گزارشی از رستوران چادری ها

سلام.

خبری خواندم درباره رستورانی که به تازگی در تهران راه اندازی شده و از ورود خانم های بدون چادر جلوگیری می کند. ابتدا شاید خوشحال شدم که حرکتی به این شکل انجام شده است و به مبتکر آن آفرین گفتم. بعدتر که بیشتر به موضوع فکر کردم و البته نظرات ذیل آن خبر را خواندم کمی تردید کردم که اساسا چنین حرکتی خوب است یا خیر. اینکه اسلام رعایت حجاب را از زنان ما می خواهد یا دقیقا سر کردن چادر مشکی؟! و حالا که اسلام چنین چیزی نمی خواهد آیا باید به چنین ابتکاراتی آفرین گفت یا نه؟! یکی از نظر دهندگان گفته بود اینقدر بی حجابی و بی عفتی در اماکن رفاهی مختلف زیاد و افراطی شده که شاید گاهی لازم است اقداماتی تفریطی به این شکل هم انجام شود تا کم کم اعتدال به جامعه در این زمینه برگردد. به هر حال غیر از این بحث های تئوریک درباره این رستوران که همچنان هم در ذهنم در جریان هستند بدم نمی آمد یک بار از نزدیک این فضا را ببینم.

متاسفانه به دستور اماکن یا هر ارگان دیگری هم اکنون سر در بسیاری از مغازه ها و پاساژ ها برچسب «لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید» یا «از پذیرش خانم های بدحجاب معذوریم» دیده می شود. ولی در عمل همه برچسب ها یا مقدار قابل توجهی از آنها برای فرار از جریمه شدن های احتمالی و اجرای دستورهای وارده بوده و در خیلی از موارد خود فروشندگان و کارکنان مجموعه حجاب درست و درمان اسلامی را رعایت نمی کنند. القای بدون ضمانت اجرای این قاعده ها، انصافا غیر از به سخره گرفتن حجاب هیچ اثر و کارکرد دیگری نداشته و نخواهد داشت. در این بین باید به امثال خودمان حق بدهیم که با دیدن چنین خبری خوشحال شویم و در تشویق و تایید این حرکت ها مطلب بنویسیم. انگار نه انگار که در جامعه اسلامی زندگی می کنیم. مثل حجاب ندیده ها و حکومت اسلامی نداشته ها خوشحال می شویم وقتی در جایی اسلام آن طور که باید اجرا می شود. چیزی که باید روال جاری و ساری در کشور ما باشد، تبدیل شده به آرزوهای کوچک و بزرگ ما مثلا متدینین که گهگاه به حقیقت می پیوندند!

این رستوران با نام مجتمع فرهنگی دشت بهشت (دهکده سلامت) در منطقه سعادت آباد تاسیس شده و تابلوی «ورود خانم ها بدون چادر ممنوع» آن واقعی است. به جهت منطقه ای که رستوران در آن واقع شده شخصا دوست داشتم ببینم غذاها و قیمت های آن در چه سطحی است و چه گروهی از متدینین را جزو جامعه هدف و مشتریان خود به حساب آورده است. عموما شاید این نگرش و اشکال در بین عامه مردم هست که اسلام دین پابرهنگان و فقراست و کلا دین ما دین گداپروری است که این البته خود بحثی جداست. اینکه انسان های واقعا معتقد نمی توانند چشمان خود را روی قسمت اعظمی از محرومان جامعه ببندند و با شکم سیری تمام، برای خود اردک شکم پر یا بره کباب شده سفارش دهند یا هزینه های گزافی برای تفریحات اینچنینی پرداخت کنند نکته حائز اهمیتی است که در این گزارش کوتاه نمی گنجد.

به هر حال برای ارضای حس گزارشگری و کنجکاوی و چندین حس دیگر تصمیم گرفتم با خانواده یک بار هم که شده به این رستوران برویم. محیط رستوران به شکل باغ است و در زمستان پوشیده از برف شده و زیبایی خاص خود را داشت. اما فضای آن احتمالا در تابستان بسیار قشنگ تر و سرسبزتر خواهد بود. یک حوضچه که گویا قرار است بعدا فواره و ماهی دار شود و قسمتی دکه مانند در فضای باز که شاید بعدها ذرت و چایی سرو کند و البته سرویس بهداشتی تنها چیزهایی بود که غیر از سوله اصلی رستوران دیده می شد. اصل رستوران هم همان طور که گفتم یک سوله است که سقف آن تماما با چوب پوشیده شده و البته در بین رستوران های سنتی که دیده ام می شود گفت خوب روی آن کار نشده است. مثلا می شد آب نما و مولفه های سنتی در آن بیشتر و زیباتر کار شود. یا دیوارهای و پنجره ها قشنگ تر باشند. مبلمان رستوران البته قهوه ای رنگ و شیک است. نکته جالب اینکه بعضی صندلی ها بسیار بلند تر از قد آدم های معمولی هستند و همین امر باعث می شود خانم های مذهبی در آن بیشتر احساس راحتی کنند و هر خانواده ای در حالت نشستن بر سر میز غذا فقط خودشان را ببینند و کاری به کار دیگران و محیط اطراف نداشته باشند و بالعکس. یادم می آید هروقت رستوران می رفتیم مرحوم مادرم همیشه صندلی را انتخاب می کرد که رو به دیوار باشد تا بتواند راحت تر غذا بخورد.

       

      

دشت بهشت در حقیقت نام یک مجموعه ای از این رستوران ها و باغ های سنتی است که همگی در کنار یکدیگر در همان منطقه واقع شده اند. سالن پذیرایی با همین نام هم هست که برای مهمانی های بزرگ تر و عروسی ها استفاده می شود. نکته جالب اینکه تابلوی مربوط به اجباری بودن حجاب برای خانم ها از ابتدای راهی که از اتوبان یادگار امام غرب جدا می شود و در حقیقت ورودی به همه این رستوران هاست دیده می شود اما بقیه رستوران ها چنین قاعده ای ندارند و سرشان هم حسابی با مشتری های نگنجیده در این قاعده شلوغ است! در همان شبی که ما تنها مهمان های دهکده سلامت بودیم (که با ورود ما برق های سالن روشن شد!) تقریبا در پارکینگ مجموعه بیست تا سی ماشین پارک کرده بودند که احتمالا در رستوران های دیگر حضور داشتند.

شاید مسئولین رستوران خوششان نیاید عکسی را که از کل منوی غذا گرفته ام منتشر کنم اما برای مثال چند غذا را با قیمت هایش ذکر می کنم تا حدود کلی قیمت و نوع غذاها دست تان بیاید (قیمت ها به تومان است!). غذای مخصوص دهکده سلامت ۲۵۰۰۰، شیشلیک با چلو ۲۲۰۰۰، مرغ ترش با چلو ۱۰۵۰۰، ماهی سفید با چلو ۲۲۰۰۰، ماهی قزل آلا شکم پر ۱۲۰۰۰، میگوکباب با برنج تند ۱۵۰۰۰، چلوکباب لقمه نگین دار ۹۸۰۰، جوجه کباب با استخوان ۱۳۵۰۰، اردک شکم پر با چلو ۲۵۰۰۰٫ روی منو نوشته شده که «طعم واقعی غذاهای شمالی را با سرآشپز محلی تجربه کنید» که این احتمالا موید این مطلب است که رستوران قرار است بیشتر غذاهای شمالی را سرو کند. راستی باقالاقاتوق ۸۷۰۰ تومانی هم جزو غذاها هست.

با این موضوع موافقم که مدیر رستوران حرکتی جهادی کرده و از قسمت اعظمی از درآمد خود به جهت همین سفت و سخت گرفتن مساله حجاب خانم ها صرف نظر کرده است اما شاید محل تاسیس رستوران و قیمت و نوع غذاهای آن کار را برای او مشکل تر از این هم بکند. در هر صورت بسیار تلاش کردم که در این مطلب قضاوت خاصی نکنم و فقط گزارشی بنویسم از کار نو و از جنس خدایی که ایشان انجام داده است. واقعا جامعه ما هم اکنون نیازمند تقوای در تحلیل ها و نوشته ها است. اینکه من به خودم حق ندهم که به راحتی درباره نیت های آدم ها و آنچه در ذهن شان می گذرد قضاوت کنم. و صرفا از منظر یک شنونده و ناظر بیرونی اتفاقات را رصد کنم و به تحلیل و نقد و نظر درباره آنها بپردازم. البته دین اسلام فراتر فکر می کند و از من نویسنده می خواهد حتی تا آنجا که محکوم به حماقت نشوم مثبت فکر کنم و بگویم کار از جنس خدایی بوده و نیت خیر بوده و به قصد خیر هم انجام شده است.

پی نوشت:

- این مطلب در نشریه الکترونیک چارقد کار شده است.

- اگر قصد رفتن به دهکده سلامت را دارید آدرس آن سعادت آباد، میدان فرهنگ، بلوار ۲۴ متری نیست! وقتی از میدان فرهنگ وارد بلوار ۲۴ متری می شوید و تا انتهای آن می روید تازه می رسید به اتوبان یادگار امام. آن هم در مسیر غرب به شرق در حالی که رستوران آن طرف اتوبان است. لذا مجبورید تا خروجی بعدی که مربوط به زندان اوین است بروید و بعد چون راه ندارد مسیر خود را ادامه دهید تا به چمران برسید و بعد از اتوبان چمران دور زده و به یادگار امام غرب وارد شوید.

هدیه های ولنتاین در بازار کتاب

مجموعه داستان های کوتاه سارا عرفانی با عنوان «هدیه ولنتاین» بعد از حدود دو سال و سه ماه بالاخره به چاپ رسید و روانه بازار کتاب شد. این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «در این کتاب ۹ داستان کوتاه گنجانده شده است که اغلب آن‌ها از زاویه روایت اول شخص بیان شده‌اند و موضوعات اغلب آن‌ها مسایل دنیای جوانان است و روزمرگی‌هایی که جوانان در نسبت با دغدغه‌هایشان با آن‌ها دست به گریبانند.»

این دو سال و سه ماه البته متشکل است از یک بخش دو ساله، که کتاب در دست انتشارات محترم «سوره مهر» بود و با کش و قوس های فراوان چند بار خوانده شد و رد شد و دوباره احضار شد و حذف و اضافه شد و در پایان دو سال وقتی سراغش را از انتشارات گرفتم و پرسیدم کتاب همسرم در چه مرحله ای هست گفتند «در نوبت چاپ است» و بعد که پرسیدم دقیقا الان در چه مرحله ای است و آیا طراحی جلد و صفحه بندی شده یا نه گفتند: «نه هنوز کار داره. باید بره برای ویراستاری اول» – «کی می ره؟!» – «معلوم نیست، عجله نکنید!» و یک بخش سه ماهه باقیمانده، که کتاب در دست نیستان ی ها بود و خواندند و تایید کردند و فرستادندش وزارت ارشاد و چاپ شد و تمام.

این کتاب مشتمل بر داستان های کوتاه «به خاطر تو»، «پارسا»، «نگاه ماه»، «صدف»، «هدیه ولنتاین»، «حضور آسمانی»، «از پشت ابر»، «یک مدل خاص» و «در آخرین نگاهش» است که در طول چند سال به صورت جسته گریخته توسط سارا عرفانی نوشته شده و هم اکنون در قالب کتاب گردآوری شده اند. البته داستان آخری خیلی خیلی وقت پیش نوشته شده و خیلی وقت پیش بازنویسی شده (بهار ۸۳) و شاید جزو اولین تجربه های داستانی نویسنده است که هم اکنون چاپ شده و حجم زیادی از کتاب را هم به خود اختصاص داده است.

شاید بد نیست در ادامه این معرفی کتاب، بخش هایی از هر یک از این داستان ها را جهت آشنایی خوانندگان با فضای کلی کتاب و داستان ها بیاورم و باقی ماجرا و نقدهای سازنده و دیگر بماند برای بعد از خوانده شدن کتاب توسط مخاطبان آن انشاالله.

«پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: چیکار می کنی احمق؟ پشت دستت رو که قرمز شده و سوخته بود، آروم نوازش کردم. گفتی: هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟ گفتم: اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم. قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگه هیچ وقت… یه ماشین می پیچه جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شه. اگه تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش رو نشونش می دادم. اما این دفعه به خاطر تو می بخشمش.» – به خاطر تو

«پارسا سرش را تکان داد و به سقف نگاه کرد. پانته آ یک کتاب را بیرون کشید و گفت: صحیفه… سجادیه… این چیزا چیه می خونی؟! مث اینکه هنوز عقلت درست و حسابی سر جاش نیومده. مگه اون دفه بابا باهات حرف نزد؟! کتاب را پشت تخت رها کرد و صاف ایستاد.» – پارسا

«صدای داد و فریادت می آمد. می خواستی در را باز کنی. شیشه را شکستی. تلاش می کردی از لابه لای تیزی شیشه های شکسته قفل در را باز کنی. خون بود که روی زمین می ریخت. پارچه ای آوردم تا دستت را ببندم که داد زدی: لازم نیست برای من دل بسوزونی! من به ترحم تو هیچ احتیاجی ندارم. آنها رسیدند و همانطور بدون خداحافظی تو را بردند.» – نگاه ماه

«بابا گفت: کاری با درس خوندنت ندارم. گوشی ات رو بده من! صدف یکدفعه به مامان نگاه کرد و پرسید: گوشی برای چی؟ مامان شانه بالا انداخت و خودش را با چیزهایی که خریده بود مشغول کرد. بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: کجا رو نگاه می کنی؟ من اینجام! صدف کتاب را لوله کرد و گفت: برای چی می خواین؟ بابا بلند شد.» – صدف

«چشمت می افتد به حلقه نقره ای که برایم خریده ای. دستت را جلو می آوری تا لمسش کنی. همانطور که نگاهت می کنم، دستم را عقب می کشم. دستت را به طرفم گرفتی و در چشم هایم خیره شدی. هر دو دستم را زیر چادر پنهان کردم. گفتی: خواهش می کنم. و دستت را روی میز، جلو آوردی. سرم را به علامت نفی تکان دادم. گفتی: همین یه بار! دارم خواهش می کنم ازت. می خوام ببینم چقدر برات ارزش دارم. چقدر دوست داشتم گرمای وجودت را حس کنم.» – هدیه ولنتاین

«مرد سر تکان می دهد و من سوار می شوم. بوی دود سیگار گلویم را می آزارد. سرفه می کنم و او می گوید: می چسبه سیگار تو این سرما آبجی. چیکار کنیم دیگه! و من چشمهایم را می بندم. تکبیر می گویم و نافله می خوانم. به یاد تو! اصلا امروز یاد تو هم جور دیگری بود. از سحر که لحظه ای در خواب و بیداری تو را در جمع همسنگرانت دیدم که خنده مستانه می کردی و ظهر که گله ات را به خدا کردم.» – حضور آسمانی

«فرامرز گفت: همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه. – دیگه چی؟ – همین. – این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش! فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه. بلند شد.» – از پشت ابر

«با هم به طرف یک کافی شاپ رفتند و وارد شدند. مینو جای دنجی را کنار پنجره انتخاب کرد و روبروی هم نشستند. وحید لپ تاپش را از داخل کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: دیشب تو اینترنت می چرخیدم، چند تا مدل لباس عروس خیلی خاص پیدا کردم. البته اگه خاص، تو فرهنگ لغت دوتامون یه معنی داشته باشه! لپ تاپ را روشن کرد. آن را چرخاند و مقابل مینو گذاشت. دستش را زد زیر چانه اش و زل زد به چشم های مینو. – نگاه کن ببین گمشده ات بین اینا نیست؟» – یک مدل خاص

«به بیمارستان آمده بودم تا هم ببینمش و هم با او حرف بزنم. خواستم در بزنم که صدایی از داخل اتاق شنیدم. از لای در نگاه کردم. سه خانم و یک آقا دو طرف تخت ایستاده بودند. صورت خانم ها معلوم نبود وگرنه می شد حدس زد کدام شان، همسرش است. البته اگر ازدواج کرده بود. نمی دانستم به خانواده اش از من چیزی گفته بود یا نه. شاید اگر من را می دیدند، برایش درد سر می شد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه تا پایان وقت ملاقات مانده بود. امیدوار نبودم که در این ده دقیقه بتوانند از او دل بکنند و بروند.» – در آخرین نگاهش

+ «هدیه ولنتاین» سارا عرفانی کتاب شد – خبرگزاری مهر

+ «هدیه ولنتاین» به دست عاشقان کتاب می‌رسد – خبرگزاری کتاب ایران – ایبنا

+ انتشارات نیستان

هفت سال بی مادری

سلام

هفت سال است که درد بی مادری را می فهمم. سال به سال غم و فراق نبودنت کمتر که نمی شود هیچ بیشتر هم می شود. باور کن این حرف درست نیست که «خاک سرد است و فراموشی می آورد. وقتی عزیزت را خاک می کنی کم کم نبودنش را یادت می رود» خاک سرد نیست و فراموشی هم نمی آورد. انسان از ریشه نسی به معنای فراموشی هست ولی یادم نمی رود نبودنت را مادرم.

سر سفره عقدم نبودی. نبودنت را یادم نرفت. لبخند به لب داشتم جلوی دیگران. اما صدای هق هق گریه های خواهرم و خاله ام و عمه هایم و مادربزرگ هایم را هم اگر نمی شنیدم، می فهمیدم که سر به زیر چادرها بردنشان علت دیگری نمی تواند داشته باشد. چشمان خیس شان را هنگام کادو دادن نمی شد ندیده گرفت.

این قصه سر مراسم ازدواج خواهرم هم تکرار شد. سر مراسم ازدواج برادرم هم تکرار شد. مادر عروس، غایب. مادر داماد، نداریم…

ما مادر نداریم. مطهره، دخترمان هم یک مادربزرگ ندارد. به دنیا که آمد، قصه تکرار شد. خواهرزاده ام هم که به دنیا آمد، قصه باز تکرار شد.

در این خانواده قصه ی نبودن یک مادر مهربان فراموش شدنی نیست و مدام تکرار خواهد شد. تا وقتی هستیم و محرم هست و امام حسین (ع) هست و روز پنجم محرم هست و مسجد ارک هست و گلزار شهدا هست و … یادمان نمی رود.

دروغ نمی گویم که هر روز نبودنت بیشتر از قبل حتی احساس می شود. چرایش، وجود مطهره است و مادرش. مادری کردن را با تمام سختی هایش از صفر دارم می بینم. در کنارم یک مادر هست که برایم تصویر کند لحظه های بی خوابی ات را و شب شیر دادن هایت را و برای هر بار شیر دادن وضو گرفتن هایت را و به مجلس امام حسین بردنم را که با چه سختی یک طفل شیرخواره را برده ای روضه تا الان سینه زن حسین (ع) باشد. الان که این همه سختی ها را می بینم و می فهمم، بیشتر نیازمند وجودت هستم تا به پایت بیفتم و تشکر کنم و گریه کنم و عذرخواهی کنم از دوران سرکشی نوجوانی و جوانی ام. حالا که غرور جوانی ام کنار رفته و سراپا خضوع شده ام در برابرت نیستی تا آن را ابراز کنم و این شکنجه ی سختی است، مادرم.

من بدبخت بی مادر چه کنم پس؟ به که خدمت کنم؟ به دست و پای که بیفتم و تشکر کنم؟ این همه آیات و روایات نیکی به پدر و مادر را که دیر درکشان کردم چگونه اجرا کنم؟ من حقیر را ببخش بر همه جفاهایی که به تو کرده ام. خدا می داند که پشیمانم.

دوستان، قصد دارم برای مادرم و همه شهدای ارک ختم قرآن بگیرم. امشب. اگر مایل هستید در ذیل همین مطلب در قسمت نظرات اعلام کنید و خواندن یک جزء را برای همین امشب تقبل بفرمایید. برای نظم دادن خودتان چک کنید که جزء انتخابی شما را کس دیگری تقبل نکرده باشد. اجرتان با حضرت سید الشهدا  که جانم به فدایش.

نگاهی به فیلم ضد صهیونیستی «شکارچی شنبه»

برای چندمین بار بود که می نشستیم پای کامپیوتر، و یک تلفن هم به دست می گرفتیم تا دراینترنت بگردیم دنبال سینماهایی که فیلم سینمایی «شکارچی شنبه» را روی پرده دارند، بعد تماس بگیریم سئانس سینما را دربیاوریم و آدرسی و اطلاعات مورد نیازی… چندین بار قبل، به دلیل تعداد خیلی کم سینماهای نمایش دهنده ی «شکارچی شنبه» و سئانس های محدود اکران این فیلم، نتوانسته بودیم آنرا ببینیم.

این بار هم ظاهرا، با گذشت زمان اندکی از شروع اکران، دیگر فقط دو سینما این فیلم را اکران می کردند. یکی، سینمای قدیمی و بی کیفیت محله ی خودمان که آن هم خودش حدیث مفصل دارد. فقط همینقدر بگویم چند شب پیش با کمال تعجب، دیدیم که پوستر «شکارچی شنبه» را زده است و جلوی ورودی سینما به شدت شلوغ است. گفتیم چقدر مردم به این فیلم علاقمند شده اند. دو دقیقه بعد متوجه شدیم که قرار بوده در آن ساعت، در سینما کنسرتی اجرا شود که معلوم می شود مجوز نداشته و همه ی موسیقی دوستان، با درهای بسته مواجه شده بودند. این از این سینما!

آن یکی سینمایی که این فیلم را هنوز روی پرده داشت، پردیس سینمایی ملت بود. البته فقط برای یک سئانس، بله بله شک نکنید! فقط یک سئانس در روز: ۱۶:۴۵

چون حدس می زدیم به لطف بی مهری های زیادِ همه به این فیلم، با یک سالن خلوت مواجه می شویم، بلیط رزرو نکردیم. هماهنگ کردیم و بچه را جایی گذاشتیم. کمی زودتر، در سینما حاضر شدیم و با کمال تعجب، شنیدیم که سالن پر شده است. با چشم های گشاد به هم نگاه کردیم و البته کمی هم خوشحال شدیم که بالاخره چه استقبالی!

اما خانم بلیط فروش چیزی گفت که چشم هایمان دیگر گشادتر از آن نمی شد. گفت: «این فیلم در سالن وی آی پی نمایش داده می شه که سی نفر گنجایش داره!!» یک سئانس در روز، در سالن سی نفره. واقعا احسنت به این همه ذوق و قریحه.

اگر چه که برای این همه بذل توجه و اهتمام ویژه ی سینماداران و سینما دوستان و حتی دولت (که حتما مهمتر از آن دو می باشد) به تنها فیلم ضد صهیونیستی ساخته شده بعد از سال ها، می شود طوماری نوشت و حرف های بسیاری گفت، اما  اجازه دهید این بار، نتیجه گیری نکنم!

این بود ماجرای نگاه ما به فیلم «ضد صهیونیستی» شکارچی شنبه.