بایگانی برای ‘ پرورش و آموزش ’

ده دوازده سال بعد

دیر وقت بود. نشسته بودیم سریال نگاه می کردیم و من، تخمه ی مورد علاقه ام را می شکستم. اصلا، به بهانه ی سریال، تخمه می شکستم.

مطهره که مدام می رفت و می آمد و بازی می کرد و به هم می ریخت، سراغم آمد و گفت: «به منم تخمه بده!» از هر پنج شش تخمه ای که می شکستم، یکی را برای او می گذاشتم. حوصله نداشتم. خسته بودم. دوست داشتم کسی کاری به کارم نداشته باشد. بعد از یک روز پر کار و پر دغدغه، دقایقی را برای خودم می خواستم. تا مطهره تخمه ی بعدی را طلب نمی کرد، برایش نمی گذاشتم و البته، هر از گاهی هم می پیچاندمش.

وقتی خوابید… وقتی به چشم های کودکانه اش نگاه کردم… و به تخمه ها… و اینکه می پیچاندمش…

تصور کردم مثلا ده دوازده سال بعد، اگر آن لحظه را به یاد می آوردم چه فکری با خودم می کردم؟! وقتی مطهره چهارده پانزده ساله شده و شاید خیلی هم خوش نداشته باشد وقتش را در کنار ما بگذراند… وقتی که دوستانش را به ما ترجیح می دهد و دلم لک زده برای اینکه یک بار دیگر بتوانم او را روی پاهایم بنشانم و موهایش را نوازش کنم… آن وقت حتما با خودم می گویم ای کاش آن روزی که دلش تخمه می خواست، کمتر می پیچاندمش!!

آدمِ حسرت های دیروز و آرزوهای فردا نیستم.

اما این تصور، باعث شد قدر حال را بیشتر بدانم و نسبت به خواسته های دخترم پر حوصله تر باشم. از آن روز به بعد، هر از گاهی در ذهنم به آینده سفر می کنم. آن وقت است که مامانِ مهربان تری می شوم.

IMG_7088

 

 

نقش خواهری

همیشه وقتی قراره بچه ی دوم بیاد، برای دور و بری ها و مخصوصا مادر، این نگرانی پیش میاد که اولی، قراره چه واکنشی نشون بده. چطوری با این قضیه کنار میاد؟ حسودی می کنه؟ چطوری؟ چقدر؟ چقدر خشن حتی!!!

منم ته دلم شاید کمی نگران باشم. ولی طبق توصیه ای که شدیم به فال خیر زدن (تَفأل بِالخَیر) از همون روزهای اول، دلم آروم بود و هنوز هم هست. نمی دونم چی قراره پیش بیاد. اما زیاد نگران نیستم.

واقعیتش، من کتاب خاصی نخوندم برای اینکه تکنیک خاصی یاد بگیرم برای آماده کردن دخترکم. اما احساس می کنم اگه توی تمام جوانب، اخلاقی رفتار کنیم، معمولا زیاد مشکل جدی ای پیش نمیاد. منظورم همین دروغ نگفتن به بچه، داد نزدن، لجبازی نکردن باهاش و چیزهایی از این دست هست.

IMG_4177

یک بار کامنتی خوندم از یک پدر، که نوشته بود: «من هیچ وقت به هیچ بچه ای توی پارک یا جای دیگه لبخند نمی زنم و محبت نمی کنم که کاخ سلطنت دختر خودم رو ویران نکنم. و می ترسم که با اومدن بچه ی دیگه ای، چقدر آسیب ببینه روح لطیفش.» یک چیزی با این مضمون.

اتفاقا من برعکس ایشون فکر می کنم. اگر هم واقعا فرزند اول، کاخ پادشاهی برای خودش ساخته، خوبه که خیلی نرم و ملایم، اون رو با واقعیت های اطرافش آشنا کنیم. چرا که این کاخ، خیلی زود، حتی اگه فرزند دومی نیاد، توی مدرسه، توی جامعه خراب می شه و اون وقت، مطمئنا بچه خیلی بیشتر لطمه خواهد خورد.

با همین دیدگاه، همیشه سعی کردم خیلی معمولی به بچه های دیگه محبت کنم. گاهی برای خیلی نازها و بامزه هاشون غش و ضعف هم کردم. الان مطهره هم وقتی یه بچه می بینه، کلی قربون صدقه ش می ره. حتی از واژه های «خوشگلم» و «عزیزم» هم در موردشون استفاده می کنه. و خدا رو شکر در مواجهه با بچه های دیگه، حسادت خیلی شدیدی از مطهره ندیدم. اینکه مثلا من بچه ای رو بغل کنم و مطهره داد بزنه، گریه کنه، یا بخواد که بچه رو بذارم زمین. نهایت کاری که قبل تر ها انجام می داد این بود که می خواست او رو هم بغل کنم، و من خیلی نرم، بچه رو پس می دادم و مطهره رو بغل می کردم. بدون واکنش خاصی.

این روزها هم، همه ی تلاش مون اینه که خیلی مهربانانه و البته منطقی قضایا رو پیش ببریم. عکس های نوزادی و حتی جنینی مطهره رو میاریم با هم می بینیم. با کلی ذوق و شوق. براش توضیح می دم که اوایل فقط گریه می کردی و ساعت ها شیر می خوردی و مدام باید پوشکت رو عوض می کردم. خواهرت هم که بیاد اولش همینطوری خواهد بود. بلد نیست راه بره، بلد نیست غذا بخوره، حرف نمی زنه، نمی خنده، خیلی باید مواظبش باشیم. اگه دستشو محکم بگیریم، شاید دستش آسیب ببینه. الان طوری شده که خودش برای دیگران توضیح می ده که وقتی خواهرش بیاد فقط باید دستشو یواش بوس کنه، نباید بغلش کنه و… حتی دو سه بار با همدیگه نشستیم فیلم رشد جنین رو دیدیم و اطلاعاتش حسابی زیاد شد و تونست تصور بکنه که الان بچه چه شرایطی داره. اولین چیزی که هم خیلی براش عجیب بود و سوال کرد این بود که این بچه چرا لباس تنش نیست؟؟ که براش توضیح دادم.

یا مثلا وقتی تصمیم گرفتم برای دومی، پتو ببافم، قبل از خرید کاموا، پتوی مطهره رو آوردم، نشونش دادم و توضیح دادم که وقتی هنوز به دنیا نیومده بود، خودم اینو براش بافتم و حالا هم خیلی ازش استفاده می کنه. می خوام یکی هم برای خواهرش ببافم که اونم داشته باشه. در واقع اول توجیهش کردم. قبل از اینکه توی ذهنش بخواد مقایسه ای رخ بده و سوالی ایجاد بشه.

نمی دونم اگه مطهره کوچک تر یا بزرگ تر از سن الانش بود، باید چه روش خاصی در پیش می گرفتم. نمی دونم اصلا روش خاصی در این مورد هست یا نه. فقط اینو می دونم که «آرامش» و «محبت» و «منطق» تا الان، اصلی ترین ارکان ارتباط من و دخترم بوده. لازم نشده حرف غیر واقعی و غیر منطقی ای بهش بزنم که قانع بشه. حرف هایی که شاید بعضی ها توی این شرایط می زنن: «خواهر کوچولوت وقتی بیاد باهات بازی می کنه»، «برات هدیه میاره» یا خیلی چیزای دیگه بدتر از اینا.

وقتی خواهرم به دنیا اومد، من تقریبا هم سن الان مطهره بودم. مادرم تعریف می کنن که تنها چیزی که نشون می داد به خواهرم حسودی می کنم، این بود که لاغر شدم… و این، به من نشون می ده که پس می شه!

تا امروز، خدا رو شکر شرایط خوب بوده. حتما وقتی کوچولومون بیاد، چالش های جدیدی اضافه خواهد شد که باید اون ها رو هم با آرامش و محبت زیاد، حل و فصل کنیم و من دل خوشم به این که روزهای سخت خواهند گذشت، و مطهره و خواهرش خیلی زود با هم صمیمی می شن (انشاالله) و من رو به حاشیه می فرستن!!

 

گزارش تصویری یک سفر

یکی دو هفته پیش، قبل از سرد شدن زود هنگام هوا در روستای پدری-مادری مان، سفری به آنجا داشتیم. سفری ساده، که همان سادگی ش آن را برایمان زیبا و خاطره انگیز کرد.  سفری که مثل اغلب مسافرت هایمان، دو سه ساعت قبل از حرکت، برنامه ریزی شد و مثل اغلب سفرهایمان، با بار و بنه ی کم، سبک بار، ساده، آسان…

نقطه ی اوج سفر، روزی بود که نان پختیم. نان پختن را از قدیم خیلی دوست داشتم. هر وقت می رفتیم روستا، پیش مادربزرگ، به افتخار آمدن ما با همسایه ها قرار می گذاشت و نان می پختند و ما را در حس  و حال شیرینش سهیم می کردند. این بار هم از خدا خواسته، دخترک را به بزم نان پزی بردم تا تجربه کند و ذوق کند و خمیر صاف کند و کنجد بزند و نان تحویل بگیرد.

بر خلاف روال معمول وبلاگ، این بار به جای اینکه بیشتر بنویسم، بیشتر عکس می گذارم.

IMG_4189

یه خونه ی کوچولو، که یکی از هنرمندهای نطنزی اون رو ساخته (آقای توسلیان)

و البته گذاشته برای فروش، اگه دلتون خواست می تونید برید بخریدش

IMAG0634

اینم یکی از اتاق های همون خونه کوچولو

IMAG0627_1

IMG_4179

IMG_4204

روستای کمجان، حوالی نطنز (نزدیکی های ابیانه)

IMG_4223

مطهره در حالیکه داره خمیر رو پر از کنجد می کنه

img6867

imghiuh

امر به معروف عملی و زبانی

سلام.

چند روز پیش با مطهره رفته بودیم سینمای آزادی. خیلی وقت بود که دلش می خواست بریم سینما و من قول داده بودم ببرمش. بانو زودتر پیاده شد تا بره بلیط های اینترنتی خریداری شده رو تحویل بگیره و من و مطهره رفتیم و ماشین رو چند تا خیابون بالاتر پارک کردیم. مطهره از خونه گفته بود که می خواد چادر مشکی ش رو بیاره و سرش کنه. بهش گفتم توی سینما تاریک ه و نیازی نیست. می خواستم اذیت نشه چون دست و پاش رو می گیره و توی ورجه وورجه کردناش که تمومی هم نداره، همش می ترسم بخوره زمین. ولی نهایتا قبول نکرد و چادرش رو اتفاقا همون توی ماشین محکم سرش کرد و بعد پیاده شد و با هم توی پیاده رو راه افتادیم سمت سینما.

IMAG0320

توی راه از دور دیدم گعده های دوستانه مختلطانه صمیمانه بی حجابانه زیادی اطراف سینما هست. چه کسانی که فیلم رو دیده بودند و اومده بودن بیرون و چه کسانی که منتظر شروع سانس بودند. یک لحظه توی ذهنم گذشت عجب کاری کردیم ها. الان من ریشو رو با مطهره ی چادر چاقچوری می بینن همه و با خودشون کلی فکر می کنن که این مذهبی ها ببین چطوری بچه هاشون رو عذاب می دن و اذیت می کنن. بعد گفتم نه، احتمالا برق شادی رو تو چشماش می بینن و حدس می زنن که خودش خواسته چادر سر کنه و ما مجبورش نکردیم جلو جلو توی سن ۳ سالگی این سختی رو متحمل بشه. بعد گفتم نه، احتمال هم داره با خودشون بگن این بچه الگوش مامانش ه دیگه و چون اونو میبینه نفهمیده و نسنجیده فقط دوست داره شکل مامانش بشه و طفلکی داره اذیت میشه. بعد گفتم خوب چی کار کنیم؟! نمیشه که مامانش و خانم های اطرافیان نزدیک همه چادر سر نکنن که این الگو نگیره و اذیت نشه که. بعد گفتم نه، اصلا باید الگو بگیره خوب. درستش همینه که کم کم یاد بگیره از همون ها. بعد گفتم ……

خلاصه یه مسیر دو سه دقیقه ای رو تو این افکار با هم رفتیم  و چند تا نکته برای من و شما داشت:

یک – به حرف و فکر مردم چه کار داریم ما. زن هامون دین خدا رو تمام و کمال باید رعایت کنن و می کنن و کوتاه نمی آیم و بچه هامون الگو می گیرن و حتی زودتر از موعد گاهی به خواست و اصرار خودشون، خودشون رو به سختی ِ با حجاب بودن میندازن. خوب بندازن. مثل خیلی از لجبازی ها و کارهای دیگه شون. فقط سر این یکی باید مدافع حقوق بچه بشیم حتی با درآوردن گریه ش؟!

دو- اکثر قریب به اتفاق خانم های جوان و کم حجابی که مطهره و من رو دیدند نه تنها اعتراضی و اخم و تخم و اینها نکردند بلکه کلی قربون صدقه ش رفتند و گفتن وای وای وای این وروجک نیم وجبی رو نگاه کن. آفرین چه دختری به به به … فتامل!

سه – بچه ها در امر به معروف عملی و زبانی استاد هستند و با اعمال و رفتار و شیرین زبونی هاشون خیلی خوب امر به معروف و نهی از منکر می کنند. ما چه کاره ایم که با توجیه اینکه اطرافیان از ما و بچه مون ناراحت می شن جلوشونو بگیریم. مطهره وقتی قضیه حجاب رو براش توضیح دادیم توی مهمونی و ختم و مسجد و پارک و خیابون و رستوران و هرجایی که خانم های کم حجاب رو میدید سریع و بلند بلند می گفت وای وای وای چه خانوم بدی، حرف خدا رو گوش نداده، موهاش بیرون ه ، لاک زده جلوی بابایی و … و خودمون از ترس آبرو متاسفانه این موضوع رو در او به تعطیلی کشوندیم! به نظرم میاد نباید این کار رو می کردیم…

سه و نیم – مطهره یه بار به یکی از آشنایان که توی خونه جوراب نمی پوشید گفت چرا جوراب نمی پوشی و اون بنده خدا هم گفت بعدا بهت می گم. چند بار دیگه هم بهش گیر داد و پرسید. تا نهایتا رفتن با مطهره تو اتاق و ما شنیدیم که مطهره می گه «همه شون؟!» به بانو گفتم نکنه برای خلاص شدن از دست مطهره چیز غلطی یادش داده باشند. بعدا از مطهره پرسیدیم فلانی چی بهت گفت؟ گفت فلانی بهم گفت: «من جورابام سوراخ بود و برای همین نپوشیدم» مطهره هم پرسیده همه شون؟! :)) یعنی که خلاصه از دست بچه ها نمیشه در رفت.

چهار – یه بار که من و بانو با هم بگو مگو می کردیم مطهره شونصد بار بین ما رفت و آمد کرد و همش می گفت: «پیامبر فرمودند نباید داد زد» (“پیامبر فرمودند” رو از روی یه برنامه تلویزیونی یاد گرفته) یا به شیوه ارسطوی نقی معمولی اینا می گفت «آیا داد زدن کار خوبی ست؟!» و البته ما داد نمی زدیم ولی همون بحث جدی و محکم ما رو بر نمی تافت و دوست نداشت ادامه پیدا کنه و اینقدر این کار رو تکرار کرد تا ما رو به خودمون آورد و متوجه مون کرد و ما بعدا یه بار که مشغول بازی بود توی اتاق بحث نیمه کاره مون رو (با آرامش بیشتر)  تموم کردیم.

پنج- نقش فرزندان در تربیت پدر و مادرها مهم و حیاتی است. خدایا ممنون