بایگانی برای ۱۳۸۳

گناه

سلام.

من گناه آلودم …

و خدایی دارم من که مرا می بخشد

بندگی سخت مرا بنده ی خود کرده خدا

کمکم کن که شود هر لحظه، زندگیم

پاک و از جنس خدا

مادر ببین کنارت …

سلام.

این شعر محمود رو شما بخونید بعد من می خونم. کمترین چیزی که عاید شما می شه از این جور نوشته های من اینه که برید و به مادراتون خوبی کنید تا هر جایی که فکر می کنید می تونید بگید دیگه بسه… دیگه اگه بره من غبطه نمی خورم… بخونید اول شما… زیر نویس ها رو هم بعد بخونید…

چشمات که بسته می شه (۱)

می لرزه تن زینب (۲)

مادر ببین کنارت

پرپر زدن زینب(۳)

دیشب که ناله ت قرار دل بی تابم برد (۴)

از بس که گریه کردم، به غمت خوابم برد (۵)

خواب می دیدم شفا گرفتی، حاجتتو از خدا گرفتی (۶)

دیدم خدا رو با قلب شکسته خوندی

نماز صبحتو بازم نشسته خوندی

نون امروز گرفته بوی دستای تو

می خوام امشب موقع خوابم، سرمو بذارم رو دستای تو

دیدم امروز خونه رو گل خونه کردی

لباس داداشم رو عوض کردی، موهامو شونه کردی

دیدم امروز خنده به لب هات اومده

برای نوازش گری دخترکت، رمقی به دست هات اومده

نوری به چشمات اومده

تو خوابم باغ بزرگی می دیدم

صدای مهربونت رو توی باغ می شنیدم

داداشم محسنو دیدم روی سینه ت خوابیده

چشمامو باز کردم دیدم که رنگت پریده

اگه تو بری کی موهامو شونه کنه

وای اگه داداشم نیمه شب بونه کنه

چی شده که دنیا پیش چشمای بابام تیره می شه

می شینه کنار و به یک گوشه نگاش خیره می شه

چرا بابام آروم نداره، قرار دل ما رو بی قراره

چرا چشماش ابر بهاره

آسمون ابری چشماش بارون می باره

گوشه ی حیاظ مشغول راز و نیازه

می گه حسنم بابام داره تابوت می سازه

چی شده که از چشم حسن اشک های گلگون می ریزه

هنوز از کنج لب مادر بمیرم خون می ریزه

 

یتیمی، درد بی درمان یتیمی

یتیمی، خواری دوران یتیمی

فلک دیدی چه خاکی بر سرم کرد؟

به طفلی رخت ماتم در تنم کرد

الهی بشکنه دست مغیره

میان کوچه ها بی مادرم کرد

 

1- بیمارستان سینا – اون گوشه – روی زمین – چشم ها

۲- خواهر – اون موقعی که داشت فیلم مامان رو می دید – اونجای فیلم که مامان شوخی می کرد – خنده ی هر کسی رو که می دید در می آورد – حالا خنده + گریه می شه اون موقع خواهرم

۳- پر پر زدن

۴- دیشب؟! نه، هر شب

۵- خوابم برد

۶- حاجت اون شب من وقتی داشتم می رفتم چی بود بعدش چی شد. اون موقعی که الکی گفته بودم من امداد گرم که منو از مامانم دور نکنن. اون موقعی که نفس مصنوعی دادن به اون خانم رو داده بودن به من همون که مامانم بود. و هیچ کی نمی دونست. اون موقعی که می خواستم همه ی وجودم رو تو این نفس ها خالی کنم و بدم به مامان. اون موقعی که … از این جا به بعد شعر رو اصلا من نمی خونم. نمی خوام بخونم … می خواستم تا تهش همین جوری شماره بزنم و بیام پایین ولی نه… نمی تونم … خداحافظ

میلش به که …

سلام.

 

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

 

حس الان من رو هیچ مادر داری نمی فهمه.

می گن حضرت آقای بهجت فرمودند: من ۴۰ روز بود که منتظر بلایی برای تهرانی ها بودم. بلای سختی که قرار بود بهشون نازل بشه (می گن زلزله ی عظیمی پیش بینی شده بوده) اما الان این شد که تعدادی از برگزیدان تهران رو به این صورت در مسجد ارک بردند و اونها شفیع مردم شدند یا رد شد به هر جال این بلا با این شیوه.

روز به روز بیشتر می فهمی که مادرت رو نشناختی محمدرضا.

از همون موقعی که آبجیت بهت می گفت و برات تعریف می کرد که مامان برای اینکه روت زیاد نشه جلو روت این کار رو نمی کرد ولی صبح قبل از اینکه بیدارت کنه گاهی ساعت ها بالای سرت می نشست و گریه می کرد و برات دعا می کرد که زندگیت سامان پیدا کنه …. تا همین الان.

مامان… منم می خوام بیام پیشت (عین این بچه دو ساله ها)

یکی از عزیزانم می گفت خیلی ظالمی که این عکس ها رو می ذاری. اگه ناراحت می شید بگید.

توی آسمون قلبم

سلام

شده مسافرت ۱۰ روزه بری و مامانت رو نبینی؟! اما بالاخره که بر می گردی و می بینیش … چی کار کنم؟ … آی دلم …

توی آسمون قلبم

یه ستاره مونده تنها

یه ستاره ای که شاید

نرسه به صبح فردا