و تو اومدی. خیلی هم دیر اومدی. تقریبا از قبل عید منتظر اومدنت بودیم. هم اینکه ممکن بود مادرت بر خلاف میل مون مجبور به سزارین بشه و سزارینی ها دو سه هفته ای زودتر از موعد می آن. هم اینکه کلا حال و حوصله سر کردن نوروز بی تو رو نداشتیم. مخصوصا بعد از ماه ها انتظار. شاید باور نکنی که آهنگ گذشت زمان برای من و مادرت در طول بارداری ثابت نبود و دائما کند و کند تر می شد و این کندی در روزهای آخر به اوج خودش رسیده بود. خلاصه نوروز کار رو به قول معروف پیچوندم و همه اش رو خانه بودم. موعد، نهم فروردین بود ولی آن روز هم پزشک گفت هیچ خبری نیست اصلا و ابدا، برید خونه.

دهم فروردین با مادرت از خانه باباامیر راه افتادیم سمت بیمارستان نجمیه. بابا لحظه آخر مامانت رو از زیر قرآن رد کرد و بهش با خنده گفت: «دیگه باید بری با نوه بیای ها. نبینم دست خالی بیای» جفت شون خندیدند. هشت صبح رسیدیم بیمارستان. دکتر گفت هنوز کاملا وقت زایمان نشده ولی چاره ای نیست. صبر کردن بیش از این شاید ریسک بیشتری داشته باشد. قرار شد تا از ساعت ۱۰ تا سه بعد از ظهر، سه ساعت راه بریم و دو ساعت هم بینش استراحت کنیم و ناهار بخوریم تا شرایط برای زایمان طبیعی آماده تر بشه. اما به هر حال معلوم بود که همان روز ساعت سه عملیات شروع خواهد شد. همین موضوع، بهمون انرژی می داد. گرچه خدایی پاهای جفت مون ساعت سه دیگه مال خودمون نبود. همه خیابان ها و پاساژها و مغازه های اطراف خیابون حافظ رو هم حفظ شده بودیم.

خلاصه مامانت بستری شد. با اون شکم قلمبه و لباس و چادر گل گلی بیمارستان قیافه ش بامزه شده بود. غیر از بامزگی یه ذره هم شکل زندانی هایی شده بود که تو فیلم ها توی بند زنان نشون می دن. واسه ی همین دلم گرفت و یه کم موقع رفتن اشکم اومد ولی مامانت ندید چون داشتم بهش می خندیدم. البته علت های دیگه ای هم داشت مثل نگرانی از سلامت تو، سلامت مامانت، استرسی که مامانت داشت، دردی که قرار بود بکشه، رفتار کادر بیمارستان و دکتر با مامانت و کلی چیزای دیگه. خانم پرستار خوشبختانه مهربون بود و من خوشحال بودم از این موضوع. گفت: «خوب دیگه، بسه، باهاش خداحافظی کن برو بیرون بشین تا موقعی که دوتایی برگردن پیشت»

بیرون اتاق منشی تلفنی بودم. اینقدر موبایلم زنگ خورد که شارژش تموم شد. فامیل و دوست و آشنا همش می خواستند در جریان آخرین اخبار باشن. منم طبق روال خودم با همه جزئیات براشون تعریف می کردم. (همین الان دارم خودکشی می کنم که جریان به دنیا اومدنت تو یه پست جمع بشه!)