بایگانی برای ‘ زایمان ’

کوثر، فرشته کوچولوی دوم ما

سلام.

ما شاء الله، لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

d41d6ac0820811e38215122b6fa72a6e_8

دومین دختر گلم ساعت سه و نیم بعد از ظهر روز شنبه ۲۸ / ۱۰ / ۹۲ به دنیا اومد.

تو این عکس دقیقا یک روزشه!

خدا تحت عنایات امام زمان حفظش کنه ایشالا

پی نوشت ۱: «کوثر» شاید عیدی پیامبر رحمه للعالمین به ما شد چرا که کمی زودتر از موعد و در شب میلاد حضرت رسول (ص) به دنیا آمد. پیامبری که من هم نام ایشان هستم به من دختری داد هم نام دخترش. انشاالله که هر دو دخترمان غیر از نام، همه چیز دیگرشان را هم از حضرت زهرا(س) بگیرند و مقتدای خود قرار دهند.

پی نوشت ۲: وقتی برای چک کردن های معمول در هفته های آخر بارداری به بیمارستان مراجعه کردیم اول گفتند که یک هفته ای هنوز وقت هست. اما وقتی فشار بانو را گرفتند گفتند کمی بالاست و باید آزمایش انجام شود. در آزمایش معلوم شد شرایط خیلی هم خوب نیست. فشار بالاتر هم رفته بود لذا دکترها پس از مشورت گفتند حتما باید سریعا ختم بارداری انجام بشود و ادامه بارداری اصلا به صلاح نیست. همچنین به جهت فشار بالای مادر زایمان طبیعی مضر است و امکان پذیر نیست. و اینگونه بود که تا من بدو بدو بروم خانه و ساک مخصوص بیمارستان و سایر وسایل را بیاورم بچه را به دنیا آورده بودند و تمام…

پی نوشت ۳: مطهره اینقدر خانوم هست که تمام معادلات و آمادگی های ما را که در جلسات کارشناسی پس از ساعت ها مطالعه و تحقیق و تفحص(!) به دست آمده بود، بر هم بزند و مجبورمان کند کاملا مساوی بهشان توجه کنیم و به مطهره زیادتر از کوثر محبت نشان ندهیم!

خشاب گذاری + پادکست

سلام

خیلی وقته اینجا به تصرف مادربانو در اومده و من وقت نکردم چیزی بنویسم. لذاست که اومدم تا رنگ و بوی پدر و پدرانه نویسی از اینجا رخت بر نبندد.

و اما برای امروز آموزش یه نکته خودکشف کرده و در پس اون چند نکته دیگه که ازون نکته اول منتج میشه رو براتون دارم. نکته اصلی در حقیقت شیوه ای نوین و اختراعی توسط اینجانب در پوشک کردن بچه است. ما چون از طرفی فردای روزی که مطهره به دنیا اومد از بیمارستان مستقیم اومدیم خونه خودمون و از طرف دیگه چون شروع ازدواج ما با شروع ریاست جمهوری جناب احمدی نژاد بود و در راستای شعار «ما می توانیم» حرکت می کردیم، در خیلی از زمینه ها تجربه های نویی بدست آوردیم که می خوام یکی از اون ها رو امروز با شما به اشتراک بگذارم.

عملیات مذکور رو ما «خشاب گذاری» نام نهادیم! کل قضیه به این صورت هست که معمولا از قدیم وقتی بچه کار خرابی می کرد و او رو می بردن و توی روشویی توالت می شستن، در مسیر بازگشت و قرار دادن روی زمین و پوشک کردن یا لاستیکی کردنش ممکن بود دوباره پس لرزه هایی رو از او شاهد باشیم و لباس فرد حمل کننده یا زمین و فرش رو نجس کنه. لذاست که معمولا دور بچه یه حوله می پیچن و با سلام و صلوات میارنش. بعد هم مثلا توی خرید سیسمونی ما یه زیر انداز لاستیکی هم وجود داشت که بچه رو روی اون بخوابونیم و عوضش کنیم. که اگه یه وقت مشکلی پیش اومد، همون زیر انداز حداکثر نجس بشه و چیزی ازش رد نشه و به فرش و اینها نرسه.

kheshab

روش «خشاب گذاری» به همه ی این دغدغه ها پایان داد. در این روش پوشک تمیز رو قبل از شستن بچه باز و آماده می کنیم و جایی نزدیک به روشویی قرار می دیم. همچنین یک پارچه برای خشک کردن بچه. پس از انجام عملیات شستشو، همون جا در حالتی که بچه رو با دست چپ و از ناحیه شکم گرفتیم خشکش می کنیم. سپس با دست آزادمون پوشک رو لای پای بچه جاسازی می کنیم. و دقیقا همون جا با همون دست محکم نگه می داریم. حالا با خیال راحت بچه را بیرون آورده، روی فرش یا هر جای دیگه می خوابانیم و پوشک را مرتب کرده و چسب های آن را می چسبانیم. در طول مسیر حمل، بچه حتی می تواند با خیال راحت هرگونه پس لرزه ای را از خود ساطع کند! و جای هیچ نگرانی نیست چون پوشک همه را جذب می کند. تمام.

این روش ساده اما کارساز خیلی به ما کمک کرد و نکته اصلی همین بود که گفته شد.

نکته ی حاشیه ای اول اینکه بزرگترهای ما حتی این کار رو از ما یاد گرفتند و با همین روش بچه رو می شستند که این از دست آوردهای دولت مهرورزی و ما می توانیم بوده قطعا! و اثباتی بر اینکه گاهی میشه از کوچکتر از خودمون هم چیزی رو یاد بگیرم. و ما کوچیک پدر مادرهامون هم هستیم!

نکته حاشیه ای دوم هم اینکه دیده شده کسانی که مستقیما بعد از زایمان به خانه مادرشان می روند بعد از چند ماه که آنجا اتراق می کنند، می ترسند بروند خانه خودشان. چون می ترسند که بچه را خودشان بشویند، یا ناخن هایش را بگیرند، یا بغلش کنند، یا حمام ببرندش و کلی ترس و واهمه های دیگر. به نظر اینجانب، کمی هم استقلال خوب است!

- – - – - – - – -

پادکست به رنگ پدر شماره یک – خشاب گذاری

بعد از نوشتن مطلب به رسم همیشگی یک بار آن را برای مادربانو خواندم تا اگر نکته ای به ذهنش می رسد بگوید. مطهره هم ایستاده بود و گوش می داد. این پادکست تراوشات ذهنی او بعد از اتمام خواندن من است که می توانید از اینجا با حجم ۵۹۱ کیلوبایت دریافت کنید و بشنوید.

مطهره، فرشته کوچولوی ما

سلام.

ما شاء الله، لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.

دختر گلم ساعت سه و نیم بامداد روز چهارشنبه ١١ / ١ / ٨٩ به دنیا اومد.

تو این عکس دقیقا دو ساعتشه!

خدا تحت عنایات امام زمان حفظش کنه ایشالا

http://azjensekhoda.com/?p=283

زایمان نویسنده ها

تا ساعت ۱۰ شب خبری از مادرت نداشتیم غیر از اینکه کارهای مقدماتیش رو انجام داده و بهش آمپول فشار هم زدند و منتظرند تا فرآیند زایمان شروع بشه. من هم دیگه به هر کی بگی خدا رو قسم داده بودم و کلی دعا و مناجات و اینها. شدیدا هم نگران حال مامانت بودم. با خودم می گفتم یعنی الان تو چه وضعیه؟! چقدر درد داره؟ چی کار می کنه. بمیرم براش الهی و اینا … که پرستار مهربون اومد و گفت همراه عرفانی کیه؟ از جا پریدم. گفت: «خانومت می گه برو از تو ماشین برام همشهری داستان بیار بخونم. حوصله م سر رفت. داره وقتم تلف می شه!» کلی خندیدم. گفتم نگاه کن تو رو خدا. ما رو باش چقدر نگران بودیم و حالمون خراب بود. خانم نشسته اون تو داره برای خودش سوت می زنه. حوصله شم سر رفته تازه. زایمان کردن نویسنده ها هم غیر بقیه است. می خواد کتاب بخونه وقتش تلف نشه. عجب!

رفتم پایین و فکری به ذهنم رسید. تو ماشین دنبال یه تیکه کاغذ گشتم و پیدا کردم. شروع کردم به نوشتن. «سارا جان، سلام. چطوری؟ خوبی؟ الان هیچ راه ارتباطی ای بین ما نمونده. من این بیرون کلی نگرانتم. کاش می ذاشتن موبایلت رو ببری. تو که اون تو نشستی و سر و مر و گنده ای. خانومم … … … …»

نوشته رو لای کتاب جاسازی کردم که کسی نبینه و نخونه و ضایع نشه. آخه حرفای خصوصی توش بود. همون سه نقطه ها! بعدا مادرت گفت که این حرکت براش خیلی جالب بوده و نوشته مو خونده و کلی خندیده و انرژی گرفته. تازه می خواسته یه جوری جواب هم بده!