بایگانی برای ‘ محبت و علاقه ’

دختر مه ممون ه دختر

روزها و شب ها می گذرند. عمر آدمی دوره های مختلفی به شکل های مختلف دارد که همه اش می گذرند. در هر دوره یک جور خاص خودش است. کودکانه، محصلانه، دانشجویی، مجردانه، متاهلانه، نامزد بازی، دونفره و عشقولانه، پدرانه… و این روزهای پدرانه عجیب شیرین ند.

پدر شاید سرش شلوغ شده باشد. شاید کم کم «به رنگ پدرش» را مادران فتح کرده باشند :) و از رنگ پدرانه اش انداخته باشند. شاید نرسد یادداشت بنویسد و از احساسات و تجارب ش حرف بزند. اما همچنان پدر است. و دارد روزهای شیرین پدرانه اش را با دوست داشتنی ترین دختر دنیا می گذراند. در سر شلوغ ترین روزهای کاری و در دیرترین ساعتی که شب به خانه بازمی گردد در را که باز می کند یک موجود نازنازی، با قدی کمتر از یک متر و رویی گشاده و صورتی که انگار جز لب های باز شده به شیرین ترین خنده دنیا، اجزای دیگری در آن نیست (و البته چشم هایی که برق می زنند)، جلویش ایستاده و خستگی در می برد.

او همچنان پدر است و از سرکار که راهی شده بیاید خانه، به همه همکارانش گفته «می رم خونه با مطهره بپر بپر کنم». و حالا به درخواست مطهره دارند دوتایی روی زمین خانه غلت می زنند یا دست هم را گرفته اند و وسط اتاق می چرخند. شاید هم دخترک سوار پاهای بابا شده. بابایی که برایش مترو شده و می گوید «ایستگاه بعد یخچال… هوهو چی چی … ایستگاه یخچال، مسافرین محترمی که قصد شیر خوردن دارند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و شیر بخورند» مطهره دارد با دقت گوش می دهد چون هیچ کدام از ایستگاه ها تکراری نیستند. و مو به مو اجرا می کند. «ایستگاه بعد مامانی… هو هو چی چی … ایستگاه مامانی» شاید هم دارند مثل بچه شیر و شیر نر با هم بازی می کنند و به هم می پیچند و می خندند و بابا قیافه اش را کج و معوج می کند و غش و ریسه می روند. (مطهره در هنگام خواندن متن پیش از گذاشتن در وبلاگ: منم؟ داری منو می خونی؟)

IMG_2890

دختر دارد سه سال ش می شود. دیگر می فهمد. درک می کند. حرف می زند. استدلال می چیند. خودش را لوس می کند. ناز می کند. و از همه مهم تر. این روزها مطهره مهربانی می کند. فوق العاده مهربان است. مظاهر این مهربانی زاید الوصف او اینقدر زیادند که بابا خیلی مواقع گریه ش می گیرد. (مرد گنده خجالت هم نمی کشد)

دختری که سر نماز روی دوش بابا پریده و از گردن او آویزان شده با یک «بابا خفه نشه مطهره!» ی مامانش دستهایش را چنان از روی گلوی بابا می کشد کنار که نزدیک است بیفتد، و تا آخر نماز به جاهای دیگر چنگ می زند… دارد تنها ژله باقی مانده اش را (دختر عاشق ژله ست) می برد بگذارد توی یخچال، بابا می گوید من چی ژله؟! سریعا مسیرش را عوض می کند و می گوید «باشه، پس بذار برات یه قاشق بیارم»… به مامانش اعتراض می کند که «نخیر. جون تو نیست، بابایی جون من ه. یه دونه جون تو باشه، دو تا جون من باشه»… ظهر زنگ زده به موبایل بابا و می گوید «من دلم برات تنگ میشه. سودی (زودی) بیا خونه پیش هم باشیم» …

دختر دارد بابایش را می کشد. قبلا در یکی از شبکه های اجتماعی گفته بودم که آدمی که دختر دارد دو راه بیشتر ندارد. یا باید قال قضیه را بکند و دخترش را درسته بخورد. یا باید بمیرد. راه دیگری ندارد! جور دیگری حق مطلب ادا نمی شود… باور کنید!

دختر مهربون ه دختر …

می خوام برات بمیرم

گفتگوی صمیمانه ی یک عدد مادر و دختر، پیش از خواب: (البته به نظر می رسه بخش صمیمانه اش، کاملا یک جانبه بوده)

من: عزیزم هیچ وقت منو تنها نذار!*

مطهره: خوب تو ام بیا!!!!

- نه! می گم منو «هیچ وقت» تنها نذار!

- خوب با بابا می رم…

- می خوام برات بمیرم. می شه؟

- نه، اگه بمیری من تنها می شم. نمیر!

- پس فدات می شم. خوب؟

- اشکالی نداره.

- خوب…

- فدام شو دیگه. چرا فدام نمی شی؟؟

DSC_0065

_________________

* البته حقیقتا معنای «هیچوقت من رو تنها نگذار» رو لحاظ نکردم. وگرنه دخترم! هر وقت خواستی ما رو تنها بذار. ما تو رو برای خودمون و روزهای پیری و گرفتاری بزرگ نمی کنیم. برای اون روزا و البته همیشه، خدا بزرگه.

لذت هنر برای نی نی

چند روزی بود سرگرم بافتن یک دست کلاه و شال گردن برای مطهره بودم.

قبل از خرید کاموا، به چند مغازه سر زدم تا برایش کلاه و شال بخرم. اما یا رنگ مورد نظرم را (که به رنگ پالتوش بیاید) نداشتند یا قیمت های متناسب با کیفیت کار را. این شد که رفتم حسن آباد و کاموا خریدم و مثل سال قبل، خودم دست به کار شدم. نتیجه همین شد که ملاحظه می فرمایید:

در حین بافتن و البته پس از پایان گرفتن کار و دیدن نتیجه ی تلاش خودم، آن قدر حس خوبی داشتم که دلم نیامد آن را با دوستانم به اشتراک نگذارم. قصدم از نوشتن این پست، اصلا به تصویر کشیدن کارهایم نیست. بلکه می خواهم از احساس نشاط حاصل از دوخت و دوز و بافتنی برای فرزند برایتان بگویم. به نظرم لذت و آرامشی که از دوختن لباس یا بافتن شال و کلاه برای فرزندمان کسب می کنیم، محال است از خرید گران ترین و مارکدار ترین لباس ها به دست آوریم. این را بارها تجربه کرده ام.

حتی زمانی می خواستیم به یک مهمانی (مثلا) با کلاس برویم. از میان لباس های مطهره سارافونی را انتخاب کردم که خاله اش برایش بافته بود. به نظرم آن لباس در آن شرایط بسیار فوق العاده بود.

شاید بگویید خیاطی و بافتنی بلد نیستید. بافتنی که فقط و فقط یاد گرفتن یک زیر و رو است. و اکثر مادرها و مادر بزرگ ها بلدند و به نظرم هر خانمی خوب است بلد باشد تا یک روزی کنار شومینه بنشیند، عینکش را به چشم بزند و از لذت بافتن شال گردن برای نوه هایش محروم نماند.

خیاطی هم زیاد بلد نیستم. یعنی برای خودم این روزها نمی توانم چیزی بدوزم. اما دلم نیامد خودم را از لذت دوختن پیراهن های چین چینی برای مطهره بی بهره کنم.

این روزها که هوا سرد شده، گاهی پتوی قلب قلبیِ رنگی رنگیِ مطهره را روی شانه هایم می اندازم.  چشم هایم را می بندم و تصور می کنم روی یک صندلی چوبی راحتی نشسته ام و این پتوی دست بافت (نه برای آنکه خودم بافته ام) مرا غرق در خاطرات می کند. با اینکه کوتاه است، اما گرمایی آرام بخش به شانه هایم هدیه می کند.

پیشنهاد می کنم شما هم این احساس خوشایند را تجربه کنید. هم از نظر مالی، مقرون به صرفه است و هم بسیار انرژی بخش است. مخصوصا برای مادرانی که احساس می کنند در خانه ماندن، افسرده شان کرده و حس غیر مفید بودن می کنند.

البته یک تاکید ویژه و آن اینکه: این هنرمندی ها برای مادران باردار هم بسیار قابل توصیه است. چون مادران باردار معمولا از افسردگی رنج می برند یا خودشان این احساس را دارند. پتو و متکای مطهره را در ماه آخر بارداری بافتم. خدا خدا می کردم مطهره زودتر از موعد به دنیا نیاید تا تمام شود. آن قدر به دنبال کامواهای رنگی رفتن و گشتن و بافتن قلب ها (البته به کمک خواهر مهربانم، چون می ترسیدم زمان کم بیاورم) لذت بخش بود که متوجه نشدم روزهای آخر چطور گذشت.

***

با ربط نوشت:

به جهت درخواست دوستان، لینک الگوی پتوی قلاب بافی رو براتون می گذارم. جهت آموزش قلاب بافی هم به لینکی که دوستم «نرگس» جان در کامنت ها گذاشتن مراجعه کنید.

الگوی پتوی قلاب بافی

 

بی ربط نوشت:

یکی از دوستان خوبم داره زحمت می کشه ادامه ی «راهنمای معنوی مادران باردار» رو تایپ می کنه. انشاالله در اولین زمانی که برام فرستاد، اون مطلب رو کامل می کنم.

لحظه های تکرار نشدنی

شاید برای خیلی از مادرها، جدا کردن اتاق خواب کودک، یکی از مهمترین دغدغه ها و موفقیت ها باشد. اما برای من، بزرگ ترین موفقیت این است که شب به شب، دخترکم دست بیندازد دور گردنم و چهره در چهره و نفَس در نفَس، به خواب برود.

من و همسرم هر چه می گردیم، دلیلی برای جدا کردن اتاق فرشته مان پیدا نمی کنیم.

شاید بعضی از روانشناس ها تاکید دارند که جای خواب کودک را از دو ماهگی، شش ماهگی، یک سالگی و… جدا کنید. اما در مقابل، بعضی هایشان هم گفته اند اگر زیر سه سال اتاق خواب کودک را جدا کنید، امنیت روانی اش به خطر می افتد.

من کاری به این منازعه ندارم. فقط تا به حال هیچ دلیل موجهی برای جدا کردن اتاق خواب دخترکم پیدا نکرده ام. چیزی که ثابت کند واقعا کدام یک از این زمان ها، به نفع واقعی کودک است و شرایط بهتری را برایش رقم می زند.

ضمن اینکه ترجیح می دهم تا آنجا که امکان دارد، امنیت روانی خودم را تامین کنم!! روزها و ماه ها و سال ها وقت هست برای اینکه مطهره شب بخیر بگوید، به اتاق خودش برود و تنهایی بخوابد. شاید حتی آن قدر در دنیای خودش غرق باشد که شب بخیری هم نگوید. پس این روزهای ناب خردسالی اش را عشق است وقتی با چشم های بسته، با دستِ دراز شده به دنبال گردنم می گردد و نفَس های گرم دوست داشتنی اش به صورتم می خورد…

پی نوشت:

بعضی از مطالب را که می نویسم، شرمنده ی گل روی آنهایی می شوم که سال هاست در انتظار یک فرشته ی آسمانی هستند. دلم نمی آید منتشرشان کنم. دلم نمی آید به قدر یک آه، به قدر یک لحظه غم هم مکدرشان کنم. اما وقتی نزدیکان و دورتری ها را در برخورد با کوچولوهایشان می بینم، فکر می کنم باید بگویم و منتشر کنم. شما به بزرگی دل غم زده تان ببخشید.

پی نوشت ۲:

واکسن یک سال و نیمه گی، معمولا تب شدیدی به مدت دو روز به همراه دارد و گریزی از آن نیست. بعد از دو روز نگرانی از تشنج و پاشویه و تب بر و بی خوابی، وقتی دیگر نتوانستم بیدار بمانم (بیشتر به جهت استرس، نه خستگی) چند ساعت از پدر کمک خواستم و خوابیدم، وقتی مضطرب بیدار شدم با صحنه ای سرشار از آرامش مواجه شدم. عکس فوق، مربوط به هشت ماه قبل و همان لحظات آرام بخش است.