بایگانی برای ‘ نقد ’

لطفا گوش من را پس دهید

«همه جا کفر و دروغ، همه جا ظلم و ستم، چهره مردم شهر، همگی آیه غم. الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله. قصرها قصر بلا، حاکمش تشنه خون، مردم شهر فقیر، همه در بند زمون»

به سبب برپایی نمایشگاه رسانه های دیجیتال و مسئولیتی که در آن داشتم (که در آینده شاید بیشتر از آن بنویسم) با یکی از دوستان طی پانزده روز ارتباط  تلفنی زیادی داشتم. یعنی مجبور بودم برای بسیاری از هماهنگی ها و کارها دائما با گوشی همراهش تماس بگیرم. عباراتی که در ابتدای متن آمده آهنگ پیشوازی بود که ایشان انتخاب کرده بود و من هر بار که با او تماس می گرفتم اولین چیزهایی که به جای صدای بوق می شنیدم، کفر، دروغ، ظلم، ستم، غم، بلا، تشنه خون، فقیر، بند و خلاصه چرک و خون و کثافت و اینها بود. اینقدر این آهنگ حماسی انقلابی را شنیدم روزهای آخر حالم به هم می خورد.

آهنگ پیشواز که ابتدا توسط ایرانسل در اختیار کاربران قرار داده شد چندی است که توسط همراه اول هم ارائه می شود و شاید به همین جهت باشد که کم کم تعداد افراد بیشتری هستند که وقتی با آنها تماس می گیریم به جای شنیدن صدای بوق، آهنگ یا تواشیح یا مداحی یا انواع و اقسام صداهای مختلف را می شنویم.

همه صحبت من اینجاست که فارغ از مباحث شرعی و عرفی، از لحاظ منطق و عقل، اساس آهنگ پیشواز تعریف کردن و استفاده از این امکان اشتباه است. هر کدام از ما سلیقه موسیقیایی متفاوتی داریم و از نوع خاصی از موسیقی، سبک خاصی از آن، خواننده خاصی، گروه مشخصی و… خوشمان می آید و بالعکس. یعنی از برخی از آنها کاملا بدمان می آید و برایمان غیر قابل تحمل است. حالا این چه منطقی دارد که کسی از آهنگی که خوشش می آید آن را به بقیه تحمیل کند؟!

به فرض کسی از فلان آهنگ محمد اصفهانی خوشش می آید. چه لزومی دارد که همه ی ما دوستان و فامیل و آشنایان او هم از این آهنگ خوشمان بیاید و بخواهیم آن را بشنویم؟ یعنی افراد آهنگی را انتخاب می کنند که خود قرار نیست به آن گوش دهند بلکه دارند برای بقیه انتخاب می کنند. آن هم با سلیقه شخصی خود. بگذریم از اینکه به نرخ همراه اول ماهی پانصد تومان پول هم بابت آن می دهند. یعنی دوست من دارد ماهی پانصد تومان می دهد تا همه کس و کار او مجبور باشند در این یک ماه که با او تماس می گیرند چرک و خون واینها گوش کنند!

فقط هم بحث موسیقی نیست. من از فلان نوحه ی محمود کریمی خوشم می آید. هر موقع هم بخواهم فایل آن را که برای خودم ذخیره کرده ام گوش می دهم. اما شما را هم مجبور می کنم که هر موقع با من تماس گرفتید آن را گوش کنید. زور است. تجاوز به حریم شخصی دیگران متاسفانه آزاد و قانونی است.

این بحث آلودگی صوتی البته محدود به آهنگ های پیشواز اپراتورهای موبایل نیست. در تاکسی ها که جزو وسایل نقلیه عمومی هستند هم این مشکل وجود دارد. اینکه شما مجبورید در تمام مسیر به سلیقه ی صوتی راننده تن دهید. یادم هست چند سال پیش از محل کار تا منزل مجبور بودم چهار مسیر تاکسی سوار شوم. تقریبا همیشه با اعصاب ناراحت و خستگی زیاد به خانه می رسیدم چرا که در طول مسیر چهار سلیقه مختلف به زور به خوردم داده می شد. یکی آهنگ های تند و راک، یکی آهنگ هایی قدیمی با صدای خانم های خواننده، دیگری موسیقی های کلاسیک و دیگری حتی گاهی اوقات یک بحث تخصصی و خسته کننده از یک شبکه رادیویی که موضوع آن اصلا به درد من نمی خورد ولی مجبور بودم با صدای بلند به آن گوش کنم.

و اما برای اینکه صرفا انتقاد نکنم اجازه دهید پیشنهادی هم داشته باشم. بهتر نیست اپراتورهای محترم موبایل امکانی تعریف کنند که کسی برای تماس های خودش آهنگ پیشواز تعریف کند. یعنی من با هر کسی که تماس گرفتم به جای صدای بوق آهنگ انتخابی خودم را بشنوم. اگر از صدای بوق خسته شدم این کار را می کنم و آهنگ یا صدا یا نوحه یا قرآن یا هر چه را که دوست دارم با آن جایگزین می کنم، اما برای خودم نه برای دیگران. من خبر ندارم ولی یکی از دوستان می گفت دیده است که این امکان در کشورهای دیگر وجود دارد و از نظر پیاده سازی اش هم با سواد فناوری اطلاعاتی اندکی که دارم فکر می کنم کار سختی نباید باشد.

نکته آخر اینکه هر کس از شما خواهش کرد که ضبط خود را خاموش کنید یا آهنگ های موبایل تان را با هندزفری گوش کنید یا صدای تلویزیون را موقع تیتراژ سریال کم کنید را به چشم یک انسان امل و عقب افتاده نگاه نکنید. یاد بگیریم به سلایق هم در تمام زمینه ها احترام بگذاریم و کسی را مجبور نکنیم کاری که نمی خواهد انجام دهد.

پنج کیلومتری بهشت چه خبر؟!

سلام

باز هم ماه رمضان با سریال های مناسبتی اش به خانه های ما ایرانیان آمد. و شاید باید برای کم شدن تعداد آنها در سالهای اخیر و کم رنگ شدن مسابقه بین شبکه های مختلف در این مقوله از صدا و سیما تشکر کرد. خدا پدر مادر آقای ضرغامی را بیامرزد که حداقل بین سریال ها یک فاصله ای گذاشته تا مردم در مجالس افطاری کمی هم، رو به یکدیگر بنشینند و با هم ارتباط برقرار کنند و از حال هم باخبر شوند. یا در خانه خودشان نماز مغرب عشا و دو خط قرآن شان را بخوانند و نماز به ساعت ۱۲ شب بعد از خوردن سه وعده افطار و شام و میوه و شیرینی تکمیلی و تماشای آخرین سریال موکول نشود!

امسال اولین سریالی که بلافاصله بعد از اذان و افطار از شبکه سوم سیما پخش شد «۵ کیلومتر تا بهشت» کاری از علیرضا افخمی بود که پیش از این در ماه رمضان سالهای گذشته هم سریال های اینچنینی نظیر «او یک فرشته بود»  را از وی شاهد بودیم.

متاسفانه باید گفت برخی از کارگردانان و فیلم نامه نویسان به شدت هر چه تمام تر سعی در پایین نگه داشتن سطح مخاطبان خود دارند و این امر موجبات تولید و پخش چنین سریال هایی با محتوایی سطحی را فراهم آورده است. سریال هایی که متاسفانه به دلیل مناسبت آنها با ماه رمضان به ناچار وارد فضاهای اعتقادی و باورهای دینی مردم می شوند بی آنکه از کارشناسان خبره در این زمینه استفاده نمایند. خروجی کار سریالی است آب دوغ خیاری که برای جذب مخاطب مجبور است همه کار بکند.

از وارد کردن روح و جن و پری (و جریان انحرافی) و اینها بگیرید تا انواع و اقسام ازدواج های بی پایه و یا دوستی های دختر و پسر و کافی شاپ و تکیه دادن به درخت و نگاه به دوردست ها و صحنه های عشقولانه. یعنی شما جوانی را در این سریال ها پیدا نمی کنید که عاشق کس دیگری نشده باشد و یا قصد ازدواج با او را نداشته باشد. اساسا جوانها همه فقط به جنس مخالف فکر می کنند و درس و کار و هیچ چیز دیگری در ذهن ندارند. حتی جوانی که به کما رفته و روح او سرگردان در عوالم دیگر شده باید در کنارش یک روح دختر هم قرار دهیم تا سریال جذاب شود. همه هم مدام به این فکر کنند که «آخرش یعنی به هم می رسن؟» «یعنی زنده می مونه؟» «آدم بدا یعنی دستگیر میشن؟» که یعنی اصلا ما ایرانیها نمی دانیم که آخر سریال هایمان چه می شود و هزاران مدل تعلیق ها و پایان سریال های متفاوت را تجربه کرده ایم!

ویژگی دیگر این نوع سریال ها وجود یک شخصیت برای بیان تمام چیزهایی است که سازندگان سریال، در بیان آنها در بطن ماجراها و لایه های زیرین داستان ناکام مانده اند و نیاز است وجود داشته باشد تا بلند بلند و گاهی حتی «خطبه ی نماز جمعه وار» دیالوگ بگوید و ما را متوجه کند. دقیقا وظیفه ای که بر دوش روح سرگردان دخترک با بازی پریناز ایزدیار گذاشته شده است. «باباهای این آقازاده ها در دنیای سیاست خطا و جرم فرزندانشون رو می بینن ولی حاضر نیستن از اونا دل بکنند»، «تو چقدر خوب قرآن می خونی، معلومه تقوای زیادی داری ها، کلک»، «آره، بهشت و جهنم وجود داره امیر حسین. باور کن. من این ور همه رو با چشم خودم دیدم»، «احسنت به تو که اینقدر چشم پاک هستی، کاش همه جوان ها مثل تو باشند» و موارد دیگر که فقط کم مانده است بگوید: «برادران عزیز و خواهران گرامی، خودم را و شما را توصیه می کنم به تقوای الهی(!)»

وقتی نویسنده و کارگردان دید درست و کاملی نسبت به مسائل اعتقادی که وارد آن شده اند ندارند آن وقت است که مثل شیر در گل گیر می کنند و مجبوریم مسائل مضحکی را در سریال پیش بکشیم و پاسخ دهیم که اصلا معلوم نیست وجود داشته باشند. مثل اینکه اگر این دو نفر روح هستند و از اجسام رد می شوند چرا وقتی در اتومبیل می نشینند یا سوار آسانسور می شوند با آن حرکت می کنند؟ اینها که با چیزی اصطکاک و درگیری ندارند. ماشین باید از آنها رد شود و آنها بمانند. اصلا اساس دویدن و راه رفتن بر مبنای اصطکاک پا یا کفش با زمین است. پس اینها چگونه حرکت می کنند؟ پسرک مگر روحش نفس می کشد که بعد از دویدن نفس نفس می زند و خسته می شود؟ یا اگر از همه چیز رد می شوی چرا به افرادی که سمتت می آیند جاخالی می دهی؟ یا خواب آدم ها مگر دقیقا در اتاق خواب خودشان تشکیل می شود که امیرحسین مجبور است هر شب به اتاق آیدا برود و دقیقا بالای سرش بایستد؟ یا مسائلی در باب طی الارض که هیچ ربطی به آنچه در سریال اتفاق می افتد ندارد (توضیح بیشتر)

پرداختن به مساله حجاب و عفاف در این سریال عفیفانه(!) واقعا انسان را به گسترش و ترویج این مساله در سطح جامعه امیدوار می کند. انسان خوشحال می شود وقتی می بیند صدا و سیما به این خوبی روی روابط دختر و پسر سرمایه گذاری می کند. سریال احتمالا می خواهد بگوید دوستی دختر و پسر در این دنیا بد و جیز است اما نگران نباشید. وعده الهی این است که در آن دنیا دیگر با هم راحت هستید. آن طرف روح ها با هم قرار می گذارند و صبح و شب با هم خوش می گذرانند. کنار هم روی کاناپه می نشینند و گپ می زنند و خلاصه بعد از یک زندگی مومنانه در این دنیا در عالم دیگر، کارهایی که این طرف انجام نداده اند را انجام داده دلی از عزا در می آورند. اینکه چه میزان از مشکلات کنونی جامعه ما به همین نوع فرهنگ سازی های سینما و تلویزیون خودمان برمی گردد را فقط خدا می داند.

سمت دیگر سکه ی این پرداختن به حجاب البته جالب تر است. روح پسرک مومن است و ابا دارد که وارد اتاق آیدا شود چون او در تخت خود بی حجاب خوابیده است. اما کلا نسبت به مادر آیدا انگار محرم است و روی او حساسیتی ندارد! یا در صحنه ای از فیلم وقتی از خواب آیدا بیرون می آید، رویش را بر می گرداند تا آیدا اتاق را ترک کند. اما بعد در طبقه پایین هنگام صبحانه خوردن، دقیقا چشم در چشم او ایستاده است. خوب این لابد طبیعی است، چون خانم های مومن فقط برای خواب است که بی حجاب هستند و در خانه ی خودشان موقع صبحانه با حجاب کامل حاضر می شوند! یا مثلا آدم وقتی خواب می بیند لزوما خود را با حجاب خواب می بیند! یا اینکه اساسا انسانها وقتی روح می شوند با مانتوی گشاد و بلند و حجاب کامل هستند حتی اگر در زندگی دنیایی اینگونه نبوده اند! اینجاست که باید از دست اندرکاران پرسید که به روح اعتقاد دارید؟! این نوع پرداختن به حجاب در این سریال فقط باعث خنده بود و تمسخر و لاغیر. حجابی که خود این بازیگران، که متاسفانه برای خیلی ها الگو هستند، در زندگی واقعی و شخصی اینقدرها به آن پایبند نیستند.

جا دارد ما ملت، در مقابل چنین سریال هایی که از سیمای ملی ما پخش می شود و متعلق به ماست احساس توهین کنیم. توهینی که به اعتقادات و شعور و درک و فهم مان می شود. و باید ابراز نارضایتی کنیم از سریالی که در بهترین ساعات پخش می شود و موهوماتی که به اسم دین و سریال دینی با پول بیت المال ساخته می شود و به خورد مخاطبان داده می شود. من تقریبا شک ندارم تا وقتی عوامل یک مجموعه به حجاب و دیگر مباحث اعتقادی که به آن می پردازند، اعتقاد راسخ نداشته باشند، اثر تولیدی شان تاثیر فرهنگی و دینی مورد نظر را نخواهد داشت. چه خوب است روزی شاهد باشیم مدیران شبکه ها به جوانان خوش فکر و مذهبی میدان دهند تا دوستان پای کار سینما و تلویزیون که دغدغه های مذهبی هم دارند، مثلا همین بچه های دانشگاه هنر که آقای پناهیان به شدت دنبال کشف و هدایت شان به این مسیر است، بیایند و کارهای مناسبتی را به دست بگیرند و آثار فاخر و شایسته ای تولید کنند که در سطح جامعه تحول ایجاد کند و تاثیرگذار باشد. نه اینکه چهار صباحی جماعتی را مشغول کند و دیگر هیچ.

واقعا به چه کسی می خندد؟!

در این چند سال که از انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه  نقد حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است، همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر بنویسم. حتی اگر در میان نقد ها، با قسمتی از آن مخالف بوده ام، دلیلی ندیده ام که حتما از خودم دفاع کنم. چرا که من کار را ارائه کرده ام و حالا نوبت دیگران است که حرف بزنند. آنقدر به این قضیه معتقد هستم که گاهی همسرم گله می کنند که چرا در مقابل فلان اشکال غیر منطقی، چیزی نگفتی و اجازه دادی طرف فکر کند دارد درست می گوید و البته با احترام به همسرم، باز هم سکوت کرده ام.

اما این بار چیزی از «لبخند مسیح» خواندم که سکوت را جایز نمی دانم. نویسنده ی محترم، یا داستان را درست نخوانده اند و درک نکرده اند، یا دید درستی از جامعه ی اطرافشان ندارند.

یادداشت ایشان را بخوانید تا درباره ی اشتباهاتی که در  نوشته شان هست صحبت کنم.

شاید به ما می خندند

۱- لبخند مسیح (نوشته سارا عرفانی، سوره مهر، ۱۳۸۷):

لبخند مسیح برای اولین بار سال هشتاد و چهار منتشر شده است. شما که ظاهرا طرح روی جلد چاپ اول را دیده اید و درباره اش قضاوت عامه پسند بودن کرده اید، باید به سال چاپ هم توجه کرده باشید. (اهمیت این موضوع را در پایان عرایضم، توضیح خواهم داد.)

۲- مدیر آموزشگاه عاشق اوست و ناشر کتابش هم عاشق اوست و می خواهد که زن دومش بشود (بدون اینکه دخترک مطلقه باشد یا نقصی داشته باشد):

اینکه دخترک مطلقه نیست یا نقصی ندارد ولی بعضی مردهای هرزه، به خودشان جسارت خواستگاری از او را می دهند، تقصیر نویسنده است؟ در جامعه مان، کم داریم از این دست مردهای گستاخ؟ حتی دخترهای ابلهی که حاضر می شوند با چنین مردهایی رابطه داشته باشند؟! شما ندیده اید؟ در داستان، اطلاعاتی از شخصیت نگار داده شد که در خواست چنین مردهایی، منطقی به نظر بیاید. تعجب می کنم که چرا به آنها توجه نکرده اید.

۳- همانطور که بدیهی است مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم می شود:

بداهتِ این امر را از کجای داستان برداشت کرده اید؟ من به طور واضح، برای اینکه متهم به چنین چیزی نشوم، هیچ حرفی از ازدواج این دو نزدم. حتی نگار در درونش واگویه می کرد که «ما اصلا مناسب هم نیستیم، چطور می توانم این را به نیکلاس بفهمانم.» بعد، شما از کجای داستان من، برداشت کرده اید که مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم شده است؟ شاید هم برای اثبات عامه پسند بودن داستان، چاره ای نداشتید جز اینکه یک جوری آنها را در داستان به ازدواج هم درآورید؟ لطفا برای اثبات مدعاهایتان از خود داستان کمک بگیرید. ذهنیات خودتان را به داستان الصاق نکنید و نتیجه ی دلخواه نگیرید.

۴- (البته نباید تصور بدبینانه داشته باشیم که نگار به همراه نیکلاس به آمریکا می رود و شهروند ایالات متحده می شود و سی سال بعدِ نیکلاس و نگار در آمریکا، در یک خانواده همه میسحی چه خواهد شد):

این تصور، خواه خوشبینانه و خواه بدبینانه، اصلا به لبخند مسیح ربط داشت؟ یا به نوع نگرش شما؟ عجیب است واقعا! در عرض یک یا چند جمله در ذهن خودتان به سبکی عامه پسند(!) داستان را تا سالها بعد و تا صفخات ۲۵۰۰ نداشته ی کتاب جلو می برید و فکر می کنید درباره اینکه نوه ی نیکلاس و نگار به کدامشان رفته و در کلیسا چه می کند؟! و آیا همه این تصورات خوشبینانه شما به نویسنده مربوط است و یا حتی به خوانندگان وبلاگ تان؟ کلا برگردیم کمی عقب تر و اینکه هدف تان از نوشتن چیست و این جمله ی مغرضانه ی تخیلی قرار است چه کارکردی داشته باشد؟

۵- بعید است که نویسنده محجبه کتاب (که مدرسه شهید مطهری درس خوانده و در دانشگاه شاهد الهیات خوانده) حتی یکبار هم سوار ماشین پسر نامحرمی شده باشد یا یک ساعتی را در یک کلیسا، رفتار مسیحیان را دیده باشد، یا با یک میسحی صحبت کرده باشد، یا انجیل خوانده باشد یا زبان انگلیسی اش کامل باشد، و مهمتر از همه اینکه یک مسیحی دیده باشد که مسلمان شده باشد. که اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود:

به نظرتان خیلی سخت است که آدم یک ساعتی را در کلیسا بگذراند؟ یا رفتار مسیحیان را دیده باشد؟ یا با یک مسیحی صحبت کرده باشد؟ که من به خاطر نوشتن این داستان، بدون اندوخته هایی از این دست سراغ نوشتن بروم؟! به واسطه ی اینترنت و فن آوری های روز، بارها و بارها پیش آمده که با مسیحیان صحبت کرده ام و البته تازه مسلمان هم کم ندیده ام و لااقل یک ساعتی در کلیسا بوده ام. جهت اطلاعتان عرض کنم مدت ها با یک کشیش کانادایی بر سر مسائل دینی صحبت می کردیم. یا قریب به یک سال، با یک خانم استرالیایی ارتباط ایمیلی داشتم که می خواست مسلمان صوفی شود. چقدر درباره ی اصل دین با او حرف زدم و اینکه در اسلام، صوفیگری نداریم.

اگر می خواستم فخر بفروشم، تجربه اش را داشتم. اما این داستان، طوری طراحی شده بود که نیازی به حرف زدن از تجارب کلیسا نبود، یا دلیلی ندیدم آنچه از انجیل خوانده ام را در این داستان به نمایش بگذارم. وقایع داستان من طوری پیش رفت که حرف های فعلی را باید می زدم. نه همه ی آنچه تجربه اش کرده ام. گفتید اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود. من می گویم البته نشانه هایی از آنها در داستان مشهود است. اما نه بیشتر از آنچه که لازم بود.

یا گفتید حتی کلمه ی «هدایت» را ترجمه نکرده ام. آیا به نظرتان سخت بودم برایم؟ کاری داشت ترجمه ی این کلمه را جا به جا در داستانم بیاورم؟ اما من نویسنده داستانم هستم و در منطق داستان، نیازی به آن ندیده ام.

همین پاسخ را در مورد سایت ها و کتاب ها هم باید بدهم. چرا فکر کرده اید من باید پاسخ همه ی معماهای داستان را بدهم؟ اگر نام یک کتاب را در داستان می آوردم، ذهن مخاطب را محدود می کردم به همان یک کتاب. اما عمدا نخواستم اسمی از هیچ کتابی بیاورم تا دایره ی مطالعه ی دینی خواننده را محدود نکرده باشم.

شما که آمار تحصیلات من را دارید لابد می توانید حدس بزنید که در طول حداقل چهار سال درس خواندن در رشته الهیات گرایش فلسفه در دانشگاه اسم چهار تا کتاب در این زمینه را شنیده ام، اگر نخوانده باشم و امتحانشان را نداده باشم و تحقیق و تفحص نداشته باشم. و احتمالا نمی خواهید بگویید اسم کتابی در این زمینه آوردن کار شاقی بوده که من نتوانسته ام انجامش دهم.

۶- نفس گرم مسیحایی ای می خواهد که بعید است ایمیل بتواند آن دم را منتقل کند:

با منطقی که از نوع گفتار شما دیده ام، بله. بعید است. وگرنه ما از این نفس های گرم مسیحایی کم ندیده ایم.

البته ای کاش متوجه می شدید که حرف اصلی داستان، به نگار مربوط می شود نه به مسلمان شدن نیکلاس.

۷- و در پایان:

جناب آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه!

بنده وقتی «لبخند مسیح» را نوشتم، فقط بیست سال داشتم. یک دختر بیست ساله، هر چقدر هم کتاب خوانده باشد و تجربه کرده باشد، باز هم مسیر زیادی برای پیمودن دارد. در آن زمان، اصلا عامه پسند یا خاص پسند بودن برایم مطرح نبود. به این فکر نمی کردم که اگر یک استاد جامعه شناسی، این کتاب را بخواند، چه اشکالاتی از آن خواهد گرفت. نوشتم، چون به حکم عقل، احساس کردم باید بنویسم. کما اینکه هنوز هم بعد از سالها، واقعا جای رمان های اعتقادی و خاص پسند، در ادبیات ما خالیست.

پس شاید خیلی بهتر بود به جای تخریب و تحقیر نویسنده ای که کتاب اولش را در اوج روزهای جوانی نوشته و از بد حادثه به خاطر عامه پسند بودنش، به چاپ هفتم رسیده، منصفانه قضاوت می کردید. فقط منصفانه! نه با لحنی سرشار از تحقیر و تخریب.

نقد خوب، واقعا مفید است

سلام

اواخر بهمن ماه بود که از اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی با بانو تماس گرفتند. تماس در خصوص دعوت از ایشان برای شرکت در جلسه نقدی بود که برای «لبخند مسیح» قرار بود در مشهد برگزار شود. (لبخند مسیح اولین رمان چاپ شده از سارا عرفانی است که به چاپ هفتم رسیده و برنده جایزه بانوی فرهنگ در اولین دوره برگزاری آن و نامزد دریافت جایزه در چند محفل دیگر نظیر شهید حبیب غنی پور شده است) به دعوت ایشان لبیک گفتیم چرا که با وجود چند نقد ضعیفی که از این کتاب شده بود هنوز امیدوار بودیم به اینکه کتاب، مورد نقادی اصولی قرار گیرد و اشکالات نویسنده به درستی گوشزد شود و نقاط قوت آن معلوم گردد تا راه نمایی باشد برای راه در پیش و آثار بعدی و بهتر شدن آنها و رشد و بالا رفتن از پلکان مربوطه. از سویی دعوت امام رضا را هم که نمی شود لبیک نگفت و چه بسا اگر به شهر دیگری دعوت می شدیم به این راحتی سریعا جواب مثبت نمی دادیم. افعال را جمع می بندم چون دوستان می دانستند که ما بچه کوچک داریم که نمی شود از مادرش جدا شود و ناچار باید پدرش هم بیاید که بچه را نگه دارد تا مادر داستان نویس به جلسه اش برسد، لذا بنده را هم دعوت کردند و بر سر ما منت گذاشتند.

اوایل اسفند به مشهد رفتیم و دو روزی هم آنجا بودیم. انصافا دوستان مشهدی ما سنگ تمام گذاشتند و پذیرایی خوبی کردند که همین جا بهشان خدا قوت و دست شما درد نکند می گویم. پیش از ظهر رسیدیم و پس از اندکی استراحت در جلسه بعد از ظهر شرکت نمودیم. همان اول، پیش از شروع جلسه بعد از جدا کردن فرزند از مادر به سبب ایمن ماندن از نق زدن های احتمالی و اینکه بتوانم خودم هم از جلسه استفاده کنم با شگردهای ویژه پدرانه در عرض چند دقیقه مطهره را خواب کردم و خوشبختانه تا آخر جلسه هم بیدار نشد و کامل نقدها را گوش کردم.

جلسه واقعا خوب بود. بدون تعارف و رودربایستی باید بگویم به عمرم شاید چنین جلسه خوبی نرفته بودم. و یقینا درباره لبخند مسیح هم نقدهای به این خوبی نشنیده بودیم. روال جلسات آنجا این گونه بود که از مدتی قبل آستان قدس تعداد ۱۰۰۰ جلد از کتاب را خریده بود و بین جوانان مستعد و علاقه مند و از قبل شکار شده توزیع نموده بود تا بخوانند و آن را نقد کنند. سپس نقدها را جمع آوری کرده به آنها امتیاز داده بودند. حدود هفت تا از بهترین ها را برای خوانده شدن در جلسه مذکور، انتخاب کرده بودند. یک نفر داستان نویس و منتقد به نام آقای موسوی هم مسئول جلسه بود. نفرات یک به یک نقدهاشان را می خواندند و حضار و مجری و نویسنده (بانو) درباره آنها گفتگو می کردند. نقدها تقریبا نقاط مشترک کمی با هم داشتند و سعی شده بود جوری انتخاب شوند که هر کدام از منظری متفاوت کتاب را و داستان را نگاه کرده باشند و مجموعا نکات خوبی گفته شد. هر چند که باز برخی نکات اشتباه بود و برخی منتقدان از نکات یکدیگر هم ایراد گرفتند ولی مجموعا نقدها بسیار خوب بود. اینقدر نقد بد از لبخند مسیح شده بود که داشتم بال در می آوردم. باورتان نمی شود. همین که آدم می دید بالاخره تعداد قابل توجهی از جوانان مشهدی کتاب را خوب خوانده اند و فهمیده اند جریان از چه قرار است خودش خوشحالی داشت. اینقدر که در نقدهای قبلی برخی منتقدین محترم، حتی قسمت هایی از داستان را اشتباه نقل می کردند و اشتباه فهمیده بودند یا نکته ای را نگرفته بودند. (در پست های قبلی وبلاگ شرح ماوقع را داده ام. اینجا و اینجا) خود خانم عرفانی هم از جلسه نسبتا راضی بود.

به نظرم کار اداره امور فرهنگی آستان قدس رضوی در برگزاری جلساتی از این دست که چند تایی در طول سال دارند بسیار خوب است. و از همه جوانب مفید. هم از نویسندگان آثار با محتوای مذهبی، قدردانی و آنها را تشویق می کنند. هم تعداد خوبی داستان نویس از دل این گفتگوها و جلسات تولید می کنند. هم از ناشر به نوعی با خریدن نصف یک چاپ از کتاب حمایت می شود. به نقد برتر در جلسه جایزه می دهند که این خود تشویقی است به خوب نقد کردن و خوب خواندن کتاب. و خلاصه یک معادله کاملا برد-برد است و به این می گویند کار فرهنگی. واقعا دست مریزاد.

پی نوشت:

دو نقد دیگر هم از «لبخند مسیح» اخیرا خوانده ام. یکی کاملا از داستان تعریف کرده و به نکات مثبت پرداخته و دیگری کاملا داستان را ترکانده (!) و تا می توانسته از آن بد گفته است. نظرات هر دو برایم محترم است. نقد اول را دوست خوبم آقای علی آرام در سایت فیروزه منتشر کرده با عنوان «به همین سادگی» و نقد دوم را که البته اول تر منتشر شده، آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه در وب سایت شخصی خودشان با نام «شاید به ما می خندند!» منتشر نموده اند. بهتر است درباره آنها قضاوتی نکنم تا مثل قبل، متهم نشوم به همسر رگ گردن بیرون زده بودن!