بایگانی برای ‘ وقایع روزمره ’

نیمه شب های مادرانه

ساعت از یک گذشته که بالاخره هر دو می خوابند.

بعد از یک روز شلوغ، با یک دختر پر انرژی که از صبح تا درست قبل از لحظات خواب، بپر بپر می کند و حرف می زند و یک دختر کوچولوی فسقلی که این روزها خوابش کم شده و توجه بیشتری می خواهد…

بعد از یک روز شلوغ که یک بار مجبور شدم با آنها از خانه بیرون بروم. جایی بگذارم شان و بروم و برگردم.

بعد از یک روز شلوغ که حتی وقتی عصر یک ساعت خوابیدم، یکی شان مدام دور و برم در اتاق بالا و پایین پرید و بازی کرد. و آن یکی هم بیشتر وقت شیر خورد. بعد هم این یکی گفت: «مامان بسه! دیگه نخواب! بیدار شو!» و آن یکی هم دیگر از شیر خوردن خسته شده بود و نمی خواست بخوابد.

بعد از یک روز شلوغ، حالا که هر دو خوابیده اند، نمی خواهم فوری بخوابم. ذهنم نیاز به آرامش دارد. جا دارد یک لیوان چای یا نسکافه بریزم و تنهایی در سکوت و آرامش بنشینم، فکر کنم و سر بکشم… اما اهلش نیستم.

از این سکوت استفاده می کنم و می روم سراغ داستانم.

Untitled

 

باز هم پارک

سلام

امسال هم تولد دخترکمان را در پارک برگزار کردیم.

_MG_9536-20140412-052403

البته «جشن» تولد به شکل مرسومش برایم موضوعیت ندارد. اینکه بچه ها بتوانند بازی کنند و بدوند و شاد باشند، اینکه جشن تولد، واقعا بچه محور باشد و من نخواهم حساب های شخصی ام را در مهمانی ای که می دهم صاف کنم، جشنی توام با چشم و هم چشمی نگیرم، همه چیز را با امیال شخصی ام پیش نبرم… نمی دانم. نمی دانم چقدر موفق بودم. این روزها ترجیح می دهم کمتر حرف بزنم. همین قدر که دخترم به همراه دوستانش در هوای خنک و آفتابی بهاری بازی کردند. آزادانه دویدند… همین ها خوب بود. انشاالله که بزرگتر ها هم کم و کاستی ها را ببخشند.

***

در حاشیه:

۱- کلی نذر و نیاز کردیم که باران نبارد. از روزهای قبل هم آقای پدر ده بیست بار آب و هوا را در سایت های مختلف چک کردند ببینند وضعیت چطور است. اول صبح، هوا ابری بود و می رفت که ببارد. اما خدا با دلمان راه آمد و تا ظهر حسابی آفتاب شد. طوری که الان حسابی سوخته ایم.

۲- از همکاری صمیمانه ی کوثر خانم بسیار بسیار سپاسگزاریم که زمان زیادی را خوابید و کاری به کار ما نداشت و وقتی به خانه برگشتیم تلافی کرد!!!

____________

خودم تقریبا فرصت نکردم هیچ عکسی بگیرم. این عکس ها را داغِ داغ خواهرم فرستاد. اگر بعدا عکس مناسبی دیدم اضافه می کنم.

_MG_9563-20140412-052416

 

_MG_9552-20140412-052408

این روزها به روایت تصویر

قبلا به اجبار عکسی از مطهره توی مطالب می گذاشتیم. اما این روزها، اینقدر که فرصت مطلب نوشتن نیست، به چند عکس بسنده می کنم.

البته اعتراف می کنم اینستاگرام هم در این عکسی شدنم بی تاثیر نیست.

مدیونید اگه فکر کنید من ازش می خوام ظرف ها یا لباس های کوثر رو بشوره!!

IMAG1211

IMAG1239

اینجا کوثر چشم گذاشته تا مطهره بره قایم بشه!!

IMAG1396

کوثر و پسر عموش (سمت چپی) که پنجاه روز با هم اختلاف سنی دارن.

IMAG1533

نقاشی مطهره؛ خودش و خواهرش رو کشیده. لازمه توضیح بدم کدومشون کوثره؟ اونی که موهاش سیخ سیخه!!

IMAG1544_1

IMAG1554

اینم خلاصه ای از مشغولیت های این روزام

IMAG1567

حسادت وارونه

IMAG1324_1

مطهره: من کوثرو از شماها بیشتر دوست دارم.

مامان: ئه! یعنی حتی از منم بیشتر؟! قبول نیست.

بابا: نو که اومد به بازار، کهنه می شه دل آزار…

مطهره؛ خوشحال.

مامان و بابا؛ دو نفر که حسابی حسودی شون گل کرده!