمی به سالها وقت نیاز دارم. نمی توانم به راحتی در این مورد حرف بزنم. پیش از این بدون عشق چگونه زندگی کرده ام؟! به چه دلیل نفس کشیده ام؟! برای چه زنده بوده ام؟! از تمام زندگی بدون عشق گذشته ام، شرم دارم…

 

نگار! چگونه می توانم در دنیایی که تمام موجوداتش عاشق هستند، بی احساس و بی تفاوت فقط یک زندگی عادی و معمولی داشته باشم؟ نفس بکشم تا کار کنم، کار کنم تا بخورم، بخورم تا تفریح کنم، تفریح کنم تا خسته شوم و خسته شوم تا بمیرم!

 

در دنیایی تا به این حد عاشق، قلبم را به روی هدیه خدا باز می کنم و اجازه می دهم تا عشق، تمام وجودم را احاطه کند.

با عشق

نیکلاس

 

سلام

بخشی از کتاب لبخند مسیح. نوشته سرکار خانم سارا عرفانی (خانوم بنده)

شهید صادق نیلی

می خواهم از فاطمه بگویم، که صادقش پرواز کرد و هرگز به زمین بازنگشت.

فاطمه که عاشقانه صادق را دوست داشت.

وقتی خبر پرواز صادق نیلی، خبرنگار خبرگزاری فارس را شنیدم، گریستم برای تنها شدن فاطمه و برای تسلی به دیدنش شتافتم.

می دانم. سخت است. به خدا سخت است که پر پروازت، که قرار بود تا پایان راه با هم باشید، تنها پرواز کند.

یک سال از عروسی شان می گذشت. تازه قرار بود من و محمدرضا برویم خانه شان. تا شوهرهایمان با هم دوست شوند و حتما بین خودشان هم قرارهای زیادی بود. یک ماه دیگر تولد صادق بود و فاطمه چقدر با خودش فکر کرده بود که امسال چه هدیه ای برای صادق بخرد.

و فاطمه، این راه صعب را چگونه بدون صادق بپیماید. فاطمه ای که با آمدن صادق، زنده شد، با رفتن صادق چه می شود!

دیروز در مراسم سومین روز تولد صادق در عالم غیب، یکی از عکس هایش را که کنار دریا ایستاده بود، قاب کرده بودند. فاطمه می گفت: این عکس رو دو ماه پیش که بعد از یک سال، به ماه عسل رفتیم، ازش انداختم. ببینید صادق من چقدر قشنگ بود و وقتی هواپیما سقوط کرد نمی تونستن شناسایی اش کنن. راست می گفت. چهارشنبه کنارش نشسته بودیم. پدرش که برای شناسایی به پزشکی قانونی رفته بود، هر چند دقیقه یک بار تلفن می زد و می پرسید: فاطمه کدام دندانش پر شده بود؟ فلان دندانش شکسته بود؟ فاطمه می گفت: نه.

-        پس چرا دندان این شکسته؟

-        شاید موقع سقوط شکسته

موبایل را به ما می داد و گریه می کرد و می گفت: صادق خوشگل منو نمی تونن شناسایی کنن. خدایا!

در میان گریه به من گفت: به خدا تو خوشبختی. قدر این خوشبختی رو بدون.

خدایا! صادق که «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» آرام گرفت. فاطمه را دریاب!

مامانی

سلام.

به نام خدای مهربون. خدای حکیم که هیچ کارش بی حکمت نیست. خدای کسانی که شاکی اند از خودش با این که می دونن که حکمتش بوده لابد. خدای همه ی بی خداها. کس همه ی بی کس ها. مادر همه ی بی مادرها. برآورنده ی آرزوها و امیدها. اگر تو نتونی آرزو برآورده کنی کی می تونه. اصلا بذار به در بگم تا دیوار بشنوه.

سلام مامان. مامان محبوبه. محبوب ابدی من. تو فیلما می دیدیم و می گفتیم که چقدر بده که آدمهای بزرگ وقتی می میرن تازه همه می فهمن که کی بودند و قدرشون رو ندونستیم، اما به عینه هم دیدیم. خوبی؟ خوش می گذره. به ما که خیلی. بی انصاف! سر پل صراط یقه تو می گیرم حالا ببین. نیگا نمی کنم مامانمی ها. نخند! نخند می گم! همه ش خنده تحویلم می ده. دو سه دفعه که بیشتر به خوابم نیومدی. اونم همش خندیدی و رفتی. بار آخر که دیگه حرصم در اومد. کلی هم ذوق کردم. تمام فرداش رو تو کف اون مسخره بازی ها و ادا و اطوارها بودم که از خودت در آوردی. خوبه دیگه. خوشی. خوش بگذرون. ما رو هم جذبه می گرفت و می کشید این جوری سر سفره ی امام حسین، همین جوری می شدیم واللا. حق داری. یادته که، یه کربلا طلبیده شدیم اون همه ذوق کردیم و کیفور شدیم. چه برسه اون جایی که شما رفتی. اولیا الله من. حالا دیگه اولیا الله شدی ها! به من هیچ ربطی نداره، برای من همون مامانی. مامان محبوبه. باید بیای سر بزنی. مشکلاتم رو بهت بگم. از احوالم بپرسی. به من هیچ ربطی نداره که خوابت رو می بینن و می گن امام حسین هر روز براتون اونجا تو بهشت سخنرانی می کنه. وسط سخنرانی به هوای دستشویی پا شو بیا پیشم. (سارا به زور نشست کنارم تا بخونه چی می گم بهت، الان به این دستشوییه گیر داد. منم گفتم من شبانم تو هم می تونی موسی باشی)، بغض! اشک جمع شده ای که یه قطره بهش اضافه شه می افته و مامان سارا که اینجا نشسته می بینه و فکر می کنه دعوا کردیم. مامان محبوبه ی من! مامان خوبم! نیستی نیستی نیستی. برای من و سارا. اگه بنویسم کاش بودی سارا می گه کاش نداریم. کاش ممنوع، غبطه ممنوع، حسرت ممنوع، داریم می ترکیم ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااان.

مادرجون رو ببینی گریه ات می گیره. دختر خوبش رو از دست داده، حق داره خوب. مائده مائده. وای هیچی. هیچی نگم بهتره. دخترت مائده الان دیگه خودش ۳۰ شب روضه ی زنده است. دلم بدجوری تنگ شده. به سارا بعضی موقع ها سعی می کنم حس های بی مادری رو منتقل کنم. با توضیح. یکی از بدترین هاش همینه که هی می خوای مامانت رو ببینی. نمیشه. بعد می دونی که نمیشه. برای همین امیدی هم نداری. نا امیدی کامل واسه چیزی که انگار از نفس هم واجب تره. داری خفه می شی، دست و پا هم می زنی ها، ولی می دونی تو عمق ۵۰۰ متری ای. هی هی هی… از کجا بگم واقعا. هی هی.

روضه بخونم:

یه مامان بود. یه شب سخت برای پسرش مشکل گنده پیش اومده بود. نسشته بود و می گفت: (عین کلماتش)

نه الهی قربونت برم. گریه نکن. بابا تو دیگه بزرگی نباید زود بشکنی. گفت نه که نه. عیب نداره. از کجا معلوم. باورت نمیشه اصلا ولی من خودم هر وقت به عروس فکر می کنم سارا رو می بینم. با اینکه این چیزا پیش اومده ها ولی نمی دونم چرا این جوریه. معلوم هم نیست. همین الانم حالا تو میگی ولی یه سیب رو که بندازی بالا هزار تا چرخ می خوره تا بیاد پایین. معلوم نیست. یه وقت می بینی ۱۰ جا دیگه می ری خواستگاری، یه سال دو سال دیگه باز همین سارا از طرف یکی دیگه معرفی می شه می ریم می شه. معلوم نیست. خودتو بسپار به خدا عزیزم. نگو این و اون. بگو خدایا من که همه کار کردم توکل به خودت. خودت یکی که مناسب شرایط منه می تونه منو تحمل کنه بذار سر راه من. نذار دیگه سختی بکشم. آره مادرجان. این حرفا رو نزن خدا قهرش می یاد. فوقش هم دیگه اگه نشد غصه نداره قربونت برم. اشک می ریزی دل آدمو کباب می کنی. به خدا تو که حالا نمی دونی بعدها می فهمی و ممکنه برات بگم. چه شبهایی که تا صبح همین جور هی اعصابم خورد شد گفتم خدایا خودت کمک کن بچه مو، گناه داره. نذار به راه های دیگه کشیده بشه. جوونه نمی فهمه. به حرف منم که گوش نمی ده. خودت کمکش کن…

سیب چرخید . . . چه چرخشی هم کرد. مبارکت باشه مامان این چرخش و این مقام.

نثار محبوبه شیرازی، شهیده پر کشیده از مسجد ارک، صلوات

حقیقت چیه؟؟

سلام

آیا کسی هست که واقعا حقیقت رو درک کرده باشه؟ حقیقت دیگه. اون چیزی که حقه. حقیقت هستی. حقیقت بودن و نفس کشیدن.

لطفا اگه فهمیدید به من هم بگید که حقیقتا حقیقت چیه.

یا علی