بایگانی برای ‘ داستان ’

در جلسه ی نقد «هدیه ولنتاین»

عباسلو : «هدیه ولنتاین» سارا عرفانی اثری احساسی است

دوشنبه دوم اسفند ماه، کتاب «هدیه ولنتاین» توسط احسان عباسلو، در سرای اهل قلم نقد و بررسی شد. متن زیر به نقل از خبرگزاری ایبنا آورده شده است.

در این نشست عباسلو در ابتدا به بیان پاره‌ای ویژگی‌ها و ارکان داستان کوتاه پرداخت و گفت: واضح است که در داستان‌نویسی محتوا و فرم به یک اندازه حایز اهمیتند. ضمن آن‌که در هر متن داستانی، محتوا تکراری است و نحوه ارایه آن می‌تواند هنر داستان را شکل بدهد.

وی در ادامه با اشاره به دیدگاهی از «متیوس» درباره داستان کوتاه توضیح داد: به گفته «متیوس» داستان کوتاه نمایشنامه تک پرده‌ای است؛ یعنی ما زمان و مکان محدودی در داستان کوتاه داریم و  در این فضای محدود باید بتوانیم بسیاری از نیازهای مخاطبان را برطرف کنیم.

این داستان‌نویس در ادامه افزود: نویسنده نمی‌تواند در حوزه مضمون خلاقیت داشته باشد. خلاقیت عمدتا در حیطه فرم اتفاق می‌افتد و ما برای بسط دادن پلان داستانی باید با توجه به پیام داستان قالب متناسب و خلاقانه آن را انتخاب کنیم. به فرم‌های جدید برسیم و از قالب‌هایی که خواننده را جذب نمی‌کند، ‌دوری کنیم؛ ‌چرا که هر کجا تکرار تمام شود، ‌هنر آغاز می‌شود.

نویسنده «کلاژ» گفت: به اعتقاد ادگار آلن‌پو و متیوس داستان کوتاه، ‌همان داستان بلند با حذف زواید است. یعنی ما باید در جاهایی به خواننده اعتماد داشته باشیم و لزومی ندارد که فکر کنیم همه چیز در داستان گفتنی است؛ چرا که همه جزییات نیاز به مرور ندارند و از این رهگذر باید قابلیت داستان شدن در ذهن  مخاطب را همواره مد نظر داشته باشیم.

این منتقد ادامه داد: به اعتقاد متیوس داستان کوتاه اگر پی‌رنگ نداشته باشد، ‌بی‌ارزش است؛ یعنی داستان باید معمایی را ایجاد کند و ما را از نقطه A به B ببرد و در نهایت احساس کنیم که حرکتی در داستان صورت گرفته است.

 

عباسلو اضافه کرد: از سوی دیگر خوشخوانی داستان ارتباطی با ساده و بی‌فرم بودن زبان داستانی ندارد و اگر زبان ساده و عاری از صنعت ادبی و پیام تکراری باشد، پیام داستان حالت شعاری به خود می‌گیرد و خواننده را زده می‌کند.

عباسلو در ادامه سخنانش با اشاره به چگونگی طرح نقطه اوج در داستان کوتاه تاکید کرد که خوانند باید نسبت به توصیف چند ماجرا کنار یکدیگر و تبدیل یکی از وقایع به نقطه اوج، هوشمندی داشته باشد.

وی در بخش دیگر گفته‌هایش، داستان «پارسا»ی مجموعه داستان «هدیه ولنتاین»‌ را در مرحله طرح و داستان «صدف» را دارای نقطه اوج دانست که به باور او نشانگر حرکت در طول داستان است.

این مترجم ادامه داد: طرح سوال و پیام در محتوای داستانی باید با فرم بدیع ارایه شود و این نحوه ارایه پیام است که خواننده را جذب می‌کند.

عباسلو با اشاره به نحوه رعایت منطق داستانی، ضمن هنجار‌شکنی در داستان، گفت: امروز داستانی زبان خود را پیدا می‌کند که فرم مناسب خود را پیدا کرده باشد. بهتر است که آوانگاردیسم را در خلق هنر به کار ببریم، البته با این شرط که منطق را حتی در بی‌منطقی رعایت کنیم.

وی در ادامه به داستان «هدیه ولنتاین» از این کتاب اشاره کرد و توضیح داد: در داستان «هدیه ولنتاین» پیام برای مخاطب، جدید نیست، ولی فرم حرف اول را می‌زند. نوع دوستی دختر و پسر در این داستان با فرمی تازه بیان شده، ولی چیدمان فرمی، زیبایی خاصی به مضمون داده است. در بازی سیلان ذهن لا‌به‌لای دیالوگ‌های قهرمانان این داستان، آنجا که در رستوران نشسته‌اند، به گذشته و نحوه آشنایی‌شان ‌برمی‌گردیم و این بازی فرمی برای خواننده می‌تواند جذاب باشد.

عباسلو  همچنین درباره داستان پایانی این کتاب نیز توضیح داد: داستان آخر کتاب از جالب‌ترین داستان‌های آن است. در این اثر وقایع معماگونه کنار هم چیده می‌شوند و خواننده با حل کردن یک پازل، لذت داستانی را احساس می‌کند و در نهایت به گره‌گشایی می‌رسد. در این شیوه می‌توان گفت که نحوه بیان یک مضمون آشنا، جدابیت لازم را به وجود آورده است.

این منتقد در پایان گفت: زبان نویسنده این کتاب در بسیاری از بخش‌ها احساسی است؛ ‌در حالی که زبان ارتباطی به فضای داستان کمک بیشتری خواهد کرد. در نهایت آنکه هر چه داستان‌های هدیه ولنتاین به کمک خلاقیت در فرم رفته‌اند، ‌موفق عمل کرده‌اند.

مجموعه داستان «هدیه ولنتاین»، زمستان امسال (۹۰)، ‌از سوی انتشارات «کتاب نیستان» راهی بازار کتاب شد.

___________

گزارش در ایبنا

انتشارات نیستان

 

***

پی نوشت بی ربط:

افتتاح نسخه ی آزمایشی سایت «وب خبر» در روز ولادت امام حسن عسکری را به همسرم تبریک می گویم و امیدوارم همواره موفق باشند. چنانچه تمایل دارید از اخبار و اطلاعات دنیای وب و فضای مجازی آگاه شوید، این پایگاه، به شما کمک خواهد کرد.

هدیه های ولنتاین در بازار کتاب

مجموعه داستان های کوتاه سارا عرفانی با عنوان «هدیه ولنتاین» بعد از حدود دو سال و سه ماه بالاخره به چاپ رسید و روانه بازار کتاب شد. این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «در این کتاب ۹ داستان کوتاه گنجانده شده است که اغلب آن‌ها از زاویه روایت اول شخص بیان شده‌اند و موضوعات اغلب آن‌ها مسایل دنیای جوانان است و روزمرگی‌هایی که جوانان در نسبت با دغدغه‌هایشان با آن‌ها دست به گریبانند.»

این دو سال و سه ماه البته متشکل است از یک بخش دو ساله، که کتاب در دست انتشارات محترم «سوره مهر» بود و با کش و قوس های فراوان چند بار خوانده شد و رد شد و دوباره احضار شد و حذف و اضافه شد و در پایان دو سال وقتی سراغش را از انتشارات گرفتم و پرسیدم کتاب همسرم در چه مرحله ای هست گفتند «در نوبت چاپ است» و بعد که پرسیدم دقیقا الان در چه مرحله ای است و آیا طراحی جلد و صفحه بندی شده یا نه گفتند: «نه هنوز کار داره. باید بره برای ویراستاری اول» – «کی می ره؟!» – «معلوم نیست، عجله نکنید!» و یک بخش سه ماهه باقیمانده، که کتاب در دست نیستان ی ها بود و خواندند و تایید کردند و فرستادندش وزارت ارشاد و چاپ شد و تمام.

این کتاب مشتمل بر داستان های کوتاه «به خاطر تو»، «پارسا»، «نگاه ماه»، «صدف»، «هدیه ولنتاین»، «حضور آسمانی»، «از پشت ابر»، «یک مدل خاص» و «در آخرین نگاهش» است که در طول چند سال به صورت جسته گریخته توسط سارا عرفانی نوشته شده و هم اکنون در قالب کتاب گردآوری شده اند. البته داستان آخری خیلی خیلی وقت پیش نوشته شده و خیلی وقت پیش بازنویسی شده (بهار ۸۳) و شاید جزو اولین تجربه های داستانی نویسنده است که هم اکنون چاپ شده و حجم زیادی از کتاب را هم به خود اختصاص داده است.

شاید بد نیست در ادامه این معرفی کتاب، بخش هایی از هر یک از این داستان ها را جهت آشنایی خوانندگان با فضای کلی کتاب و داستان ها بیاورم و باقی ماجرا و نقدهای سازنده و دیگر بماند برای بعد از خوانده شدن کتاب توسط مخاطبان آن انشاالله.

«پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: چیکار می کنی احمق؟ پشت دستت رو که قرمز شده و سوخته بود، آروم نوازش کردم. گفتی: هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟ گفتم: اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم. قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگه هیچ وقت… یه ماشین می پیچه جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شه. اگه تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش رو نشونش می دادم. اما این دفعه به خاطر تو می بخشمش.» – به خاطر تو

«پارسا سرش را تکان داد و به سقف نگاه کرد. پانته آ یک کتاب را بیرون کشید و گفت: صحیفه… سجادیه… این چیزا چیه می خونی؟! مث اینکه هنوز عقلت درست و حسابی سر جاش نیومده. مگه اون دفه بابا باهات حرف نزد؟! کتاب را پشت تخت رها کرد و صاف ایستاد.» – پارسا

«صدای داد و فریادت می آمد. می خواستی در را باز کنی. شیشه را شکستی. تلاش می کردی از لابه لای تیزی شیشه های شکسته قفل در را باز کنی. خون بود که روی زمین می ریخت. پارچه ای آوردم تا دستت را ببندم که داد زدی: لازم نیست برای من دل بسوزونی! من به ترحم تو هیچ احتیاجی ندارم. آنها رسیدند و همانطور بدون خداحافظی تو را بردند.» – نگاه ماه

«بابا گفت: کاری با درس خوندنت ندارم. گوشی ات رو بده من! صدف یکدفعه به مامان نگاه کرد و پرسید: گوشی برای چی؟ مامان شانه بالا انداخت و خودش را با چیزهایی که خریده بود مشغول کرد. بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: کجا رو نگاه می کنی؟ من اینجام! صدف کتاب را لوله کرد و گفت: برای چی می خواین؟ بابا بلند شد.» – صدف

«چشمت می افتد به حلقه نقره ای که برایم خریده ای. دستت را جلو می آوری تا لمسش کنی. همانطور که نگاهت می کنم، دستم را عقب می کشم. دستت را به طرفم گرفتی و در چشم هایم خیره شدی. هر دو دستم را زیر چادر پنهان کردم. گفتی: خواهش می کنم. و دستت را روی میز، جلو آوردی. سرم را به علامت نفی تکان دادم. گفتی: همین یه بار! دارم خواهش می کنم ازت. می خوام ببینم چقدر برات ارزش دارم. چقدر دوست داشتم گرمای وجودت را حس کنم.» – هدیه ولنتاین

«مرد سر تکان می دهد و من سوار می شوم. بوی دود سیگار گلویم را می آزارد. سرفه می کنم و او می گوید: می چسبه سیگار تو این سرما آبجی. چیکار کنیم دیگه! و من چشمهایم را می بندم. تکبیر می گویم و نافله می خوانم. به یاد تو! اصلا امروز یاد تو هم جور دیگری بود. از سحر که لحظه ای در خواب و بیداری تو را در جمع همسنگرانت دیدم که خنده مستانه می کردی و ظهر که گله ات را به خدا کردم.» – حضور آسمانی

«فرامرز گفت: همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه. – دیگه چی؟ – همین. – این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش! فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه. بلند شد.» – از پشت ابر

«با هم به طرف یک کافی شاپ رفتند و وارد شدند. مینو جای دنجی را کنار پنجره انتخاب کرد و روبروی هم نشستند. وحید لپ تاپش را از داخل کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: دیشب تو اینترنت می چرخیدم، چند تا مدل لباس عروس خیلی خاص پیدا کردم. البته اگه خاص، تو فرهنگ لغت دوتامون یه معنی داشته باشه! لپ تاپ را روشن کرد. آن را چرخاند و مقابل مینو گذاشت. دستش را زد زیر چانه اش و زل زد به چشم های مینو. – نگاه کن ببین گمشده ات بین اینا نیست؟» – یک مدل خاص

«به بیمارستان آمده بودم تا هم ببینمش و هم با او حرف بزنم. خواستم در بزنم که صدایی از داخل اتاق شنیدم. از لای در نگاه کردم. سه خانم و یک آقا دو طرف تخت ایستاده بودند. صورت خانم ها معلوم نبود وگرنه می شد حدس زد کدام شان، همسرش است. البته اگر ازدواج کرده بود. نمی دانستم به خانواده اش از من چیزی گفته بود یا نه. شاید اگر من را می دیدند، برایش درد سر می شد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه تا پایان وقت ملاقات مانده بود. امیدوار نبودم که در این ده دقیقه بتوانند از او دل بکنند و بروند.» – در آخرین نگاهش

+ «هدیه ولنتاین» سارا عرفانی کتاب شد – خبرگزاری مهر

+ «هدیه ولنتاین» به دست عاشقان کتاب می‌رسد – خبرگزاری کتاب ایران – ایبنا

+ انتشارات نیستان

سیرابِ مهر تو

زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید کمی از تشنگی ام کم کند. گرمای هوا بد جوری نفسم را گرفته بود.

کنار آب خوری ایستاده بودند. به نوبت آب می خوردند و می خندیدند. یکی شان گفت: «بچه ها من یادم نبود روزه ام، آآآآآخ! حالا چیکار کنم؟!»

آن یکی گفت: «باید شصت تا روزه بگیری، وگرنه خدا سنگت می کنه! حالا ببین کی بهت گفتم!» صدایشان در میان قهقهه ها گم می شد.

عرق صورتم را با پشت دست پاک کردم. چادرم را جلوتر کشیدم و از کنارشان رد شدم.

***

برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها؛ با افتخار.

واقعا به چه کسی می خندد؟!

در این چند سال که از انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه  نقد حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است، همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر بنویسم. حتی اگر در میان نقد ها، با قسمتی از آن مخالف بوده ام، دلیلی ندیده ام که حتما از خودم دفاع کنم. چرا که من کار را ارائه کرده ام و حالا نوبت دیگران است که حرف بزنند. آنقدر به این قضیه معتقد هستم که گاهی همسرم گله می کنند که چرا در مقابل فلان اشکال غیر منطقی، چیزی نگفتی و اجازه دادی طرف فکر کند دارد درست می گوید و البته با احترام به همسرم، باز هم سکوت کرده ام.

اما این بار چیزی از «لبخند مسیح» خواندم که سکوت را جایز نمی دانم. نویسنده ی محترم، یا داستان را درست نخوانده اند و درک نکرده اند، یا دید درستی از جامعه ی اطرافشان ندارند.

یادداشت ایشان را بخوانید تا درباره ی اشتباهاتی که در  نوشته شان هست صحبت کنم.

شاید به ما می خندند

۱- لبخند مسیح (نوشته سارا عرفانی، سوره مهر، ۱۳۸۷):

لبخند مسیح برای اولین بار سال هشتاد و چهار منتشر شده است. شما که ظاهرا طرح روی جلد چاپ اول را دیده اید و درباره اش قضاوت عامه پسند بودن کرده اید، باید به سال چاپ هم توجه کرده باشید. (اهمیت این موضوع را در پایان عرایضم، توضیح خواهم داد.)

۲- مدیر آموزشگاه عاشق اوست و ناشر کتابش هم عاشق اوست و می خواهد که زن دومش بشود (بدون اینکه دخترک مطلقه باشد یا نقصی داشته باشد):

اینکه دخترک مطلقه نیست یا نقصی ندارد ولی بعضی مردهای هرزه، به خودشان جسارت خواستگاری از او را می دهند، تقصیر نویسنده است؟ در جامعه مان، کم داریم از این دست مردهای گستاخ؟ حتی دخترهای ابلهی که حاضر می شوند با چنین مردهایی رابطه داشته باشند؟! شما ندیده اید؟ در داستان، اطلاعاتی از شخصیت نگار داده شد که در خواست چنین مردهایی، منطقی به نظر بیاید. تعجب می کنم که چرا به آنها توجه نکرده اید.

۳- همانطور که بدیهی است مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم می شود:

بداهتِ این امر را از کجای داستان برداشت کرده اید؟ من به طور واضح، برای اینکه متهم به چنین چیزی نشوم، هیچ حرفی از ازدواج این دو نزدم. حتی نگار در درونش واگویه می کرد که «ما اصلا مناسب هم نیستیم، چطور می توانم این را به نیکلاس بفهمانم.» بعد، شما از کجای داستان من، برداشت کرده اید که مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم شده است؟ شاید هم برای اثبات عامه پسند بودن داستان، چاره ای نداشتید جز اینکه یک جوری آنها را در داستان به ازدواج هم درآورید؟ لطفا برای اثبات مدعاهایتان از خود داستان کمک بگیرید. ذهنیات خودتان را به داستان الصاق نکنید و نتیجه ی دلخواه نگیرید.

۴- (البته نباید تصور بدبینانه داشته باشیم که نگار به همراه نیکلاس به آمریکا می رود و شهروند ایالات متحده می شود و سی سال بعدِ نیکلاس و نگار در آمریکا، در یک خانواده همه میسحی چه خواهد شد):

این تصور، خواه خوشبینانه و خواه بدبینانه، اصلا به لبخند مسیح ربط داشت؟ یا به نوع نگرش شما؟ عجیب است واقعا! در عرض یک یا چند جمله در ذهن خودتان به سبکی عامه پسند(!) داستان را تا سالها بعد و تا صفخات ۲۵۰۰ نداشته ی کتاب جلو می برید و فکر می کنید درباره اینکه نوه ی نیکلاس و نگار به کدامشان رفته و در کلیسا چه می کند؟! و آیا همه این تصورات خوشبینانه شما به نویسنده مربوط است و یا حتی به خوانندگان وبلاگ تان؟ کلا برگردیم کمی عقب تر و اینکه هدف تان از نوشتن چیست و این جمله ی مغرضانه ی تخیلی قرار است چه کارکردی داشته باشد؟

۵- بعید است که نویسنده محجبه کتاب (که مدرسه شهید مطهری درس خوانده و در دانشگاه شاهد الهیات خوانده) حتی یکبار هم سوار ماشین پسر نامحرمی شده باشد یا یک ساعتی را در یک کلیسا، رفتار مسیحیان را دیده باشد، یا با یک میسحی صحبت کرده باشد، یا انجیل خوانده باشد یا زبان انگلیسی اش کامل باشد، و مهمتر از همه اینکه یک مسیحی دیده باشد که مسلمان شده باشد. که اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود:

به نظرتان خیلی سخت است که آدم یک ساعتی را در کلیسا بگذراند؟ یا رفتار مسیحیان را دیده باشد؟ یا با یک مسیحی صحبت کرده باشد؟ که من به خاطر نوشتن این داستان، بدون اندوخته هایی از این دست سراغ نوشتن بروم؟! به واسطه ی اینترنت و فن آوری های روز، بارها و بارها پیش آمده که با مسیحیان صحبت کرده ام و البته تازه مسلمان هم کم ندیده ام و لااقل یک ساعتی در کلیسا بوده ام. جهت اطلاعتان عرض کنم مدت ها با یک کشیش کانادایی بر سر مسائل دینی صحبت می کردیم. یا قریب به یک سال، با یک خانم استرالیایی ارتباط ایمیلی داشتم که می خواست مسلمان صوفی شود. چقدر درباره ی اصل دین با او حرف زدم و اینکه در اسلام، صوفیگری نداریم.

اگر می خواستم فخر بفروشم، تجربه اش را داشتم. اما این داستان، طوری طراحی شده بود که نیازی به حرف زدن از تجارب کلیسا نبود، یا دلیلی ندیدم آنچه از انجیل خوانده ام را در این داستان به نمایش بگذارم. وقایع داستان من طوری پیش رفت که حرف های فعلی را باید می زدم. نه همه ی آنچه تجربه اش کرده ام. گفتید اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود. من می گویم البته نشانه هایی از آنها در داستان مشهود است. اما نه بیشتر از آنچه که لازم بود.

یا گفتید حتی کلمه ی «هدایت» را ترجمه نکرده ام. آیا به نظرتان سخت بودم برایم؟ کاری داشت ترجمه ی این کلمه را جا به جا در داستانم بیاورم؟ اما من نویسنده داستانم هستم و در منطق داستان، نیازی به آن ندیده ام.

همین پاسخ را در مورد سایت ها و کتاب ها هم باید بدهم. چرا فکر کرده اید من باید پاسخ همه ی معماهای داستان را بدهم؟ اگر نام یک کتاب را در داستان می آوردم، ذهن مخاطب را محدود می کردم به همان یک کتاب. اما عمدا نخواستم اسمی از هیچ کتابی بیاورم تا دایره ی مطالعه ی دینی خواننده را محدود نکرده باشم.

شما که آمار تحصیلات من را دارید لابد می توانید حدس بزنید که در طول حداقل چهار سال درس خواندن در رشته الهیات گرایش فلسفه در دانشگاه اسم چهار تا کتاب در این زمینه را شنیده ام، اگر نخوانده باشم و امتحانشان را نداده باشم و تحقیق و تفحص نداشته باشم. و احتمالا نمی خواهید بگویید اسم کتابی در این زمینه آوردن کار شاقی بوده که من نتوانسته ام انجامش دهم.

۶- نفس گرم مسیحایی ای می خواهد که بعید است ایمیل بتواند آن دم را منتقل کند:

با منطقی که از نوع گفتار شما دیده ام، بله. بعید است. وگرنه ما از این نفس های گرم مسیحایی کم ندیده ایم.

البته ای کاش متوجه می شدید که حرف اصلی داستان، به نگار مربوط می شود نه به مسلمان شدن نیکلاس.

۷- و در پایان:

جناب آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه!

بنده وقتی «لبخند مسیح» را نوشتم، فقط بیست سال داشتم. یک دختر بیست ساله، هر چقدر هم کتاب خوانده باشد و تجربه کرده باشد، باز هم مسیر زیادی برای پیمودن دارد. در آن زمان، اصلا عامه پسند یا خاص پسند بودن برایم مطرح نبود. به این فکر نمی کردم که اگر یک استاد جامعه شناسی، این کتاب را بخواند، چه اشکالاتی از آن خواهد گرفت. نوشتم، چون به حکم عقل، احساس کردم باید بنویسم. کما اینکه هنوز هم بعد از سالها، واقعا جای رمان های اعتقادی و خاص پسند، در ادبیات ما خالیست.

پس شاید خیلی بهتر بود به جای تخریب و تحقیر نویسنده ای که کتاب اولش را در اوج روزهای جوانی نوشته و از بد حادثه به خاطر عامه پسند بودنش، به چاپ هفتم رسیده، منصفانه قضاوت می کردید. فقط منصفانه! نه با لحنی سرشار از تحقیر و تخریب.