بایگانی برای ۱۳۸۲

سند سوخته … دل

سلام.

این متن رو خیلی وقت پیش نوشته بودم. توی دانشگاه. تو مهندسی پزشکی. تو راهرو…

دوباره می خوندمش گفتم بنویسمش تو وبلاگ … اسناد سوخته است دیگه مثل وزارت اطلاعات آمریکا …. :))

 

به نام او

همو که دوست می داردم.

همو که دوست می داردم حتی اگر دوستش نداشته باشم.

و مگر می شود چنین دوستی را دوست نداشت؟! هرگز … هرگز نمی شود.

هرگاه که خواستم از حرف های ناگفته ام بگویم و یا هر وقت که آمدم تا با خودم و دلم خلوت کنم … و خواستم بنویسم هزاران نکته و ایده و ذهنیتی که در دلم و فکرم و ذهنم است، نشد …

اول کار نام او شد و پایانش هم ختم به اسم او. و آرزوها هم و امیدها هم و دعاها نیز. به سبب وجود، حضور و کرم مثال زدنی او.

اول و آخر هم که او شود دیگر ظاهر و باطن هم او خواهد شد. بی شک …

و اصلا این انصاف است؟! نمی دانم، اما زیباست.

زیبایی را هم البته نمب دانم و نمی شناسم اما حس می کنمش. همین باید باشد. مثال زدنی. از جنس خدا.

عرفان است این؟! جدا نمی دانم چیست!

متن ادبی است؟! شاعرانه است؟! وبلاگ؟! «از جنس خدا» ؟! خالص؟!

در بحرانی ترین و زیباترین لحظات زندگی ام، یعنی آن محدود هنگام هایی که احساس می کنم که دارم زندگی می کنم، تویی و بس … تو … او …

و زندگی ام همه این است : تلاش

تلاش برای رسیدن به جایی که تماما زندگی کنم. نه در لحظاتی محدود. و تماما تو باشی نه من.

و این که زندگی می کنم تا زندگی ام را سامان دهم تسلسل است؟! دور است؟! نه … فکر نمی کنم.

به نظرم این است: رشد.

زیاده از خود گفتم. از تو بگویم. چه؟! چه دارم؟! چه دارم که بگویم از تو؟! شکر کنم تو را؟! شرمنده ات باشم؟! نمی دانم.

تو بزرگواری. لااقل اگر بزرگیت را تصور نمی توان کرد، بزرگواریت را می شود لمس کرد. ملموس است … بسیار … آن قدر که من هم فهمیده ام.

چه خوب است صفحه ای نوشتن از تو حتی اگر به هیچ دردی نخورد.

و چه زیباست فشار آوردن به ذهن و قلب که بنویس و بیاندیش در مورد چیزی که برایت غریب و غریبه است.

چه بد است که اتاق های دل همه پر شده اند. و حتی یک اتاق کوچک یک خدائه هم برای تو باقی نمانده … باور کن … حتی خودش هم شب ها توی خیابان های شهر می چرخد. و اگر هم گاهی بخوابد همان جا.

برای خودش هم حتی اتاق خالی نمانده.

بی خیالش شو، آدم نیست.

کرب و بلا

سلام.

از حرم تا قتلگه زینب صدا می زد حسین

دست و پا می زد حسین

زینب صدا می زد حسین

وای …

سلام.

این بچه چه گناهی کرده؟ چطور دلت اومد؟ خبیث ترین آدما وقتی یه نوزاد قنداقی رو می بینن دلشون ضعف می ره برا چشمای نیمه بازش. برای اون دستای کوچولوش که وقتی انگشت کوچیکه ی آدم رو تو دستش می گیره میشه یه مشت بسته.

یه پسر ۱۳ ساله رو حتما باید می دیدین. شب ۵ ام بود. وقتی از بین جمعیت بلند شد و وایساد. وقتی آستین لباس مشکیشو بالا زد باید می دیدی دستش چقدر لاغر و نحیفه. بازوهاش با مچ دستش فرقی نمی کرد. اون موقع مردمی که تو هیئت بودن هم داشتن به همین فکر می کردن لابد. واسه همینم نعره می زدن. نعره هایی که باورت نمی شد کسی اگه پسر خودش بمیره این جوری واسش داد بزنه.

«هل من ناصر ینصرنی؟!»

کوشین پس؟ کجان اون آدما؟ یعنی می خوای باور کنم که همین ۷۲ تا بودن فقط؟ برو بابا. نمیشه به خدا… به خدا نمیشه. به خدا اونی که اون وسط بی سر افتاده امام سوم نیست. یکی دیگه بوده حتما. یقین کن. پسر پیغمبر ؟! برو بابا دلت خوشه. این روضه خونا همش چرت می گن. از خودشون در آوردن من و تو رو خر کنن.

من دیوونه شدم. به خدا راست می گم. دیوووووونه شاخ و دم داره ؟! یکی بیاد من رو بگیره از اون لباس سفیدا تنم کنه. منو ببرین. تو رو خدا منو ببرین. من نمی تونم. واااااااای ….. .واااااااای …..

«احلی من العسل»

آقا جون … امام حسین … قربون اون شکل ماهت برم … از اباالفضل دیوار کوتاه تر پیدا نکردی؟ وااااااااای …. اون شبو میگم. همون شبی که همه رو جمع کردی و چراغا رو خاموش. درسته؟ باید جیگر برادرتو این طوری آتیش می زدی؟! از اون مظلوم تر نبود؟! که بهش بگی: «تو هم اگه می خوای می تونی بری» … عباس جان … چی کشیدی اون لحظه … از آب آوردن هم سخت تر بود دیگه مگه نه؟

«یا نحرا منحورا» … «یا نحرا منحورا» … «یا نحرا منحورا» … واااااااااااااااااااااااااااای … وااااااای …. وای … حسین … «یا نحرا منحورا» …

امام زمان! این جمله مال تو نیست. قول می دم زیارت ناحیه همش دروغه. نمی تونی. نمی تونی این جور جدت رو زیارت کنی. نمی تونستی آقا جان.

همه که نمی دونن. پس بذار بگم. می دونی نحر کردن یعنی چی؟ شتر رو که می خوان ذبح کنن، اول با یه نیزه تو گردنش می زنن. کم کم دست و پا می زنه و جون می ده. جون میکنه … استغفر الله … نه … به خدا نمیشه …

«مطهری» و بقیه حق داشتن که بگن حضرت رقیه ای وجود نداشته. نمیشه. معلومه. یه دختر بچه … … …. …. …. 

محرم آمد…

سلام.

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است

عشق کاری است که موقوف هدایت باشد

بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می گفت

حافظ ار مست بود جای شکایت باشد.

منم دعا کنین… حافظ رو هم… خالص ها رو هم…