بایگانی برای ‘ خبر و گزارش ’

هدیه های ولنتاین در بازار کتاب

مجموعه داستان های کوتاه سارا عرفانی با عنوان «هدیه ولنتاین» بعد از حدود دو سال و سه ماه بالاخره به چاپ رسید و روانه بازار کتاب شد. این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «در این کتاب ۹ داستان کوتاه گنجانده شده است که اغلب آن‌ها از زاویه روایت اول شخص بیان شده‌اند و موضوعات اغلب آن‌ها مسایل دنیای جوانان است و روزمرگی‌هایی که جوانان در نسبت با دغدغه‌هایشان با آن‌ها دست به گریبانند.»

این دو سال و سه ماه البته متشکل است از یک بخش دو ساله، که کتاب در دست انتشارات محترم «سوره مهر» بود و با کش و قوس های فراوان چند بار خوانده شد و رد شد و دوباره احضار شد و حذف و اضافه شد و در پایان دو سال وقتی سراغش را از انتشارات گرفتم و پرسیدم کتاب همسرم در چه مرحله ای هست گفتند «در نوبت چاپ است» و بعد که پرسیدم دقیقا الان در چه مرحله ای است و آیا طراحی جلد و صفحه بندی شده یا نه گفتند: «نه هنوز کار داره. باید بره برای ویراستاری اول» – «کی می ره؟!» – «معلوم نیست، عجله نکنید!» و یک بخش سه ماهه باقیمانده، که کتاب در دست نیستان ی ها بود و خواندند و تایید کردند و فرستادندش وزارت ارشاد و چاپ شد و تمام.

این کتاب مشتمل بر داستان های کوتاه «به خاطر تو»، «پارسا»، «نگاه ماه»، «صدف»، «هدیه ولنتاین»، «حضور آسمانی»، «از پشت ابر»، «یک مدل خاص» و «در آخرین نگاهش» است که در طول چند سال به صورت جسته گریخته توسط سارا عرفانی نوشته شده و هم اکنون در قالب کتاب گردآوری شده اند. البته داستان آخری خیلی خیلی وقت پیش نوشته شده و خیلی وقت پیش بازنویسی شده (بهار ۸۳) و شاید جزو اولین تجربه های داستانی نویسنده است که هم اکنون چاپ شده و حجم زیادی از کتاب را هم به خود اختصاص داده است.

شاید بد نیست در ادامه این معرفی کتاب، بخش هایی از هر یک از این داستان ها را جهت آشنایی خوانندگان با فضای کلی کتاب و داستان ها بیاورم و باقی ماجرا و نقدهای سازنده و دیگر بماند برای بعد از خوانده شدن کتاب توسط مخاطبان آن انشاالله.

«پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: چیکار می کنی احمق؟ پشت دستت رو که قرمز شده و سوخته بود، آروم نوازش کردم. گفتی: هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟ گفتم: اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم. قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگه هیچ وقت… یه ماشین می پیچه جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شه. اگه تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش رو نشونش می دادم. اما این دفعه به خاطر تو می بخشمش.» – به خاطر تو

«پارسا سرش را تکان داد و به سقف نگاه کرد. پانته آ یک کتاب را بیرون کشید و گفت: صحیفه… سجادیه… این چیزا چیه می خونی؟! مث اینکه هنوز عقلت درست و حسابی سر جاش نیومده. مگه اون دفه بابا باهات حرف نزد؟! کتاب را پشت تخت رها کرد و صاف ایستاد.» – پارسا

«صدای داد و فریادت می آمد. می خواستی در را باز کنی. شیشه را شکستی. تلاش می کردی از لابه لای تیزی شیشه های شکسته قفل در را باز کنی. خون بود که روی زمین می ریخت. پارچه ای آوردم تا دستت را ببندم که داد زدی: لازم نیست برای من دل بسوزونی! من به ترحم تو هیچ احتیاجی ندارم. آنها رسیدند و همانطور بدون خداحافظی تو را بردند.» – نگاه ماه

«بابا گفت: کاری با درس خوندنت ندارم. گوشی ات رو بده من! صدف یکدفعه به مامان نگاه کرد و پرسید: گوشی برای چی؟ مامان شانه بالا انداخت و خودش را با چیزهایی که خریده بود مشغول کرد. بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: کجا رو نگاه می کنی؟ من اینجام! صدف کتاب را لوله کرد و گفت: برای چی می خواین؟ بابا بلند شد.» – صدف

«چشمت می افتد به حلقه نقره ای که برایم خریده ای. دستت را جلو می آوری تا لمسش کنی. همانطور که نگاهت می کنم، دستم را عقب می کشم. دستت را به طرفم گرفتی و در چشم هایم خیره شدی. هر دو دستم را زیر چادر پنهان کردم. گفتی: خواهش می کنم. و دستت را روی میز، جلو آوردی. سرم را به علامت نفی تکان دادم. گفتی: همین یه بار! دارم خواهش می کنم ازت. می خوام ببینم چقدر برات ارزش دارم. چقدر دوست داشتم گرمای وجودت را حس کنم.» – هدیه ولنتاین

«مرد سر تکان می دهد و من سوار می شوم. بوی دود سیگار گلویم را می آزارد. سرفه می کنم و او می گوید: می چسبه سیگار تو این سرما آبجی. چیکار کنیم دیگه! و من چشمهایم را می بندم. تکبیر می گویم و نافله می خوانم. به یاد تو! اصلا امروز یاد تو هم جور دیگری بود. از سحر که لحظه ای در خواب و بیداری تو را در جمع همسنگرانت دیدم که خنده مستانه می کردی و ظهر که گله ات را به خدا کردم.» – حضور آسمانی

«فرامرز گفت: همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه. – دیگه چی؟ – همین. – این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش! فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه. بلند شد.» – از پشت ابر

«با هم به طرف یک کافی شاپ رفتند و وارد شدند. مینو جای دنجی را کنار پنجره انتخاب کرد و روبروی هم نشستند. وحید لپ تاپش را از داخل کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: دیشب تو اینترنت می چرخیدم، چند تا مدل لباس عروس خیلی خاص پیدا کردم. البته اگه خاص، تو فرهنگ لغت دوتامون یه معنی داشته باشه! لپ تاپ را روشن کرد. آن را چرخاند و مقابل مینو گذاشت. دستش را زد زیر چانه اش و زل زد به چشم های مینو. – نگاه کن ببین گمشده ات بین اینا نیست؟» – یک مدل خاص

«به بیمارستان آمده بودم تا هم ببینمش و هم با او حرف بزنم. خواستم در بزنم که صدایی از داخل اتاق شنیدم. از لای در نگاه کردم. سه خانم و یک آقا دو طرف تخت ایستاده بودند. صورت خانم ها معلوم نبود وگرنه می شد حدس زد کدام شان، همسرش است. البته اگر ازدواج کرده بود. نمی دانستم به خانواده اش از من چیزی گفته بود یا نه. شاید اگر من را می دیدند، برایش درد سر می شد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه تا پایان وقت ملاقات مانده بود. امیدوار نبودم که در این ده دقیقه بتوانند از او دل بکنند و بروند.» – در آخرین نگاهش

+ «هدیه ولنتاین» سارا عرفانی کتاب شد – خبرگزاری مهر

+ «هدیه ولنتاین» به دست عاشقان کتاب می‌رسد – خبرگزاری کتاب ایران – ایبنا

+ انتشارات نیستان

نقش مطبوعات در نمایشگاه صنعت دکورسازی

سلام

چند سالی می شد که به نمایشگاه مطبوعات سر نزده بودم. تقریبا شاید از زمانی که نمایشگاه مطبوعات هنوز از نمایشگاه کتاب جدا نشده بود و در کنار آن برگزار می شد. آن وقت ها یادم می آید که نمایشگاه مطبوعات نهایتا در دو سه سالن که کوچک ترین سالن های نمایشگاه بین المللی هم بودند برگزار می شد و هر نشریه و مطبوع در آن یک غرفه معمولی نهایتا بین ۱۲ تا ۲۱ متری داشت و در آن به عرضه روزنامه یا مجله خود می پرداخت. یادم هست در آن زمان که جوان تر بودم از اولین غرفه یک کیسه پلاستیکی تهیه می کردم و بعد کل نمایشگاه را می گشتم و همه غرفه ها روزنامه ی آن روزشان را هدیه می دادند و می گرفتم و می انداختم داخل کیسه. بعد هم می رفتم خانه و با ولع خاصی یکی یکی آنها را می دیدم و تماشا می کردم و گاها می خواندم و فضای کل نشریات کشور کمی دستم می آمد. آخر سر هم هدیه می دادمشان به مادرم جهت بایگانی در روزنامه دانی خانه(!)

چند روز پیش به دلایلی دوباره تصمیم گرفتم بروم و نمایشگاه را ببینم. به دلیل شرکت داشتن فعال خودم در برگزاری نمایشگاه رسانه های دیجیتال که در محل مصلی برگزار شد، برایم جالب بود که ببینم نمایشگاه مطبوعات هم دقیقا همان جا و با همان زیربنا چگونه برپا شده و اساسا مگر به اندازه ی همه شرکت های نرم افزاری و بازی سازی و نرم افزار موبایل و وب سایت های اینترنتی، در کشورمان روزنامه و مجله هم داریم که توانسته اند فضای به آن بزرگی در مصلی را پر کنند؟!

در نمایشگاه جواب سوالم را پیدا کردم. تعداد روزنامه ها و وب سایت ها خیلی زیاد نیست اما به قول رضا امیرخانی خیلی هاشان به شیرفلکه نفت وصل اند و هزینه اجاره غرفه و غرفه سازی برایشان اصلا به حساب نمی آید. در نمایشگاه رسانه، سایت مسجد جمکران غرفه ای تقریبا بیست متری داشت که هزینه غرفه سازی آن (که توسط شخص غرفه ساز هدیه شده بود) حدود هشت میلیون تومان بود. و شما حساب کنید پرتقال فروش های نمایشگاه مطبوعات برای غرفه های صد متری شان چقدر هزینه ی اجاره غرفه، غرفه سازی ام دی اف، مبلمان، نورپردازی و … کرده اند و این پولها از کجا می آید و به کجا می رود و این نمایشگاه چقدر به درد مردم می خورد.

ترکیب «درد مردم» جالب بود. بله من هنوز هم نمی دانم که فلسفه برگزاری نمایشگاه مطبوعات چیست و قرار است به چه درد بخورد؟ مگر نه اینکه همه مطبوعات ناچارا روی کیوسک عرضه می شوند و در حقیقت هر روز در شعبات مختلفی، نمایشگاه های کوچک مطبوعات در سطح همه کشور برگزار می شود و هر یک با ارائه مقالات و نوشته ها و ترکیب روی جلد و غیره دارند خود را عرضه می کنند و با هم رقابت می کنند. لطفا به من نگویید که این فرصتی است برای دیده شدن، جذب مخاطب، تعامل بین مطبوعات، هم اندیشی و ارتباط دوسویه مردم با رسانه ها، ارتقای سطح کیفی کار نشریات و به ویژه خبرنگاران، نشست های تخصصی، تشویق مردم به خواندن روزنامه، تشویق جوانان به روزنامه نگاری و غیره که خداوکیلی من و شما می دانیم اینها فقط به درد سخنرانی وزیر ارشاد در مراسم افتتاحیه می خورد و بس!

غرفه های صد متری و بیشتر که به بهترین شکل ساخته و تزئین شده اند به نحوی که گویی قرار است این بنای مجلل سالهای سال در جای خود در مصلی بماند و اصلا به هیبت ش نمی خورد که ده روز عمر مفیدش باشد اصلی ترین چیزی است که در نمایشگاه دیده می شود. داخل آنها هم چند ست مبلمان شیک و تعدادی مدیر کت و شلوار پوشیده که روی آنها لم داده اند و توجه خاصی هم به شمای بازدیدکننده ندارند و به نظر می رسد کلا از جنس شما نیستند. در حاشیه نمایشگاه و در راهروهای دورافتاده و آن دور دورها هم تعدادی غرفه ی معمولی با اندازه معمولی و آدم های عمولی که سایت ها و خبرگزاری های معمولی هستند که قرار است هیچ وقت دیده نشوند. در کیوسک روزنامه فروشی زیرتر از بقیه باشند و در اینترنت در رنکینگ ۵۰۰۰۰ به بالا و در نمایشگاه هم گوشه ای که نورش کمتر است و از مسیر اصلی به اندازه کافی دور. اتفاقا جالب ترین محتوا هم مال آنهاست و پرانرژی ترین مسئول غرفه ها را دارند و شما را خیلی هم تحویل می گیرند و پای صحبت شان که می نشینی کلی طرح و ایده و حرف برای گفتن دارند. کل زیربنای غرفه شان هم کمتر از اتاق VIP آن دیگران است!

برایم خیلی جالب بود که شلوغ ترین جاهای نمایشگاه یکی غرفه های مربوط به مجلاتی بود از قبیل آشپزی خانواده سبز، هنر آشپزی، تک آشپز، ماهنامه ساناز سانیا، کوک (مجله خیاطی) و امثال آنها که مطبوعات خود را به صورت چند تا هزار می فروختند و مردم هم دست و پا می شکستند. و دومین رتبه شلوغی هم مربوط بود به مکان های دایره شکلی به نام «پاتوق مطبوعات» که دو تا آقای روپوش به تن کرده در وسط آن ایستاده بودند و تند و تند برای افراد حاضر در صف نسکافه سرو می کردند. برایم جالب بود که چقدر نسکافه در رونق گرفتن گپ و گفت مطبوعاتی در کشور تاثیر گذار است و وقتی نسکافه ها تمام می شود، مردم دیگر دل و دماغ مطبوعات خواندن ندارند و غرفه خلوت می شود!

  

در مقابل خلوت ترین بخش نمایشگاه هم مربوط بود به نشریات استانی که در انتهای سالن نمایشگاه و یک گوشه ی آن جمع شده بودند و متاسفانه کسی نیم نگاهی هم به آنها نمی کرد. فضای این قسمت حتی از نظر نور تاریک تر از بقیه قسمت ها بود. تقریبا همه آنها هم با وسایل نه چندان گران قیمت اقدام به تزئین غرفه های خود نموده بودند که بعضا هم بسیار زیبا طراحی شده بود. محرومیت در همه چیز، انگار جزئی جدانشدنی از استان های کشور است و خود آنها هم به این موضوع عادت کرده اند!

دست آخر من همان نمایشگاه مطبوعات در حاشیه نمایشگاه کتاب با غرفه های ساده و کم متراژش را به این نمایشگاه ترجیح می دهم. حالا که قرار است مطبوعات تحت حمایت نفت، به هر حال در حاشیه باشند، پس چرا در حاشیه نمایشگاه صنعت دکورسازی در ایران؟! کتاب که موضوعش مربوط تر هم هست!

خبر دادند که بالاخره هماهنگی ها انجام شده و ساعت یازده صبح فردا یعنی سه شنبه از مدرسه مشکات حرکت می کنیم. اگر خواستی بیا، اسمت را در لیست رد کرده ایم. گفتم احتمالا نتوانم مرخصی بگیرم ولی قطعا تمام سعیم را می کنم. صبح، وقتی مساله را روراست با رئیس م مطرح کردم مخالفتی نکرد و کار به اصرار و التماس نکشید. خیلی خوشحال شدم.

ساعت یازده و نیم رسیدم جلوی در بیت رهبری. درب خیابان کشوردوست. طلبه های مشکات هنوز نرسیده بودند. رفتم داخل. گفتم اسمم رد شده برای ملاقات خصوصی با حضرت آقا. جالب بود که مامور چند بار پرسید ملاقات با کی؟ با کی؟ کدوم آقا؟ گفتم حضرت آقا دیگر. حضرت آیت الله خامنه ای، رهبر. مگر چند تا آقا داریم. خودش هم خنده اش گرفت. رفتم داخل گشتی زدم و با یکی از بچه های سپاه ولی امر کمی اختلاط کردم تا بچه های مشکات و حاج آقا قاسمیان (موسس و مدیر حوزه مشکات) به همراه تعدادی از اساتید مدرسه (آقایان حاج ابوالقاسمی، حیدری، انصاری، صبوحی، دکتر لاجوردی، ایراندوست) رسیدند و یکی یکی از گیت وارد شدند. حس خیلی خوبی بود. هنوز تا اذان ظهر نیم ساعتی مانده بود. بعد از عبور از چند در دیگر و تحویل باقیمانده وسایلی که بعضا دست بچه ها مانده بود رسیدیم پشت دیوار منزل آقا. حیاط سبز و خرم بود و به انسان روحیه می داد. ما را به سمت سالنی هدایت کردند و گفتند مدتی اینجا استراحت و تجدید وضو کنید تا وقت نماز بروید داخل.

شوخ طبعی جزء لاینفک بچه های مشکات است و آنجا هم دست از شوخی بر نمی داشتند. یکی می گفت «بچه ها، احتمالا می خوان امتحانمون کنند، ببینن نماز نافله می خونیم یا نه» دیگری می گفت: «تا همین جاش که اومدیم رو سیو Save کنید فعلا که از دست نره» مدام هم برای سلامتی همدیگر و اساتید و خلاصه هر کس که وارد می شد به بهانه ای قراءة المزید

فقط فاتحه ای …

سلام

اول- سالروز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و روز مادر را به همه مادران تبریک می گویم. مخصوصا به مادر مطهره خانم مان که دومین سال مادر بودنش را پشت سر می گذارد. یکی از طرف خودم و یکی هم از طرف مطهره که هنوز تبریک گفتن نمی داند. در عین حالی که البته «مامان» گفتنش کار تبریک را می کند.

دوم- آنهایی که مادر دارید، قدرش را بدانید. ناگهان چشم باز می کنید و مثل من می بینید روزهایی را که …

روز مادر شده و هدیه ی من تکراری است … مثل هر سال فقط فاتحه ای می خوانم

.

سوم- اردوی بزرگ وبلاگ نویسان کشور (دومین جشنواره نور) با شعار «عفاف، معنویت، امنیت اخلاقی» برگزار شد و دوستان برگزار کننده، «از جنس خدا» را به عنوان وبلاگ برگزیده در بخش «زوج وبلاگ نویس» انتخاب کردند. وظیفه خود می دانم از این بزرگواران تشکر کنم گرچه که آن را از سر «کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته» می دانم. گزارش آن را در اینجا، اینجا و اینجا ببینید.

گلایه ها و انتقادهای زیادی از این اردوی سه روزه در سطح وب منتشر شده که به جهت اینکه غیر از مراسم اختتامیه در بقیه برنامه های آن حضور نداشتم نمی توانم به روشنی اظهار نظر کنم. اما همین قدر می دانم که برگزاری اردویی با این برنامه های متنوع و اسکان سه روزه ۳۵۰ نفر و برنامه ریزی برای ایشان، کاری بسیار دشوار و طاقت فرساست. لذا ضمن خسته نباشید و خدا قوت گفتن به مسئولین آن، از دوستان وبلاگ نویس می خواهم در اجتماعات بعدی خود به میان میدان بیایند و قسمتی از کار را تقبل کنند تا مصداق کسانی نباشند که از بیرون گود فقط انتقاد می کنند و حاضر نیستند خود گوشه ای از کار را بگیرند.

چهارم- هنوز تا روز شهادت امام علی النقی علیه السلام ۱۰ روز باقی است و ان شا الله دوستان در سطح وب به نشر کلمات گهربار و سیره و الگوهایی که ایشان برای ما ارائه داده اند بیش از پیش اهتمام ورزند تا تیری باشد در چشم بی ادبان و توهین کنندگان بی خردی که در هتاکی و توهین به مقدسات گوی سبقت را از هم می ربایند. جالب است بدانید همین وبلاگ هم از گزند اینان در امان نمانده و تعداد زیادی کامنت های بی ادبانه ایشان از همان روز آغاز موج وبلاگی، در انتظار تایید وجود دارد که دامنه آنها به بنده و خانواده ام هم رسیده است. اینکه فردی بیاید و در عین حالی که کامنت هایش تایید نمی شوند افزون بر ۲۰ کامنت بد و بیراه و فحش منتشر کند، نشان از چه چیزی غیر از بیماری و مشکلات عدیده در وی دارد؟! خدا همه را به راه راست هدایت فرماید ان شاء الله.