بایگانی برای ‘ وقایع روزمره ’

ولش کنید!

مطهره خواهرش را بلند کرد تا بیاورد پیش من…

در حالی که همه در آن جمع، از این کار ناراحت شدند و سعی کردند به نحوی او را باز دارند یک نفر گفت: «ولش کنید! خواهرشه!»

IMAG1279

***

نمی خواهم تحلیل کنم که بغل کردن کوثر از طرف مطهره چطور است و چه عواقبی خواهد داشت. اما رفتار کسانی که او را به عنوان خواهر بزرگ تر و کسی که قلمرو حکومتش با آمدن یک بچه ی کوچکتر به خطر افتاده قبول دارند و درک می کنند، ستایش می کنم.

خودم هم کمترین ادعایی ندارم که می توانم به درستی میان توجهم به آن دو توازن ایجاد کنم. اما تا آنجا که امکان دارد وقتی صدای کوثر در می آید و من شاهد ماجرا نبوده ام، سعی می کنم این سوال حساسیت زا را از مطهره نپرسم: «چی کارش کردی؟؟!!»

پارادوکس مادرانه

وقتی قرار است بچه ی دوم بیاید… روزها و شب ها با خودت فکر می کنی و قرار می گذاری که از لحظات نوزادی و خیلی کوچکی ش بیشتر بهره ببری. بیشتر کیف کنی. بیشتر قدر بدانی. فهمیده ای که زمان چه پر شتاب می گذرد. می خواهی هر لحظه را قورت بدهی. در ذهنت عکس بیندازی. در فکرت ذخیره کنی. عشق کنی…

اما وقتی می آید… زمان پر شتاب تر از قبل می گذرد. طوری که به گرد پایش هم نمی رسی.

پارادوکس بدی ست.

هر چه دست و پا می زنی که بتوانی بیشترین بهره را از این لحظه ها ببری، کمتر توفیق پیدا می کنی.

IMG_4826

روزهای بی بازگشتِ پیش از بچه

چند وقت پیش در جمعی نشسته بودیم.

از دوستم که یک ماه از شروع مادری ش می گذشت پرسیدیم اوضاع و احوال چطور است؟

او گفت: «خوب است. فقط چند وقت است نمازهای با حال نمی خوانم.» جوری گفت که انگار امیدوار است زودتر، بتواند دوباره نماز با حال بخواند.

این حرف، برای ما که چند سالی از بچه دار شدن مان می گذشت غریبه نبود.

نه فقط نماز با حال، بلکه یک رستوران رفتنی که به آدم بچسبد. بتوانی بدون اینکه بچه ای جیشش بگیرد، ظرف سالاد را برگرداند، مدام از صندلی پایین بپرد و دلش بخواهد از این طرف به آن طرف بدود، دو قاشق غذا با آرامش بخوری. با آرامش!

نه فقط نماز با حال، تو بگو یک ساعت خواب راحت عصر گاهی، بدون دغدغه. بدون اینکه بچه ای گریه کند و شیر بخواهد، یا تا خوابت برد از توی دستشویی صدا بزند که: «مامان بیا منو بشور!»

نه فقط نماز با حال، فکر کن هیئت بروی با دو تا بچه. وقتی سخنران شروع می کند به ذکر مصیبت حضرت زهرا و اهل مجلس عقده های چند ماهه را فریاد می زنند، بچه ی بزرگ تر دستشویی ش بگیرد و طبق اظهارات خودش، نتواند بیشتر از این صبر کند. آن وقت مجبوری ساک به چه بزرگی را و نوزاد به چه کوچکی را هم بغل بزنی و همه دسته جمعی بروید دستشویی!! و وقتی برمی گردید، سخنران که رفته و مداح هم اصل روضه را خوانده و تمام شده و تو دیگر هیچ رقمه اشکت سرازیر نمی شود.

نه فقط نماز با حال، بلکه خیلی چیزهای دیگر، کارهای دیگر، مسافرت، خرید، تفریح، حتی عزاداری و ختم و چهلم و شب سال!!! همه ی این ها بعد از آمدن بچه، یک جور دیگری می شوند.

بازار که می روی باید همان اول، یک چیز ارزان بخری بدهی دست بچه تا بگذارد با خیال راحت چهار تا مغازه را بگردی و جنس مورد نظرت را پیدا کنی. تا مدام چادرت را نکشد که من اینو می خوام. من اونو می خوام.

رستوران که می روی از همان اول، باید یادت باشد قرار نیست دو لقمه غذا «مثل روزهای قبل از آمدن بچه» از گلویت پایین برود.

مجلس عزاداری امام حسین که می روی، خیلی وقت ها اصلا به تو اجازه نمی دهد اشک بریزی. مجبوری در دلت به مصیبت ها گریه کنی. گریه ی بی اشک، بی صدا (خودش کم هنری نیست)

وقتی بچه آمد، یک ماه، دو ماه، سه ماه، نهایتش شش ماه می گذرد تا بفهمی آن حس و حال راحتیِ پیش از آمدنِ بچه، دیگر به سراغت نمی آید. هر جا که باشی تو «مسئول» مراقبت از فرزندانت هستی. حتی اگر همراهت نباشند، یک جرعه آب خوش از گلویت پایین نمی رود. چون تمام مدت نگران شان هستی.

اما نکته اینجاست:

اگر هنوز هم به دنبال آرامش و راحتیِ قبل باشی، قافیه را باخته ای. زجر می کشی. حرص می خوری. نه مسافرت به تو خوش می گذرد نه عزاداری نه رستوران.

باید بپذیری که آن روزها دیگر بازنمی گردند. قرار هم نیست بازگردند. باید خودت را به درستی تطبیق بدهی.

وقتی زیارت می روی، دیگر نمی توانی مثل قبل، سه ساعت روبروی ضریح بایستی و حال کنی و زیارت نامه بخوانی و اشک بریزی و در آسمان ها سیر کنی. حالا باید کیفت را پر کنی از خوراکی و تنقلات و اسباب بازی. گوشه ی خلوتی خیلی دورتر از ضریح پیدا کنی و بنشینی و کودکت را بنشانی و سرگرمش کنی و مدام حواست باشد که جایی نرود و گم نشود. اما همین که یک لحظه سیمت وصل شود و دلت گره بخورد، کفایت می کند.

شب قدر، میان آن همه عروسک و مداد رنگی و دفتر نقاشی و بیسکویت رنگارنگ و نخودچی کشمش، که خودش یک پیک نیک تمام عیار است و شباهتی به شب قدر های سال های قبل ندارد، در حالیکه با یک دست قرآن را روی سر کودکت نگه داشته ای و با یک دست، قرآن به سر خودت گرفته ای، در حالیکه حتی شاید یک قطره اشک هم نتوانی بریزی، در حالیکه در آن لحظات حیاتی که سال های قبل شش دانگ حواست به ش بود و ثانیه ای حواست پرت نمی شد، و شاید این سال ها حتی در همان لحظات خیلی مهم که همه دارند می گویند: «بجعفر بن محمدٍ بجعفر بن محمدٍ بجعفر بن محمدٍ» تو مجبور باشی بچه را از روی سر جمعیت رد کنی و به سرعت راهی دستشویی بشوی و دل خوش باشی به همین که در طول مسیر، در دلت این عبارت ها را تکرار می کنی…

اگر بپذیری که زندگی تغییر کرده است، آرامش بیشتری خواهی داشت. اگر یقین کنی که همین نماز دست و پا شکسته که نوزادت جلوی چشم هایت دارد خودش را هلاک می کند، ارزشش از آن نماز باحال بیشتر است، دلت آرام می شود.

مهم، این است که باور کنی. باور کنی که آن روزها دیگر برنمی گردند. اگر باور نکنی و مدام در میان مراقبت از کودکت، باز هم به دنبال آن لحظات باشی، اذیت می شوی. مضطرب می شوی.

اگر قبول کنی که لذت هایت را تغییر بدهی، وقتی مسافرت می روی، مدام به یاد مسافرت های قبلی حسرت نمی خوری. از دویدن ها و خندیدن های کودکت لذت می بری.

IMG_3996

وقتی رستوران می روی، به دنبال یک لقمه غذای بی دغدغه نیستی. اصرار نداری مثل بزرگ تر ها صاف و اتو کشیده بنشیند. بلکه از غذا خوردن بامزه اش کیف می کنی.

دست های کوچک و معصومش را در دست می گیری و نوازش می کنی و این لحظه ها را غنیمت می شمری. این لحظه های تکرار نشدنی را.

 

حالا…

حالا…

وقتی کوثر را روی پا تکان می دهم تا بخوابد، اگر با موبایل برایش ترتیل قرآن بگذارم، زودتر خوابش می برد…

و مطهره…

بدون آن که خودش حواسش باشد…

زیر لب زمزمه می کند.

IMG_4619