بایگانی برای ۱۳۸۴

بیقرارم

سلام

بیقرارم

بیقرار رفتنم

رفتنی تا آسمان تا اوج

 

کاش می شد برنگردم.

 

————-

محمدرضا: آره راست می گه، جمعه جلسه توجیهی حج بود. اگر مشکلی پیش نیاد ایشاللا ۲۰ ام فروردین عازم می شیم و ۴ ام بر می گردیم و می ریم سر خونه زندگیمون. راستی ۱۷ ام هم دوباره عروسی می گیریم !!! ازدواج دانشجویی! :) (محسن میرزایی واقعا خاک عالم اگر که نری زن بگیری!)

 

محرم

سلام.

غبار ماتم تو آبرو به من بخشید

به عالمی ندهم این غبار ماتم را

گریه کن های شب های ارک کجان الان؟

محرم داره میاد…

شب اول: در آغوش مادر

سلام.

وقتی که چشمام روی هم بسته می شه

وقتی دلم از زمونه خسته می شه

چشمامو دریا می کنم

عقده هامو وا می کنم

یاد قدیما می کنم

یاد قدیما می کنم

قدیم قدیم …

خیلی قدیم هم نه همین پارسال

……

چشمات که بسته می شه

می لرزه تن زینب

مادر ببین کنارت

پر پر زدن زینب

……

آخیش. دلم خنک شد. چند وقت بود به این فکر می کردم که دیگه هیچ وقت حس اون موقع ها که میومدم خونه و خونه سرشار بود از مامان رو درک نمی کنم. ولی دیشب که رفتم مسجد ارک پر کشید دلم یه خورده… در و دیوار مسجد مامان بود. بوس کردنی و دوست داشتنی. یه دونه سن زده بودند اون جلو همه به اون نگاه می کردند. ولی نگاه من به پرده های زنونه بود. لابد همه دور و بری ها می گفتن با خودشون که چه چشم چرون. گرچه پرده بود و نقش مامان و …. دیگه هیچی نبود. یه سقف جدید بود که دل آدم رو می سوزوند. اینقدر که محکم بود و نمی تونست آتیش بگیره. اینقدر که غیر قابل افتادن و آتیش گرفتن بود دل آدم می گرفت والله.

دیشب شب مسلم بن عقیل بود. منصور مسلم بن عقیل خوند. مردم مسلم بن عقیل گریه کردند. ولی شب اول که این شد: در آغوش مادر

خدایا! نه نه …. من دیگه خودم نمی یام پیشت. وای سا… مامان …. مامان …. مامان مگه نمی شنوی دارم صدات می کنم. بیا برو پیش این آ خدا بگو من رو آدم کنه. یه دقه بیا و برو… مامانی!

سه دوست صمیمی

سلام.

 

الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع

و لا لعطائه مانع

و لا کصنعه صنع صانع

و هو الجواد الواسع

(ترجمه از من) شکر مخصوص خداوندی است که هیچ کی نمی تونه جلوی قضاشو بگیره و اگه اون بخواد می شه. و اگه بخواد بخشش کنه و چیزی بهمون بده عمرا کسی نمی تونه جلوشو بایسته. و سیستمی که او می سازه و گردش روزگاری که او رقم می زنه رو هیچ کس دیگه نمی تونه تدبیر کنه و ساخته های هیچ کی مثل مال او نمی شه. هیچ کارگردانی نیست که اگه بخواد بتونه آخر یه فیلم با این همه مصیبت رو به نحو خارق العاده و واقعی درست کنه و سر و سامون بده و هیچ داستان نویسی نمی تونه اینقدر اجزای ریز داستانش رو دقیق خلق کنه که تو دل هر کدوم هزاران داستان و قصه باشه و همه به هم مربوط و متصل. و اوست بخشنده ای که خیلی خیلی به بنده هاش چیز میز می ده. روشون بازم زیاده این بنده ها ولی او می ده. به هرکی هر چقدر که بخواد و ظرفیت اون آدم باشه.

بازم داره یه عرفه دیگه می یاد و من دلم سخت گرفته. عرفه برای من کار حج نرفته ی هر ساله رو انجام می ده آخه می گن حج خانه ی خدا در حقیقت یک فرار هرساله است. یک فرار بزرگ از مردم، از دور و بری ها، از دغدغه های بی خود زندگی که چاره ای نیست ازشون، از گناهای بزرگ و کوچک و یه باز سازی و تجدید قوای درونیه. ما که تا حالا نتونستیم بریم حج ولی عرفه خدا رو شکر این کار رو برامون کرده.

فردا برای ما و امروز برای عربستان روز عرفه است، یعنی الان همین الان که دارم این یادداشت رو می نویسم امام زمانمون توی صحرای عرفات بین چند تا حاجی دیگه نشسته اند و دارند دعای عرفه می خونند. شاید هم کربلا باشند و کنار قبر امام حسین علیه السلام و زیر گنبد و قبه اون حضرت که ثواب بزرگ دعای عرفه مال اونجاست و لا غیر.

خدایا قسمتمون داره می شه که مام لبیک اللهم لبیک گویان بیایم به مکه و مدینه و عرفات. اما حج عمره. عیبی نداره مهم اینه که ما دو تا داریم زندگیمون رو این جوری شروع می کنیم. عروسی نگرفتیم و پشت کردیم به یه سری قواعد دست و پا گیر و حالا دیگه دو ماه بیشتر نمونده تا اومدنمون به سوی خانه ی تو. کم کمک داری دلهای من و سارا رو با خودت همراه می کنی و بهمون می فهمونی که دنبال معنویت باشیم. خودمون رو بسازیم تا برای مهمونیت آماده شیم. برای یه جشن. یه جشن عروسی مجلل با حضور این سه دوست صمیمی : محمدرضا، سارا و خدا

از جنس خودت کن ما دو تا رو هم …

از جنس خدا نشده نمی یایم … مطمئنم … کمک کن