بایگانی برای ‘ دل نوشته ’

هفت سال بی مادری

سلام

هفت سال است که درد بی مادری را می فهمم. سال به سال غم و فراق نبودنت کمتر که نمی شود هیچ بیشتر هم می شود. باور کن این حرف درست نیست که «خاک سرد است و فراموشی می آورد. وقتی عزیزت را خاک می کنی کم کم نبودنش را یادت می رود» خاک سرد نیست و فراموشی هم نمی آورد. انسان از ریشه نسی به معنای فراموشی هست ولی یادم نمی رود نبودنت را مادرم.

سر سفره عقدم نبودی. نبودنت را یادم نرفت. لبخند به لب داشتم جلوی دیگران. اما صدای هق هق گریه های خواهرم و خاله ام و عمه هایم و مادربزرگ هایم را هم اگر نمی شنیدم، می فهمیدم که سر به زیر چادرها بردنشان علت دیگری نمی تواند داشته باشد. چشمان خیس شان را هنگام کادو دادن نمی شد ندیده گرفت.

این قصه سر مراسم ازدواج خواهرم هم تکرار شد. سر مراسم ازدواج برادرم هم تکرار شد. مادر عروس، غایب. مادر داماد، نداریم…

ما مادر نداریم. مطهره، دخترمان هم یک مادربزرگ ندارد. به دنیا که آمد، قصه تکرار شد. خواهرزاده ام هم که به دنیا آمد، قصه باز تکرار شد.

در این خانواده قصه ی نبودن یک مادر مهربان فراموش شدنی نیست و مدام تکرار خواهد شد. تا وقتی هستیم و محرم هست و امام حسین (ع) هست و روز پنجم محرم هست و مسجد ارک هست و گلزار شهدا هست و … یادمان نمی رود.

دروغ نمی گویم که هر روز نبودنت بیشتر از قبل حتی احساس می شود. چرایش، وجود مطهره است و مادرش. مادری کردن را با تمام سختی هایش از صفر دارم می بینم. در کنارم یک مادر هست که برایم تصویر کند لحظه های بی خوابی ات را و شب شیر دادن هایت را و برای هر بار شیر دادن وضو گرفتن هایت را و به مجلس امام حسین بردنم را که با چه سختی یک طفل شیرخواره را برده ای روضه تا الان سینه زن حسین (ع) باشد. الان که این همه سختی ها را می بینم و می فهمم، بیشتر نیازمند وجودت هستم تا به پایت بیفتم و تشکر کنم و گریه کنم و عذرخواهی کنم از دوران سرکشی نوجوانی و جوانی ام. حالا که غرور جوانی ام کنار رفته و سراپا خضوع شده ام در برابرت نیستی تا آن را ابراز کنم و این شکنجه ی سختی است، مادرم.

من بدبخت بی مادر چه کنم پس؟ به که خدمت کنم؟ به دست و پای که بیفتم و تشکر کنم؟ این همه آیات و روایات نیکی به پدر و مادر را که دیر درکشان کردم چگونه اجرا کنم؟ من حقیر را ببخش بر همه جفاهایی که به تو کرده ام. خدا می داند که پشیمانم.

دوستان، قصد دارم برای مادرم و همه شهدای ارک ختم قرآن بگیرم. امشب. اگر مایل هستید در ذیل همین مطلب در قسمت نظرات اعلام کنید و خواندن یک جزء را برای همین امشب تقبل بفرمایید. برای نظم دادن خودتان چک کنید که جزء انتخابی شما را کس دیگری تقبل نکرده باشد. اجرتان با حضرت سید الشهدا  که جانم به فدایش.

از رنجی که نمی بریم!

امروز کارت دعوت یک مراسم ویارانه (شما راحت باشید، بخوانید ویارونه) به دستم رسید و باعث شد دوباره هوای دلم طوفانی شود.

ماجرا از این قرار است که سه چهار سال پیش، به یک همچین مراسمی از طرف همین خانواده دعوت شدیم. اصلا یادم نیست چرا آن روز، به مراسم نرفتم. اما برایم تعریف کردند چه غذاهایی که در این مراسم سِرو نشد. از مرغ و ماهی و میگو گرفته تا زبان و مغز و آش رشته و دلمه و کشک بادمجان و الویه و خیلی چیزهای دیگر (ببخشید اگر دلتان آب افتاد). احتمالا می دانید دیگر، در این گونه مراسم ها آنقدر وفور نعمت هست که اصلا لازم نیست مهمان ها به سمت غذا حمله کنند. چون عده ای بی وقفه دیس های غذا را پر می کنند و هر چه مهمان ها غذا می خورند، انگار آب از آب تکان نخورده است. آخر مراسم هم به هر نفر یک لیوان دادند که درونش آلوچه و لواشک و از این جور چیزها بود. به خانم باردار نه ها!! به همه!

این بار، این مراسم را برای یکی از اعضای دیگر خانواده گرفته اند. به هر حال آنها متمول هستند و شاید آنقدر داشته باشند که بخواهند مراسم هایشان را در کره ی ماه بگیرند و خرج سفر همه را بپردازند. اما…

آن کپر نشینان بیابانگردی که به اندازه ی یک بند انگشت گوشت را در آب می پزند و نان خشک می زنند توی آب و می خورند و می گذارند آن تکه گوشت چند روزی در ظرف بماند تا آب، برای وعده های بعد هم کمی مزه داشته باشد…

آن زنان جوان بارداری که از اطرافیانشان هیچ کس آهی در بساط ندارد تا برایشان یک کاسه ترشی ببرد، یا یک وعده آش رشته، حتی آبکی، بدون سیر داغ و پیاز داغ درست کند یا یک پَر لواشک دستشان بدهد… چه می گویم؟! احتمالا اینها حتی به ذهنشان هم خطور نمی کند. یا اگر هم بی اجازه خطور کرد، مجبور هستند همانجا – توی ذهنشان، توی رویاهای شیرین و تلخ شان- چال کنندش و در گرما و سرمای کویر، با بچه ای که در شکم دارند سخت کار کنند…

نمی دانم، نوشته ام واقعا نیازی به نتیجه گیری مستقیم دارد؟!

حتی اگر بدانم این خانواده ی عزیز و گرامی و البته فوق العاده مهربان، به فقرا کمک می کنند و مدرسه می سازند و جهیزیه ی عروس می دهند و زوج های جوان را مکه و کربلا  می فرستند، باز هم مطمئنم که اگر به این مراسم بروم، از اول تا آخرش باید بنشینم و اشک هایم را پاک کنم.

پی نوشت توضیحی به جهت سوال برخی دوستان:

* این مراسم در  تالار  برگزار می شه، نه در منزل.

* چیزی از یک عروسی بسیار مجلل کم نداره. هم به لحاظ لباس و آرایشگاه و هم به لحاظ پذیرایی و… با این تفاوت که فقط خانم ها دعوت هستند.

سیرابِ مهر تو

زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید کمی از تشنگی ام کم کند. گرمای هوا بد جوری نفسم را گرفته بود.

کنار آب خوری ایستاده بودند. به نوبت آب می خوردند و می خندیدند. یکی شان گفت: «بچه ها من یادم نبود روزه ام، آآآآآخ! حالا چیکار کنم؟!»

آن یکی گفت: «باید شصت تا روزه بگیری، وگرنه خدا سنگت می کنه! حالا ببین کی بهت گفتم!» صدایشان در میان قهقهه ها گم می شد.

عرق صورتم را با پشت دست پاک کردم. چادرم را جلوتر کشیدم و از کنارشان رد شدم.

***

برای موج وبلاگی صبر ریحانه ها؛ با افتخار.

نزدیکی به خدا، به عشق امام رضا (ع)

سلام.

اللهم انی اتقرب الیک بحبهم و بولایتهم

امسال ماه رمضان برایمان رنگ و بویی دیگر داشت. تا آنجا که یادم می آید تا به حال ماه رمضان سفر نرفته بودم. امسال اما توفیق دست داد و به سبب یک ماموریت کاری، همراه خانواده بخشی از ماه مبارک را در کنار امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام نایب الزیاره همه دوستان بودیم. انصافا باصفا بود. خدا قسمت تان کند.

اگر در ۲۰:۳۰ دیدید که هر روز در حرم سفره های طویل و باصفای افطاری پهن می شود و ۱۲ هزار نفر افطاری می خورند و حسرت خوردید خیلی نگران نباشید. ما هم که آنجا بودیم فقط صحنه های آن را در خبرگزاری ها و همان بخش خبری دیدیم و نتوانستیم کارت پیدا کنیم. کارتی بودن آن را البته در بخش خبری نگفت!

بعد از مدتی گفتم یک پست معمولی بنویسم. یک پست کم حجم و کم کلمه. زیارت مشهد بیش از این مطلب ندارد بیشتر صفا دارد و حال خوش که قابل بیان نیستند.  اما از عکس ها کمک می گیرم برای بردن شما به آن حال و هوا و زائر شدن دل تان. پیشاپیش زیارت قبول…

قراءة المزید