بایگانی برای ‘ پرورش و آموزش ’

ولش کنید!

مطهره خواهرش را بلند کرد تا بیاورد پیش من…

در حالی که همه در آن جمع، از این کار ناراحت شدند و سعی کردند به نحوی او را باز دارند یک نفر گفت: «ولش کنید! خواهرشه!»

IMAG1279

***

نمی خواهم تحلیل کنم که بغل کردن کوثر از طرف مطهره چطور است و چه عواقبی خواهد داشت. اما رفتار کسانی که او را به عنوان خواهر بزرگ تر و کسی که قلمرو حکومتش با آمدن یک بچه ی کوچکتر به خطر افتاده قبول دارند و درک می کنند، ستایش می کنم.

خودم هم کمترین ادعایی ندارم که می توانم به درستی میان توجهم به آن دو توازن ایجاد کنم. اما تا آنجا که امکان دارد وقتی صدای کوثر در می آید و من شاهد ماجرا نبوده ام، سعی می کنم این سوال حساسیت زا را از مطهره نپرسم: «چی کارش کردی؟؟!!»

انتخاب

وقتی کوثر دو ماهه شد، دوباره شروع کردم به نوشتن رمان نصفه کاره م. به خودم و ناشر قول داده بودم تا شهریور تمام شود و تحویل بدهم. یک پروژه ی دیگر هم داشتم که خیلی وقت گیر بود.

کوثر

با خودم فکر کردم اگر بخواهم به همه ی این کارها برسم و سر موقع آنها را تحویل بدهم (حتی با اینکه از خانه بود و نیازی به بیرون رفتن نداشت) روزهای شیرین ماه های اول زندگی کوثر را با استرسِ رسیدن کارها و اتمام آنها ها سپری می کنم و چیزی از بزرگ شدن دخترکم نمی فهمم.

این شد که حسابم را با خودم صاف کردم. پروژه ای که دستم بود را تا همان جا کامل کردم و تحویل دادم و گفتم دیگر برایم کار نفرستند.

رمانم را هم اگر دو سه ماه دیرتر تحویل دهم اتفاق جبران ناپذیری نمی افتد.
حالا خوشحالم از این تصمیمی که گرفته ام.

چیز مهمی را از دست نداده ام. اگر چیزی از دست رفته جنبه ی مادی داشته که در قبال با بچه ها بودن خیلی بی ارزش است.

***

بعد نوشت:

شاید عمل کردن و انتخابش سخت باشه. اما درک اینکه کدوم حقیقیه و اصالت داره، سخت نیست.
برای یک زن و مادر، اولویت اصلی و حقیقی همسری کردن و مادری کردنه. اینکه فضای گرم و آرامی توی خونه برای همه فراهم باشه تا همسر در محیط بیرون راحت باشه و چیزی و کسی اذیتش نکنه و بچه ها با تربیت خوب و آرامشی که دارن بتونن خوب درس بخونن. خوب رشد کنن. خوب تربیت بشن برای آینده. باز، اگه پسر باشه طبیعتا باید بتونه کار مناسبی داشته باشه و همسر مهربانی باشه و اگه دختر باشه بتونه مادری رو درست یاد بگیره.
به چیزی که می گم صد در صد اعتقاد دارم. قصدم القای اعتقاد خودم به تو نیست. حرفم چیز دیگه س. اینکه مادری کردن و با بچه ها بودن و گلِ وقت مون رو برای بچه ها گذاشتن، این، کف روی آب نیست. اگه بچه ها امنیت عاطفی نداشته باشن و از محبت اشباع نشن بعدها حتی برای پدر و مادر خودشون هم مشکل ساز می شن. اما اگه من و شما درست در این لحظه یک مقاله کمتر بنویسیم و یا یک کتاب دیرتر نوشته بشه _دقیقا در این لحظه رو می گم_ مشکلی پیش نمیاد. الحمدلله شغل های ما مثلا خنثی کردن بمب اتم یا چیزهایی از این دست نیست که کس دیگه ای نتونه جای ما باشه. این روزها سپری می شه و وقت برای کار کردن ما هست خدا رو شکر. اگر نبود هم مطمئن باشیم که اون کار حقیقی ای رو که باید انجام می دادیم توش کوتاهی نکردیم. مشاغل و مناصب در درجه ی دوم اهمیت هستن. حتی من می گم اگه کسی بتونه با داستان یا مقاله ش یه مادر دیگه رو یا یه انسان دیگه رو از اشتباه دربیاره، ارزشش اونقدری نیست که بتونه بچه ی خودش رو اول درست تربیت کنه. یعنی مثل اینکه یه خانومی یه روانشناس عالی باشه و کلی مشکل رو از آدمای اجتماع حل کنه. ولی فرزند خودش مشکل داشته باشه. خب این بچه وقتی بیاد توی جامعه روی همون آدمایی که شاید مشکل شون رو مادره حل کرده دوباره اثر منفی بذاره… خنده دار نیست؟!
البته، این درسته که توی هر کدوم از این انتخاب ها، یه چیزایی رو از دست می دیم. طبیعیه. من اگه بچه نداشتم تا حالا سه تا رمان نوشته بودم و حتی توی موقعیت های کاری چقدر پیشرفت کرده بودم. ولی واقعا واقعا بدون ذره ای تظاهر و شعار، می گم که اون سه تا رمان و موقعیت های از دست رفته برام هیچ ارزشی نداره در مقابل وقتی که برای بچه/بچه ها گذاشتم.

(این متن، در واقع کامنت هایی هست که من در وبلاگ روزهای مادرانه گذاشتم و چون اینجا مدت هاست به جهت فرصت نداشتنم به روز نشده سو استفاده کردم و همون کامنت ها رو اینجا منتقل کردم. مشکلاتش رو بذارید به حساب اینکه یک کامنت ویرایش نشده س)

حالا…

حالا…

وقتی کوثر را روی پا تکان می دهم تا بخوابد، اگر با موبایل برایش ترتیل قرآن بگذارم، زودتر خوابش می برد…

و مطهره…

بدون آن که خودش حواسش باشد…

زیر لب زمزمه می کند.

IMG_4619

باز هم پارک

سلام

امسال هم تولد دخترکمان را در پارک برگزار کردیم.

_MG_9536-20140412-052403

البته «جشن» تولد به شکل مرسومش برایم موضوعیت ندارد. اینکه بچه ها بتوانند بازی کنند و بدوند و شاد باشند، اینکه جشن تولد، واقعا بچه محور باشد و من نخواهم حساب های شخصی ام را در مهمانی ای که می دهم صاف کنم، جشنی توام با چشم و هم چشمی نگیرم، همه چیز را با امیال شخصی ام پیش نبرم… نمی دانم. نمی دانم چقدر موفق بودم. این روزها ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم. همین قدر که دخترم به همراه دوستانش در هوای خنک و آفتابی بهاری بازی کردند. آزادانه دویدند… همین ها خوب بود. انشاالله که بزرگتر ها هم کم و کاستی ها را ببخشند.

***

در حاشیه:

۱- کلی نذر و نیاز کردیم که باران نبارد. از روزهای قبل هم آقای پدر ده بیست بار آب و هوا را در سایت های مختلف چک کردند ببینند وضعیت چطور است. اول صبح، هوا ابری بود و می رفت که ببارد. اما خدا با دلمان راه آمد و تا ظهر حسابی آفتاب شد. طوری که الان حسابی سوخته ایم.

۲- از همکاری صمیمانه ی کوثر خانم بسیار بسیار سپاسگزاریم که زمان زیادی را خوابید و کاری به کار ما نداشت و وقتی به خانه برگشتیم تلافی کرد!!!

____________

خودم تقریبا فرصت نکردم هیچ عکسی بگیرم. این عکس ها را داغِ داغ خواهرم فرستاد. اگر بعدا عکس مناسبی دیدم اضافه می کنم.

_MG_9563-20140412-052416

 

_MG_9552-20140412-052408