بایگانی برای ‘ محبت و علاقه ’

انتخاب

وقتی کوثر دو ماهه شد، دوباره شروع کردم به نوشتن رمان نصفه کاره م. به خودم و ناشر قول داده بودم تا شهریور تمام شود و تحویل بدهم. یک پروژه ی دیگر هم داشتم که خیلی وقت گیر بود.

کوثر

با خودم فکر کردم اگر بخواهم به همه ی این کارها برسم و سر موقع آنها را تحویل بدهم (حتی با اینکه از خانه بود و نیازی به بیرون رفتن نداشت) روزهای شیرین ماه های اول زندگی کوثر را با استرسِ رسیدن کارها و اتمام آنها ها سپری می کنم و چیزی از بزرگ شدن دخترکم نمی فهمم.

این شد که حسابم را با خودم صاف کردم. پروژه ای که دستم بود را تا همان جا کامل کردم و تحویل دادم و گفتم دیگر برایم کار نفرستند.

رمانم را هم اگر دو سه ماه دیرتر تحویل دهم اتفاق جبران ناپذیری نمی افتد.
حالا خوشحالم از این تصمیمی که گرفته ام.

چیز مهمی را از دست نداده ام. اگر چیزی از دست رفته جنبه ی مادی داشته که در قبال با بچه ها بودن خیلی بی ارزش است.

***

بعد نوشت:

شاید عمل کردن و انتخابش سخت باشه. اما درک اینکه کدوم حقیقیه و اصالت داره، سخت نیست.
برای یک زن و مادر، اولویت اصلی و حقیقی همسری کردن و مادری کردنه. اینکه فضای گرم و آرامی توی خونه برای همه فراهم باشه تا همسر در محیط بیرون راحت باشه و چیزی و کسی اذیتش نکنه و بچه ها با تربیت خوب و آرامشی که دارن بتونن خوب درس بخونن. خوب رشد کنن. خوب تربیت بشن برای آینده. باز، اگه پسر باشه طبیعتا باید بتونه کار مناسبی داشته باشه و همسر مهربانی باشه و اگه دختر باشه بتونه مادری رو درست یاد بگیره.
به چیزی که می گم صد در صد اعتقاد دارم. قصدم القای اعتقاد خودم به تو نیست. حرفم چیز دیگه س. اینکه مادری کردن و با بچه ها بودن و گلِ وقت مون رو برای بچه ها گذاشتن، این، کف روی آب نیست. اگه بچه ها امنیت عاطفی نداشته باشن و از محبت اشباع نشن بعدها حتی برای پدر و مادر خودشون هم مشکل ساز می شن. اما اگه من و شما درست در این لحظه یک مقاله کمتر بنویسیم و یا یک کتاب دیرتر نوشته بشه _دقیقا در این لحظه رو می گم_ مشکلی پیش نمیاد. الحمدلله شغل های ما مثلا خنثی کردن بمب اتم یا چیزهایی از این دست نیست که کس دیگه ای نتونه جای ما باشه. این روزها سپری می شه و وقت برای کار کردن ما هست خدا رو شکر. اگر نبود هم مطمئن باشیم که اون کار حقیقی ای رو که باید انجام می دادیم توش کوتاهی نکردیم. مشاغل و مناصب در درجه ی دوم اهمیت هستن. حتی من می گم اگه کسی بتونه با داستان یا مقاله ش یه مادر دیگه رو یا یه انسان دیگه رو از اشتباه دربیاره، ارزشش اونقدری نیست که بتونه بچه ی خودش رو اول درست تربیت کنه. یعنی مثل اینکه یه خانومی یه روانشناس عالی باشه و کلی مشکل رو از آدمای اجتماع حل کنه. ولی فرزند خودش مشکل داشته باشه. خب این بچه وقتی بیاد توی جامعه روی همون آدمایی که شاید مشکل شون رو مادره حل کرده دوباره اثر منفی بذاره… خنده دار نیست؟!
البته، این درسته که توی هر کدوم از این انتخاب ها، یه چیزایی رو از دست می دیم. طبیعیه. من اگه بچه نداشتم تا حالا سه تا رمان نوشته بودم و حتی توی موقعیت های کاری چقدر پیشرفت کرده بودم. ولی واقعا واقعا بدون ذره ای تظاهر و شعار، می گم که اون سه تا رمان و موقعیت های از دست رفته برام هیچ ارزشی نداره در مقابل وقتی که برای بچه/بچه ها گذاشتم.

(این متن، در واقع کامنت هایی هست که من در وبلاگ روزهای مادرانه گذاشتم و چون اینجا مدت هاست به جهت فرصت نداشتنم به روز نشده سو استفاده کردم و همون کامنت ها رو اینجا منتقل کردم. مشکلاتش رو بذارید به حساب اینکه یک کامنت ویرایش نشده س)

ده دوازده سال بعد

دیر وقت بود. نشسته بودیم سریال نگاه می کردیم و من، تخمه ی مورد علاقه ام را می شکستم. اصلا، به بهانه ی سریال، تخمه می شکستم.

مطهره که مدام می رفت و می آمد و بازی می کرد و به هم می ریخت، سراغم آمد و گفت: «به منم تخمه بده!» از هر پنج شش تخمه ای که می شکستم، یکی را برای او می گذاشتم. حوصله نداشتم. خسته بودم. دوست داشتم کسی کاری به کارم نداشته باشد. بعد از یک روز پر کار و پر دغدغه، دقایقی را برای خودم می خواستم. تا مطهره تخمه ی بعدی را طلب نمی کرد، برایش نمی گذاشتم و البته، هر از گاهی هم می پیچاندمش.

وقتی خوابید… وقتی به چشم های کودکانه اش نگاه کردم… و به تخمه ها… و اینکه می پیچاندمش…

تصور کردم مثلا ده دوازده سال بعد، اگر آن لحظه را به یاد می آوردم چه فکری با خودم می کردم؟! وقتی مطهره چهارده پانزده ساله شده و شاید خیلی هم خوش نداشته باشد وقتش را در کنار ما بگذراند… وقتی که دوستانش را به ما ترجیح می دهد و دلم لک زده برای اینکه یک بار دیگر بتوانم او را روی پاهایم بنشانم و موهایش را نوازش کنم… آن وقت حتما با خودم می گویم ای کاش آن روزی که دلش تخمه می خواست، کمتر می پیچاندمش!!

آدمِ حسرت های دیروز و آرزوهای فردا نیستم.

اما این تصور، باعث شد قدر حال را بیشتر بدانم و نسبت به خواسته های دخترم پر حوصله تر باشم. از آن روز به بعد، هر از گاهی در ذهنم به آینده سفر می کنم. آن وقت است که مامانِ مهربان تری می شوم.

IMG_7088

 

 

شب عاشقان

Screenshot_2014-02-07-22-32-50_1

شب عاشقان* بی دل چه شبی دراز باشد…

سعدی

_________________

* بخوانید «مادران»!!

IMAG1284_1

مادر نازنینم شب های زیادی به خاطر من خوابش زخمی و لت و پار شد؛ به دستان پر مهرش بوسه می زنم.

 

یک عاشقانه ی آرام

دختر کوچولویم خانه نیست.

تا من بتوانم داستان بنویسم و می نویسم البته. کتاب هایی را که نیاز به تمرکز دارند و در حضورش یا بیداری اش نمی توانم یک صفحه هم بخوانم، گذاشته ام کنارم. وقت را غنیمت می شمرم و با سرعت می خوانم و با سرعت می نویسم.

اما… اما یک چیزی کم است دیگر. یک چیز نه چندان کوچولو در این خانه کم است امروز، مثل بعضی روزهای دیگر.

و من تلاش می کنم این لوس بازی ها را کنار بگذارم و از وقت، به نحو احسن استفاده کنم و مدام به این فکر نکنم که یک چیزی کم است، اما کم است!!

005

_____

با ربط نوشت: برای تمام بچه های مریض از ته دل دعا کنیم. مخصوصا آن هایی که جایشان در خانه خالیست و مادرشان چشم انتظار… اللهم اشف کل مریض