بایگانی برای ‘ اعتقادات ’

مقایسه

از همان لحظه های اول که کوثر را در آغوشم گذاشتند و خواست شیر بخورد، به یاد همان لحظات مطهره افتادم و ذهنم شروع کرد به پیدا کردن شباهت ها و تفاوت ها.

مثلا کوثر به شکل بامزه ای عادت دارد وقتی شیر می خورد، دستش را می زند زیر سرش. هر چه هم بخواهم دستش را پایین بدهم که به صورتش فشار نیاورد، فایده ای ندارد. انگار از همان روزهای جنینی چنین عادتی داشته. چون حتی شب اول بیمارستان هم دستش را زیر چانه اش می زد…

IMAG1175

اما مطهره هیچ وقت اینطور نبود.

مثلا مطهره خیلی تند و با ولع و طولانی مدت شیر می خورد، اما کوثر، خیلی آرام و کوتاه.

مطهره خیلی کم می خوابید و کوثر بیشتر… لااقل مثل نوزادهای دیگر.

این مقایسه ها، همیشه هستند. مخصوصا در ذهن یک مادر که تمام لحظه های بودن با فرزندانش در خاطرش می ماند.

اما همیشه هم به خودم نهیب می زنم که این مقایسه ها منشا اثر نباشند و همان جا در ذهنم بمانند. دلیلش هم واضح است. هر انسانی شرایط خاص خودش را دارد و عادت ها و خلقیات خاصش را. و مقایسه ی آدم ها با هم، به همین جهت، معمولا اشتباه است. می خواهد دو خواهر باشند، یا همسرمان با همسر دوست مان، یا مادرمان با مادر دختر همسایه، یا هر دو نفر دیگری که شاید هزار و یک وجه تفاوت با هم دارند و به هزار و یک دلیل نباید آن ها را با هم مقایسه کرد.

میان دل و کام…

یادم هست یک بار مادری از سختی ها و دغدغه ها و هوس های روزهای بارداری ش نوشته بود و در کامنت ها بحث خیلی مفصلی در گرفته بود در باب اینکه حتی در شرایط سخت بارداری هم خوب است خویشتن دار باشیم و عده ای در پاسخ می گفتند از یک مادر باردار در این شرایط خاص نمی شود توقع داشت عارف باشد و لب به گله و شکایت نگشاید و خلاصه بحثی بود چالشی…

مطمئنا هر کسی مختار است در هر شرایطی، هر نوع رفتار یا واکنشی داشته باشد. بحثی نیست.

اما بزرگان ما، شرایط سخت را فرصتی برای عشق بازی می دیدند و از آن بهره های معنوی ای می بردند که شاید در شرایط معمول، به آن دست نمی یافتند.

کشیدند در کوی دلدادگان                  میان دل و کام، دیوار ها

احادیث و روایاتی هم داریم مبنی بر مخفی نگه داشتن بیماری، یا نگفتن از سختی ها… که مطمئنا بی حکمت نیستند. شاید یکی از حکمت های قابل فهمش برای امثال من این باشد که وقتی مشکلات را با دیگران به اشتراک می گذاریم، فرصت عشق بازی با پروردگار را از دست می دهیم. چون سبک می شویم. چون حرف هایمان را به بقیه گفته ایم و حرفی نمی ماند. در حقیقت، خودمان را از هم صحبتی با او محروم کرده ایم. می توانستیم خودمان را برای خالق هستی «لوس» کنیم و با او «درد دل» کنیم. اما تمام لوس کردن ها و درد دل هایمان را با «دیگران» سهیم شدیم.

می دانم…

شرایط سخت، شرایط سخت است. کسی از کسی انتظار ندارد در شرایط سخت، عارف باشد.

حتما دیده اید مادری را که در اوج بیماری فرزندش، مثل اسفند روی آتش بال بال می زند. بی تابی می کند. گریه می کند. طبیعی است. حتی اگر لب به گله و شکایت هم باز کند کسی خرده ای نمی گیرد. همه می گویند مادر است. برایش سخت است. جگر گوشه اش دارد از دست می رود.

اما آن مادری که در همین شرایط طوفانی، با قلبی طوفانی، آرام می ماند و شکرگزار است… اوست که بالا می رود. بالاتر… نمی دانیم چند پله. چقدر… اما پروازها، در گرو همین سکوت ها و رضایت هاست. رضایت، در شرایط سخت. وگرنه رضایت از آسانی و راحتی که کاری ندارد.

اگر مرادِ تو این است، بی مرادیِ من        تفاوتی نکند، چون مراد یار من است

spring cherry10001500 - Copy

***

محبوبه جان از آن مادرهایی ست که بی تعارف می شود از نوشته هایش درس صبر و سکوت و رضا و شکر گرفت. خدا حفظش کند.

دختر می خواهید یا پسر؟!

این روزها یا بهتر است بگویم این سال ها، بحث پسر خواستن یا دختر خواستن خیلی باب شده است. خیلی ها، به شکل های مختلف تلاش می کنند یا در جنسیت فرزند خودشان، مطابق با سلیقه شان تاثیر گذار باشند، یا وقتی فرد دیگری در مورد بچه حرف می زند، سعی می کنند در مورد اینکه فرزندش دختر باشد بهتر است یا پسر، اظهار نظر کنند.

البته صرف اظهار نظر در این مورد، من را اصلا ناراحت نمی کند. نظر است دیگر. هر کسی نظری دارد.

کاری هم به پیشرفت علم و این چیزها ندارم. علم ممکن است آن قدر پیشرفت کند که به طور صد در صد هم بشود جنسیت تمام فرزندان را مطابق با خواست والدین تعیین کرد.

این نکته هم فراموشم نمی شود که به هر حال، هر کسی ممکن است ته دلش به دلیلی یکی از دختر یا پسر را بیشتر دوست داشته باشد. این ها به کنار…

1

اما آنچه به آن اشاره دارم، نوع نگاه افراد مختلف به این مساله است. دلیل هایی که برای نظراتشان می آورند.

دختر داشتن به خاطر پوشاندن لباس های خوشگل و گل گلی و لاک های رنگارنگ…

پسر داشتن به خاطر احساس مردانگی که در وجودش هست و به آن نیاز دارند…

یا هر دلیل دیگری که من و شما شنیده ایم برای هر یک از این جنسیت ها.

احساس می کنم پسر داشتن یا دختر داشتن، از آن دست چیزهاییست که شاید عقل ما نتواند درست به تمام جوانبش قد بدهد و الان چیزی بخواهیم که مثلا بیست سال بعد، از آن پشیمان شویم، یا در خواسته ی خودمان کم بیاوریم.

با اصرار و دعا و نذر و نیاز و رژیم های غذایی و… تلاش کنیم جنیست فرزندمان همان شود که دلمان می خواهد، اما سال ها بعد، اتفاقی بیفتد و یادمان بیاید که خودمان خواستیم و خودمان کردیم.

فکر می کنم دختر داشتن یا پسر داشتن، هر کدام قرار است یک جور ما را رشد دهد و به آزمایش بکشاند که قطعا خدا خیلی بهتر از ما می داند آدمِ کدام یک هستیم.

حتی وقتی حرف از بچه ی دوم می شود، ته دلم نمی توانم فکر کنم اگر مثلا هر دو بچه هم جنس باشند، چه فوایدی دارد و اگر غیر هم جنس باشند چه فوایدی. با خودم می گویم قطعا هر کدام دنیایی متفاوت خواهند داشت. اگر همجنس باشند احتمالا راحت تر است، چون می توانند اتاق مشترک داشته باشند. می توانیم هر دو را با هم تر و خشک کنیم. می توانیم برای هر دو شان برنامه ی واحد بریزیم. اگر همجنس نباشند هم فوایدی دارد مثل اینکه هر دو را تجربه می کنیم. هر کدام، در زمانی به کار و کمک ما می آیند. عشق و کیف هر کدام یک جوریست که از آن محروم نمی مانیم.

همه ی این ها درست است.

اما آن که تمام هستی من به دست اوست، حتما مسائل خیلی مهم تری را لحاظ کرده است. مسائلی خیلی مهمتر از اتاق مشترک، یا عشق و کیف های متفاوت یا حتی تجربه ی دو جنسیت متفاوت.

به همین جهت، نه وقتی می شنوم کسی هر چهار بچه ش پسر است دلم برایش می سوزد نه وقتی متوجه می شوم دوستم دو دختر دارد ذوق می کنم. خدا برای هر کدام از این ها برنامه های اختصاصی و ویژه ای در نظر دارد که با شرایط موجود، باید بتوانند از عهده اش برآیند. نه این، نقص است و نه آن کمال، نه این عیب است و نه آن یکی حُسن. هر کدام، مسئولیت های ویژه ای دارند و به اندازه ی وسع و توان شان، باید تلاش کنند و باید تلاش کنیم.

 

امر به معروف عملی و زبانی

سلام.

چند روز پیش با مطهره رفته بودیم سینمای آزادی. خیلی وقت بود که دلش می خواست بریم سینما و من قول داده بودم ببرمش. بانو زودتر پیاده شد تا بره بلیط های اینترنتی خریداری شده رو تحویل بگیره و من و مطهره رفتیم و ماشین رو چند تا خیابون بالاتر پارک کردیم. مطهره از خونه گفته بود که می خواد چادر مشکی ش رو بیاره و سرش کنه. بهش گفتم توی سینما تاریک ه و نیازی نیست. می خواستم اذیت نشه چون دست و پاش رو می گیره و توی ورجه وورجه کردناش که تمومی هم نداره، همش می ترسم بخوره زمین. ولی نهایتا قبول نکرد و چادرش رو اتفاقا همون توی ماشین محکم سرش کرد و بعد پیاده شد و با هم توی پیاده رو راه افتادیم سمت سینما.

IMAG0320

توی راه از دور دیدم گعده های دوستانه مختلطانه صمیمانه بی حجابانه زیادی اطراف سینما هست. چه کسانی که فیلم رو دیده بودند و اومده بودن بیرون و چه کسانی که منتظر شروع سانس بودند. یک لحظه توی ذهنم گذشت عجب کاری کردیم ها. الان من ریشو رو با مطهره ی چادر چاقچوری می بینن همه و با خودشون کلی فکر می کنن که این مذهبی ها ببین چطوری بچه هاشون رو عذاب می دن و اذیت می کنن. بعد گفتم نه، احتمالا برق شادی رو تو چشماش می بینن و حدس می زنن که خودش خواسته چادر سر کنه و ما مجبورش نکردیم جلو جلو توی سن ۳ سالگی این سختی رو متحمل بشه. بعد گفتم نه، احتمال هم داره با خودشون بگن این بچه الگوش مامانش ه دیگه و چون اونو میبینه نفهمیده و نسنجیده فقط دوست داره شکل مامانش بشه و طفلکی داره اذیت میشه. بعد گفتم خوب چی کار کنیم؟! نمیشه که مامانش و خانم های اطرافیان نزدیک همه چادر سر نکنن که این الگو نگیره و اذیت نشه که. بعد گفتم نه، اصلا باید الگو بگیره خوب. درستش همینه که کم کم یاد بگیره از همون ها. بعد گفتم ……

خلاصه یه مسیر دو سه دقیقه ای رو تو این افکار با هم رفتیم  و چند تا نکته برای من و شما داشت:

یک – به حرف و فکر مردم چه کار داریم ما. زن هامون دین خدا رو تمام و کمال باید رعایت کنن و می کنن و کوتاه نمی آیم و بچه هامون الگو می گیرن و حتی زودتر از موعد گاهی به خواست و اصرار خودشون، خودشون رو به سختی ِ با حجاب بودن میندازن. خوب بندازن. مثل خیلی از لجبازی ها و کارهای دیگه شون. فقط سر این یکی باید مدافع حقوق بچه بشیم حتی با درآوردن گریه ش؟!

دو- اکثر قریب به اتفاق خانم های جوان و کم حجابی که مطهره و من رو دیدند نه تنها اعتراضی و اخم و تخم و اینها نکردند بلکه کلی قربون صدقه ش رفتند و گفتن وای وای وای این وروجک نیم وجبی رو نگاه کن. آفرین چه دختری به به به … فتامل!

سه – بچه ها در امر به معروف عملی و زبانی استاد هستند و با اعمال و رفتار و شیرین زبونی هاشون خیلی خوب امر به معروف و نهی از منکر می کنند. ما چه کاره ایم که با توجیه اینکه اطرافیان از ما و بچه مون ناراحت می شن جلوشونو بگیریم. مطهره وقتی قضیه حجاب رو براش توضیح دادیم توی مهمونی و ختم و مسجد و پارک و خیابون و رستوران و هرجایی که خانم های کم حجاب رو میدید سریع و بلند بلند می گفت وای وای وای چه خانوم بدی، حرف خدا رو گوش نداده، موهاش بیرون ه ، لاک زده جلوی بابایی و … و خودمون از ترس آبرو متاسفانه این موضوع رو در او به تعطیلی کشوندیم! به نظرم میاد نباید این کار رو می کردیم…

سه و نیم – مطهره یه بار به یکی از آشنایان که توی خونه جوراب نمی پوشید گفت چرا جوراب نمی پوشی و اون بنده خدا هم گفت بعدا بهت می گم. چند بار دیگه هم بهش گیر داد و پرسید. تا نهایتا رفتن با مطهره تو اتاق و ما شنیدیم که مطهره می گه «همه شون؟!» به بانو گفتم نکنه برای خلاص شدن از دست مطهره چیز غلطی یادش داده باشند. بعدا از مطهره پرسیدیم فلانی چی بهت گفت؟ گفت فلانی بهم گفت: «من جورابام سوراخ بود و برای همین نپوشیدم» مطهره هم پرسیده همه شون؟! :)) یعنی که خلاصه از دست بچه ها نمیشه در رفت.

چهار – یه بار که من و بانو با هم بگو مگو می کردیم مطهره شونصد بار بین ما رفت و آمد کرد و همش می گفت: «پیامبر فرمودند نباید داد زد» (“پیامبر فرمودند” رو از روی یه برنامه تلویزیونی یاد گرفته) یا به شیوه ارسطوی نقی معمولی اینا می گفت «آیا داد زدن کار خوبی ست؟!» و البته ما داد نمی زدیم ولی همون بحث جدی و محکم ما رو بر نمی تافت و دوست نداشت ادامه پیدا کنه و اینقدر این کار رو تکرار کرد تا ما رو به خودمون آورد و متوجه مون کرد و ما بعدا یه بار که مشغول بازی بود توی اتاق بحث نیمه کاره مون رو (با آرامش بیشتر)  تموم کردیم.

پنج- نقش فرزندان در تربیت پدر و مادرها مهم و حیاتی است. خدایا ممنون