بایگانی برای ۱۳۸۲

سپاس

سلام…

 

 

و صدا می زد او

باز به شکرانه ی پرواز:

سپاس …

و دمی می آسود

و سپس بازدمی پس می داد

و صدا می زد او باز به شکرانه ی این عشق:

سپاس …

عشقی از سوی خداوند بزرگ

به همین عبد

همین بنده ی ناچیز

همین بنده ی ناچیز بزرگ

که ملایک به ستایش بنمودند همه سجده بر او

و خدا می داند

که صدا می زد او باز در آن لحظه:

سپاس …

منِ شیطانی ابلیس اگر سجده نکرد

ارزش خیل ملائک را بالاتر برد

و همه دانستند

جایگاهی بس بالا دارد شکر و سپاس

که به هر کس ندهند

و لیاقت خواهد فرصت آن

و صدا می زد او باز به شکرانه ی این فرصت ناب:

و به شکرانه ی این عمر گران

و به شکرانه ی این فیض بزرگ

و به شکرانه ی این برکت بی حد و حساب

همه اش می گویم:

شکر …

سپاس …

 

خدا حقوق می ده

سلام.

{دلم برات تنگ شده. شده یه ذره. اینقدری}

خوبید؟ نه؟! پس سعی کنید خوب باشید.

منم سعی می کنم آدم باشم.

انسان.

اون جوری که یه انسان باید باشه، و می تونه باشه، و خوبه که باشه…

آقای دکتر الهی قمشه ای (حسین شون ها، نه اونی که قرآن ترجمه می کنه) جمعه بعد از ظهر کانال ۴ می گفت: یکی از مهم ترین اشکالات مردم اینه که فکر می کنند خدا حقوق نمی ده و فقط شیطان حقوق می ده. اونم به این خاطره که حقوق شیطان دست به نقده. همون آنی که می زنی تو حال رفیقت و خیطش می کنی، اون حال اساسی رو بهت می ده. یا همون موقعی که به مامانت می گی اصلا به تو چه ربطی داره، دوست دارم، کیف می کنی و فکر می کنی بزرگ شدی و صدات کلفته.

ولی خدا نه. یه مطلب راجع به بم می خونی و دلت کباب می شه، بعدا اثرشو می بینی. بله … بله … پس چی فکر کردی؟

یه چیز قشنگ دیگه هم گفت اون روز که یادداشت کردم برای نوشتن اینجا. اونم این که: شهرت همیشه خوب نیست. آدم گمنام باشه بهتره تا به رسوایی مشهور بشه. اینم همون قبلیه. شهرت هم شیطانی داره، خدایی هم داره.

اصلا همه چی همین جوره:

ازجنس خدا – از جنس شیطان

 

یه وبلاگ هم باید بزنم برای این شیطون مادرمرده. اونم کلی طرفدار ژیدا می کنه. تازه بیشتر از خدا خاطر خواه داره یحتمل.

همه دل ها کباب است…

سلام. حیفم اومد این نوار رو تنهایی گوش بدم. برای شما هم می نویسمش:‌

خانوم سکینه می گه خیلی تشنگی بر ما مستولی شد. گفتم برم به عمه جون بگم شاید آبی ذخیره کرده باشه. یه ذره به من بده من آروم بشم. آخه امشب نظم خیمه ها عوض شد. خیمه ی اهل بیت رو میانه قرار دادن. وسطش یه میدون گاه کوچیک. دور خیمه ها هم اصحاب. بعضی ها با زن و بچه اومده بودن. می گه رفتم دیدم اون محوطه ی میان میدان. گفتم برم از عمه ام آب بگیرم. دیدم عمع جانم علی اصغر رو بغل کرده. داداشم داره گریه می کنه. هی می گه اصبر اصبر یابن اخی … اصبر… یابن اخی اصبر اصبر. عزیز برادرم صبر کن. داداشم از تشنگی داره می سوزه. گفتم عمه جان من اومدم از تو آب بگیرم. گفت می بینی که عمه جان چه حالی داریم. عمه ام فرمود: بذار در چادر اصحاب بریم شاید خانوماشون یه خورده آبی چیزی داشته باشن برای این بچه بگیریم. می گفت عمع میومد. من پشت سر عمه. ۲۰ تا بچه هم دنبال ما. یااباعبدالله. می گفت در هر خیمه که می رسید یه خانومی میومد بیرون.عمه می گفت: خواهر یه خورده آب نداری به این بچه بدی؟

می گه بریر این صحنه رو دید. ناراحت شد. نشست روی زمین. خودش رو زد. این عمامه شو روی زمین زد. شمشیرش رو کشید. گفت: آاااااااای دلیر مردان. تو خیمه اید؟! بچه های فاطمه تشنه اند. خاک بر سر ما کنن. یه عده رو سوا کرد گفت باید بریم آب بیاریم. مشک انداختند رو دوششون. حمله کردند طرف فرات. همه کنار رفتنر. موکل فرات، سر دسته شون یه حمدانی بود. هم قبیله بریر بود. گفت خودت می خوای بخوری بخور. ولی بردن نه. گفت ما برای بچه ها می خوایم ببریم. بذار پر کنیم. مشک رو پر کردند. بقیه نتونستن مشک پر کنند. یه وقت لشکر حمله کرد. وقتی لشکر بریر رو با تقریبا ۱۰ مردی که با او بودن محاصره کرد، بریر گفت امونشون ندید. مشک رو گذاشتند وسط. ۱۰ نفر دور یک مشک. به هر قیمتی شده این مشک باید به خیمه برسه. حمله ی اول همه فرار کردند. بریر مشک رو گرفت. گفت شما از من حفاظت کنید، من مشک رو سالم نگه دارم. تیر خورد به کتف بریر. از کنار مشک خون جاری شد. بدن نمناک شد. شبه، تاریکه، نمی بینه. دست زد به بدنش گفت: آخ آب ریخت.

ببین چقدر دلش سوخت بریر. همه ناراحت شدند. همه دیگه موندند که چی کار کنن. بعد نگاه کرد دید هیچ جای مشک سوراخ نیست. گفت: مشک سالمه حرکت کنید. الحمدلله رب العالمین. مشک رو به هر قیمتی بود رسوندن. وقتی اومدن میان خیمه ها بچه ها دور بریر رو گرفتن. بریر اول به من آب بده. بچه است. دو سه سالشه. بگم دلت بسوزه؟! بریر می گه من دیدم نمی تونم. نمی دونم به کدوم اول آب بدم. گفتم خانوما بچه ها هر کاری خودتون می دونین. مشک رو گذاشتم وسط. میگه همه ریختن سر مشک. یکی بند مشک رو گرفت. یکی بدنش رو به مشک می مالید. می گفت یه موقع دیدم بند مشک باز شد آب رو زمین ریخت. یکی اومد گفت بریر آب ریخت.

این بار هم آب به علی اصغر نرسید. غوغا شد میان خیمه گاه. آقا ابی عبد الله اومد تو خیمه. دید علی اکبر طناب خیمه رو گرفته. سرش رو روی دستش گذاشته. داره گریه می کنه. اومد صورت پسرش رو بالا گرفت. گفت عزیزم، هروقت رسول خدا تشنه می شد توی جنگ ها، بابام امیرالمومنین می رفت با همه می جنگید، آب رو می آورد. یه بار هم صفین همه تشنه بودند من خودم رفتم آب آوردم. از فرات برای اصحاب و سپاه بابام آب آوردم. علی اکبرم تو نوه ی همون علی هستی. تو پسر منی. امیدم به توئه. برو برای بچه ها آب بیار. نوشتند علی اکبر دستش را رو چشمش گذاشت، فرمود: چشم.

چند نفر رو سوا کرد. حمله کرد. از خیمه گاه بیرون رفت. یکی از اصحاب می گه من دیدم دور سپاه امام رو محاصره کردند. مبادا کسی بیرون بره. تو بیاد. مات و مبهوت موندم علی اکبر چطور رفته بیرون که با کسی درگیر نشده؟ یکی دیگه از اصحاب گفت: ختم الله علی قلوبهم. آخه چشم حسین دنبالشه. حسین می خواد این پسر برگرده. وارد شریعه شدند. مشک ها رو پر کردند. تا محاصره کردند آقا علی اکبر امون نداد. وقتی گفت می خوام آب ببرم، گفتند نمیشه. فرمود پس حالا که این طوره شمشیر بکشید و امونشون ندید. جنگیدند. آب رو به خیمه ها امشب رسوندند. ولی تا صبح دوام پیدا نکرد. آقا فرمود همه بیایند، بردارند، بنوشند، وضو بگیرند، پاکیزه کنند خودشون رو. مناجات کنید، عبادت کنید. که در روایت هست مثل لانه زنبور دیدی چطور صدا می یاد؟ همون طوری صدای قرآن و مناجات بلنده. یه چیزایی داره میاد تو این دل من که اگر برات بگم دیوانه میشی. خانوم زینب میگه رفتم سمت صحابه ی آقا دیدم پیرمردی نشسته. گفت: خوب فردا چی کاره ایم؟ همه گفتن تو از همه بزرگتری. هر چی تو بگی. حبیب بن مظاهر گفت: یه وقت نکنه آبرومون فردا بره. تا ما زنده ایم احدی از بنی هاشم نباید تو میدون بره. فردا باید جواب حضرت زهرا رو بدیم ها. می گه خوشحال شدم. میگه بعد اومدم پشت خیمه ی جوانان بنی هاشم. دیدم که ابالفضل نشسته. میگه مثل شیری که آماده جنگ باشه. بعد حالا عباس میگه: فردا چه می کنید؟ هر چی تو بگی آقا. علمدار تویی. دیدم عباس هم می گه بار سنگین مرگ رو باید اهلش به دوش بکشند. این بار بار ماست. این آقایی که می بینین غریبه، برادر ما نیست ها. آقای ماست. امام ماست. مبادا بذارید اصحاب زودتر برن ها. ما باید اول بریم فدایی آقا بشیم. وای ابالفضل. همه آرام گرفتند. هلال بن نافع کسی است که آموخته ی مکتب امیر المومنینه. میگه دیدم آقا اومد بیرون. این سفارش تو گوش من بود از امیرالمومنین که هلال مواظب حسین باش. ترسیدم. شمشیرم رو داشتم سیقل می دادم. یهو دیدم آقا از خیمه اومد بیرون. گفتم بذار دنبالش برم نکنه یه جایی تنها داره میره محاصره کنند و تیری چیزی از تو تاریکی بیاد. میگه دنبال آقا رفتم. دیدم رفت طرف لشگر. خودم رو نزدیک تر کردم. آقا فرمود تویی هلال؟ گفتم آری آقا جون. بعد آقا فرمود من رو تنها نمی ذاری با خودم؟ گفتم نه آقا من می ترسم.

میگه دیدم حسین جلو رفت تو یه گودالی نشست. گفت همین جا فردا کار تمومه.

میگه آقا مناجات کرد و بلند شد رفت طرف خیمه. رفت تو خیمه خانوم جضرت زینب و او هم عرضه داشت: داداش خوش اومدی. براش متکایی گذاشت و او هم نشست. گفت داداش من یه سوالی ازت دارم. من که می دونم ت کار بیهوده نمی کنی. تو امام منی. اما از این اصحابت دلت قرص هست؟ هلال میگه من بدنم لرزید. اومدم گفتم حبیب چه نشستی؟ گفت چی شده؟ گفت حضرت زینب هنوز مطمئن نشده.

میگه حبیب همه رو صدا کرد گفت بیایبد … بیایید … اومدن پشت خیمه ی خانوم زینب: بی بی جان … شما فکر کردی ما آقامون رو رها می کنیم؟! ما اومدیم فدای شما بشیم. انقدر عرض ادب کردند و بر پایمردیشون اصرارکردند که آقا امام حسین فرمود: زینب پاشو ازشون قدردانی کن. آمد گفت: خدا خیرتون بده. آخه من داداشم خیلی غریبه. هیچکی امشب نخوابید.

شب است و گرد سرت تا به صبح می گردم

مرا به صبح غمت آشنا خدا نکند

به هر کجا که تو رفتی به همرهت بودم

سوار محمل بی تو مرا خدا نکند

امان ز غربت فردا گمان کنم دیگر

ببینمت به سر نیزه ها خدا نکند

 

برای این که غم رو دل زینب نشینه

دار و ندار خیمه یل ام البنینه

زینب می گه فدای قد و بالای عباس

لالایی رقیه صدای پای عباس

طفلی می گفت برای هر کسی خواب نداره

همه راحت بخوابید عمو عباس بیداره

رباب می گه برای طفلی که شیر نداره

صبح که بشه عمو جون می ره و آب میاره

 

اومد دید عباسش داره پاسداری می کنه. پلک می زنه این پسر. پسر ام البنین. تا صدای پا بلند شد، شمشیر رو کشید گفت کی هستی جلو میای؟ گفت داداش من خواهرتم. خجالت کشید. سرش رو پایین انداخت. شمشیر رو غلاف کرد. گفت خانوم شما مگه تو خیمه نمی مونی. فرمود نه دیگه از این شبا گیر نمی یاد.

زینب می گفت با عباس، بشین کنار خواهر

دیگه وقتی نمونده، جون به فدات برادر

حسین من یه حسرت داره به جون خواهر

دلم می خواد که فردا بهش بگی برادر

عباس می گه یه روزی وقتی که بچه بودم

یه حرفی مادرم گفت شد همه وجودم:

تو شب های غریبی مهتاب تو حسینه

تو نوکر حسینی، ارباب تو حسینه

زینب می گه برادر بشین کنار خواهر

می خوام برات بگم از مصیبت های مادر

یه روز که مادرم با حسن اومد تو خونه

دیدم که چادرش رو داداشم می تکونه

آتیش گرفته خونه، ما هممون گرفتار

امون از شعله ها و ضربه ی درب و دیوار

نبودی توی خونه، دست بابام رو بستن

پهلوی مادرم رو، اونا زدن شکستن

ندیدی شب که بابام مادرمو کفن کرد

برا وداع آخر، اشاره ای به من کرد

حسین می خواست که صورت روی تنش بذاره

دیدم که روی سینش، یک گل لاله داره

داداش از جا بلند شد، اما زبون گرفته:

خواهر نگو که دیگه چشمامو خون گرفته

فردا که دست به شمشیر می برمو می بینی

ببین که انتقام مادرمو می بینی

می خوام فدای باغ گل پژمرده باشم

رقیه و اسیری! مگه من مرده باشم

شب گذشت تا فجر دمید. صبح شد. یه وقت همه کربلا مست یک صدا شدند. یکی داره با صدای زیبا اذان می گه:

الله اکبر الله اکبر – خدا تو رو از بابا نگیره

الله اکبر الله اکبر – حسین. میگه دیدم نیمه شب دیدم یه پیراهنی رو داره پاره پاره می کنه. همن پیراهنی که مادرم دوخته. این چه کاریه می کنی داداش؟ گفت آخه فردا به این پیراهن من هم رحم نمی کنند و از تنم در میارندش.

 

به خیمه قحط آب است – همه دل ها کباب است – علی اصغر به دامان رباب است.

عطش بالا گرفته – دل سقا گرفته – که لب ها تشنه یک جرعه آب است.

دعا کنید …

سلام.

دوستان به علت پاره ای از مشکلات پیش آمده، متاسفانه برای مدتی نمی تونم اینجا بیام. و خیلی خیلی ازتون می خوام که دعا کنید تا این مشکل هم هر چه زودتر حل بشه.

خالص