بایگانی برای ‘ اجتماعی ’

خوش… به… حالتان

سلام

کامنتی برای نوشته قبلی آمده به این شرح:

سلام
خوش…به….حالتان

می دانم دوستی که این کامنت را نوشته، حتما دل شکسته است. احتمالا روزهای سختی را گذرانده است. اما اجازه می خواهم در مورد این جمله کمی مبسوط تر مطلبی بنویسم. چون خیلی از ما گهگاه از این عبارت در مورد شرایط دیگران استفاده می کنیم.

 

***
بد نیست هر از گاهی وقتی به زندگی کسی نگاه می کنیم و از ته دل می گوییم «خوش به حالش» با خودمان فکر کنیم که خداوند، برای هر کسی در زندگی اش امتحانی خاص در نظر گرفته و هر کسی را شاید از جایی که نقطه ضعف دارد می آزماید تا عیارش برای خودش معلوم شود.
در این سی و یکی دو سال عمری که از خدا گرفته ام فهمیده ام که خداوند هر کسی را یک جور امتحان می کند. به یکی بچه می دهد ولی با فقر او را می آزماید. به یکی بچه و ثروت می دهد اما او را با بیماری امتحان می کند. از یکی بچه اش را می گیرد و به یکی اصلا بچه نمی دهد. به یکی بچه و ثروت و سلامتی می دهد اما شوهرش را می گیرد و به یکی دیگر شاید تمام این ها را بدهد اما جور دیگری می آزمایدش. حتی شاید کسی زندگی راحت و آسانی داشته باشد، اما مرگ دردناکی را تجربه کند.
خوب است که هر کدام از ما، در شرایط خودمان بتوانیم بهترین باشیم. به دنبال این نباشیم که چه کسی چه دارد و چقدر خوشحال است. شاید او هم جای دیگری دارد امتحانش را جور دیگری با جان کندن پس می دهد.
دیده اید بعضی ها طوری از ثروت حرف می زنند که انگار اگر باشد، هیچ غمی نیست…

استادی داشتیم که تعریف می کرد یکی از آشنایانش چند هزار متر زمین داشت و ثروت خیلی خیلی زیاد و خیلی ها حسرت زندگی و پولش را می خوردند تا روزی که فرصت شد و با آن مرد حرف زد و فهمید خارج از کشور سه دختر عقب مانده دارد که در بهترین آسایشگاه ها از آن ها مراقبت می شود و هیچ راه درمانی برایشان وجود ندارد. شاید تمام آن هایی که حسرت ثروتش را می خوردند اگر از این موضوع با خبر می شدند، حتی یک لحظه هم حاضر نبودند جای او باشند.
اما مشکل این جاست که ما چون توانایی غور کردن در زندگی افراد را نداریم حسرت زندگی و شرایط شان را می خوریم.

هر کدام از ما، در اطرافمان زنانی دیده ایم که سال هاست در انتظار آمدن فرزندی لحظه شماری می کنند. مادرانی هم دیده ایم که سال هاست فرزند بیماری را تر و خشک می کنند و با سختی هایش می سازند و دم نمی زنند. شاید مادرانی هم دیده باشیم که بچه ای نا اهل دارند که تا به حال بارها نذر و نیاز کرده اند به راه راست هدایت شود. مادرانی را دیده ایم که زندگی فرزندشان در حال فروپاشی است و کار به دادگاه و طلاق کشیده است… چه کسی می تواند بگوید شرایط آن یکی بهتر است و خودش بیشتر از بقیه سختی می کشد؟! مادری که فرزندش در بغلش تشنج می کند و او نمی تواند هیچ کاری انجام دهد یک جور فشار را تحمل می کند و زنی که IVF می کند جور دیگری و هر کدام، در آن لحظه دارند امتحان خودشان را پس می دهند. مهم این نیست که امتحان ما چه مدلی ست، مهم این است که بتوانیم با صبر و بردباری آن را تحمل کنیم. ناشکری نکنیم. خودمان را در آغوش پروردگار بیندازیم و هر چه دلمان خواست گریه کنیم، اما بدانیم او بهتر از ما می داند و اگر بخواهد، می دهد. حتما نمی خواهد.

این سختی ها و رنج ها اگر هیچ کارکرد دیگری نداشته باشند، چنانچه بتوانیم بر آنها صبر و شکیبایی کنیم موجب می شوند که روح مان بزرگ تر شود و جایگاه بالاتری نزد پروردگار داشته باشیم.

بزرگی می گفت این عبارت «خوش به حالت» عبارت توحیدی ای نیست. بگذارید دلایلش را نگویم و دوستانم را دعوت کنم خودشان به این جمله فکر کنند و حلاجی کنند و به این نتیجه برسند که چرا قرار نیست به شرایط زندگی دیگران حسرت بخوریم.
خداوند به همه ی ما کمک کند در امتحانات اختصاصی خودمان موفق شویم.

etekaf6

***

این پیام هم دیشب به دستم رسید که بی ارتباط به موضوع نیست:

گنجشکی به خدا گفت؟ لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تورا گرفته بودم؟… خدا درجواب گفت: ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی. باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو نمیدانستی…

______________________

بعد نوشت: در ویژه نامه ی «همشهری دو» که از سال جدید در صفحات روزنامه همشهری منتشر می شود، هر از گاهی قرار است مطالب کوتاهی بنویسم. دیروز، شنبه، اولین مطلبم در مورد «بچه ی اول» در صفحه ی والدین منتشر شد.

لحظه های مهربانی

نمی دانم برای شما هم این اتفاق پیش آمده یا نه.

کار ثابت بیرون از خانه ندارم. کارهایی اگر بوده از خانه بوده و با ارتباطات تلفنی و ایمیلی و نوشتن مطلبی، مقاله ای، داستانی، بررسی کتابی، جمع آوری اطلاعاتی… که شاید چند ماه یک بار پیش بیاید جلسه ای بروم، در کلاسی شرکت کنم یا نشستی دعوت باشم.

اما به جرات می توانم بگویم در اغلبِ همین موارد کم، ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا من نتوانم آن جایی که باید، بروم. گاهی تمام نزدیکانی که می توانستم بچه/بچه ها را به آنها بسپارم نبودند، کار داشتند، سفر بودند و گاهی دوری مسیر اجازه نداد یک بار بروم بچه ها را بگذارم و به کارم برسم، دوباره بیایم بچه ها را بردارم و به خانه بروم. به زحمت شان هم راضی نبودم که بخواهند به خاطر کار من بیایند و بچه ها را جایی نگه دارند. البته گاهی/خیلی وقت ها هم به فامیل و دوست زحمت داده ام و امیدوارم که بتوانم روزی زحماتشان را جبران کنم.

همیشه هم جلسه ی کاری نیست. گاهی حتی برای یک خرید کوچک که امکانش نبود بچه را با خودم ببرم… گاهی برای نیم ساعت رفتن به آرایشگاه که این روزها خیلی هاشان نوشته اند بچه با خود نیاورید و البته حق دارند… گاهی برای دکتر رفتن، برای فیزیوتراپی که چهار سال است باید بروم و نشده…

5

این جور وقت هاست که یاد خانه های قدیمی می افتم. همان هایی که یک حیاط با صفا داشت و حوض و درخت و گل و یک گوشه اش تختی زیر درخت و فامیل در کنار هم در اتاق های خانه زندگی می کردند. هر چقدر ساده اما با صفا.

گاهی اوقات حتی یک ننه بزرگ پیر از کار افتاده هم می تواند بچه را زمان کوتاهی نگه دارد تا مادری به کارش برسد. حتی نوزاد را بغل کند تا مادر برسد شام درست کند. تا اگر لازم است سر کوچه برود نان بخرد. حتی همین کمک گرفتن از مادربزرگ پیر برای خودش هم خوب است. احساس مفید بودن، برای او که حتی نمی تواند راه برود، دلش را سرزنده می کند. روحش را تازه می کند. امید به زندگی ش می دهد.

شاید این مدل زندگی کردن در کنار هم، سختی هایی داشته باشد. اما تحمل همین سختی ها، روح ما را بزرگ می کند. این که بتوانیم یکدیگر را تحمل کنیم، به هم خدمت کنیم، خیر برسانیم، بعضی حرف ها را نشنیده بگیریم اما از برکت های زیاد در کنار هم بودن بی بهره نمانیم و لحظه هایی را که به سرعت می گذرند، از نعمتِ با هم بودن بهره مند باشیم.

چرا راه دور برویم؟

مادربزرگ و پدربزرگ همسرم به همراه یکی از دخترها و پسرهایشان، چند سال در خانه ای سه واحدی، در کنار هم زندگی می کردند. درب خانه ی مادربزرگ همیشه به روی نوه ها باز بود تا هر وقت حوصله شان سر رفت یا دلتنگ چیزی بودند، به سراغ آنها بروند. چند ماه آخر هم که حال هر دوشان بد شده بود، بچه ها از هیچ کمکی دریغ نکردند و به جهت همین نزدیک بودن، همیشه در کنار پدر و مادرشان بودند. خدا رحمت کند مادربزرگ همسر را، یادم هست همان روزهای اول که این خانه را خریده بودند، چه حکیمانه می گفت: «به بچه ها گفته ام از هم گله و شکایتی نکنید و به من هم نگویید. اینجا آمده اید باید چشم تان را به روی اشکالات هم ببندید.»

بدیهی ست که ما همیشه به کمک هم نیاز داریم. چه کسی می تواند بگوید من نیازی به کمک مادر، خواهر یا فرزندم ندارم و خودم به تنهایی از پسِ تمام امور زندگی م برمی آیم؟!

این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری، به این نزدیک بودن ها و مهربانی ها نیاز دارم.

***

بعد نوشت:

نیاز به توضیح نیست که این موارد را به صورت کلی نوشتم و مامان خوبم تنها کسی ست که همیشه بدون کمترین چشم داشتی تمام زحمت های بچه ها و من را پذیرفته و روزهای متوالی و پشت سر هم به ما کمک کرده.

تبریک روز مادر و باقی قضایا

۱-

واقعا تا وقتی شب ها چندین بار برای شیر دادن بیدار نشیم و از زور خواب چشم مون باز نشه… تا وقتی به خاطر پایین اومدن تب بچه، خودمون رو فراموش نکنیم… تا وقتی توی شرایط سخت مجبور نباشیم پوشکش رو عوض کنیم و بشوییمش… تا وقتی… تا وقتی این ها و خیلی سخت ترش رو تجربه نکرده باشیم نمی تونیم درک کنیم که مامان خودمون چقدر زحمت برامون کشیده. البته حالا حالاها هم مونده تا بفهمیم.

مامان خوبم! روزت مبارک.

خیلی دوستت دارم. ممنونم به خاطر تمام زحماتی که برامون کشیدی و من ناتوان تر از اونی هستم که بتونم گوشه ای ش رو جبران کنم.

petunia-flower

۲-

چند وقت پیش دوستم می گفت همکارش یه بچه ی چند ماهه داره و به خاطر کارش، هفته ای سه روز از کرج به تهران میاد. بچه رو به مادرش می سپره و سر کار می ره. نهایتا هم آخر ماه یک حقوق بسیار بسیار ناچیز می گیره. یادم نیست چقدر. مثلا چیزی حدود دویست تومن. شاید هم کمتر.

در مورد شخص این خانم قضاوت نمی کنم. چون نمی شناسمش و شرایطش رو نمی دونم.

اما خودمون در مورد اشتغال توام با مادری کلاه مون رو قاضی کنیم. فقط یه مثال بزنم: چند تا مامان می شناسید که به خاطر بودن در محیط کار و دوری چند ساعته ی هر روزه از کودک شیرخوارشون، شیر شون کم یا خشک شده و مجبور شدن زودتر از زمان معمول، سراغ غذاهای کمکی برن و بچه رو از حقش محروم کردن؟!

مطمئن هستم که نیاز به توضیحات اضافه نداره حرفم. قبلا هم گفتم. شاید شرایط بعضی ها اون قدری خاص باشه که به هر دلیل مجبور باشن با بچه ی چند ماهه همچنان سر کار برن. صحبتم در مورد اونا نیست اصلا.

اما دیروز هم که خدمت رهبر بودیم، ایشون تاکید کردند که پرداختن به خانواده، آرامش در محیط خانه و امنیت داشتن برای کسب علم و دانش و مهارت های مورد نیاز زنانه، همسر داری و تربیت فرزند باید اولویت اصلی زن باشه. تاکید کردند که اشتغال زنان در درجه ی دومه. دوستانی که هر از گاهی می گن آقا تاکید دارند زنان باید کار کنند و در صحنه ی اجتماع حضور داشته باشند… خوبه در صحبت های آقا دقیق بشن. ایشون دیروز دقیقا این جمله رو گفتند: «با اشتغال بانوان مخالف نیستم. مادامی که با مساله ی اصلی تعارض پیدا نکند.»

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

۳-

روز مادر و روز زن رو به تمام دوستانم که اینجا رو می خونن تبریک می گم. انشاالله بتونیم مادرانی شایسته برای فرزندان مون باشیم و فاطمی اونا رو تربیت کنیم.

و یک تشکر ویژه و خاص دارم از دوستانم که در اداره ی سایت مادربانو زحمت می کشن و حسابی کمک می کنن و سایت رو برای خودشون می دونن. واقعا ازتون ممنونم. روز زن رو بهتون تبریک می گم. می خواستم تک تک بهتون ایمیل بزنم و قدردانی کنم و این روز رو تبریک بگم. اما چند هفته ای هست که ایمیلم مشکل پیدا کرده و در کامپیوتر باز نمی شه و به آدرس ایمیل هاتون دسترسی ندارم تا بتونم با گوشی، بهتون ایمیل بزنم. مطمئنا نزد خداوند ماجور هستید، چون با خودش معامله کردید.

 

بندهای نامرئی

شما از اون دست آدم هایی هستید که اندازه ی بالش یا متکا، براتون خیلی اهمیت داره؟

اگر جایی شب بمونید مدت زیادی با بالش درگیر هستید و خواب تون نمی بره؟

یا اصلا براتون مهم نیست؟!!

***

dddd

این چند وقته، توی ارتباط مطهره با بالش هاش دقیق شدم. یکی دو تا بالش نوزادی داره که خیلی کوچولو هستند و دیگه اصلا برای الانش قابل استفاده نیستند، و با اینکه همیشه جلوی دست هستند، از اونها فقط برای عروسک هاش استفاده می کنه. اما سه چهار تا کوسن و بالش دیگه توی خونه هست. مثلا یکیش رو خودم برای توی ماشین دوختم. یکی رو براش هدیه آوردن و… اندازه ی این بالش ها با هم فرق داره. حتی کوسن ها شاید خیلی تپل تر و بزرگ تر باشن. اما مطهره وقتی می خواد بخوابه، هیچ وقت مشکلی با ارتفاع یا سفتی و نرمی هیچ کدوم از اون ها نداره. ممکنه یه موقع بگه متکای خودم رو می خوام که به حس مالکیتش مربوط می شه. اما مواقع دیگه، توجهی به بلندی و کوتاهی و جزئیات دیگه نداره و روی همه ی اون ها حتی متکای ما هم خوابش می بره.

بر عکس خود من، که حتی وقتی می خوام چند دقیقه وسط اتاق دراز بکشم هم، می گردم کوسنی رو پیدا می کنم که دقیقا اندازه ی دلخواهم رو داره و اون لحظه، یادم می افته که استادمون می گفت حضرت عیسی توی بیابون وقتی سنگی گذاشت زیر سرش و خوابید، ازش خواسته شد که حتی اون سنگ رو هم زیر سرش نگذاره. البته، این معنا، مطمئنا خیلی لطیفه. به حال آدم ها ربط داره.

ولی انگار هر چی سن ما بالاتر می ره، بار مون سنگین تر می شه. کوله باری که پر شده از علایق، سلایق، دلبستگی ها، عادت ها… و امان از این عادت ها.

هر کدوم از ما مجموعه ای از عادت های خاص خودمون رو داریم. منظورم عادت های بی خاصیت و غیر مفید و غیر عادی ای هست که کم کم خودمون بهش رسیدیم و دیگه نمی تونیم ازش بگذریم و کنارش بذاریم و شده بخشی از وجود ما.

مثلا عادت کردیم فلان غذا رو با فلان ادویه ی خاص بخوریم و اگه جایی اون ادویه نباشه، اصلا غذا از گلومون پایین نمی ره. یا عادت داریم چای رو فلان جور خاص بخوریم. یا وقتی از خونه بیرون می ریم، حتما باید یه چیزای خاصی توی کیف مون باشه که تقریبا  صد در صد جاهایی که می ریم، حتی یه بار هم بهشون احتیاج پیدا نمی کنیم.

هر از گاهی، تلاش می کنم بعضی از این عادت ها رو زیر پا بگذارم تا کوله بار وابستگی هام هر روز سنگین و سنگین تر نشه. احساس می کنم اگر جایی جلوش گرفته نشه، سال به سال زیادتر خواهند شد و هم به خودم سخت خواهم گرفت و هم به دیگرانی که اطرافم هستند. قطعا همیشه هم موفق نیستم. نمونه ش همون بالش!!

انگار که هر کدوم از این عادت ها، طنابی هستند که با یک میخ، ما رو به زمین وصل می کنند و هر چه که این طناب ها زیادتر بشن، «پریدن» غیر ممکن تر می شه.

شما چقدر از این عادت های ویژه دارید؟ چند تا از این بند های نامرئی!