ماه رمضان و رسانه ملی

سلام.

۱- بس است هر چه در نکوهش سریال های ماه رمضان گفتند و گفتیم. سال های گذشته در همین جا نقد کردیم و از مسئولان درخواست کردیم که لااقل تعداد سریال هاشان را کمتر کنند و جلوی این مسابقه شبکه ها با هم را بگیرند و اجازه دهند مردم جرأت کنند افطاری بدهند و افطاری بروند منزل همدیگر و نترسند از اینکه نکند قسمتی از سریال هاشان قضا شود. اما کو گوش شنوا؟ کو بصیرت؟ کو جهت دادن به مسیر از هم گسیخته و پریشانی که فرهنگ این کشور پیش گرفته؟

خواهش کردیم از مردم که در میهمانی های افطار سفره هاتان را جلوی تلویزیون پهن نکنید و او را گوشه ای از سفره نشانید و صدای آن را به سرتان نکشید و ساعاتی را دور هم باشید نه دور تلویزیون. کمی از احوال هم، از احوال فامیل، از مشکلات یکدیگر با خبر شوید نه از احوال کاراکترهای ساخته ذهن نویسنده ها و کارگردان ها. اما نشد که نشد.

همچنان سریال ها می تازند تا روابط ما را کمرنگ و کمرنگ تر کنند و ما به خودمان رحم نمی کنیم پای این خزعبلات که در غیر ماه رمضان هم ارزش تماشا کردن ندارند چه برسد به ماه مبارک. کسی به حرف ما گوش نمی کند. فامیل به ما توجه نمی کنند. ما ماندیم و خانواده کوچک خودمان و خاموش کردن تلویزیون درست بعد از آخرین لا اله الا الله اذان مغرب. همین قدرش خدا را شکر. (بگذریم که در خانه خودمان هم آسایش نداریم و میهمانان مان در به در یافتن کنترل تلویزیون و کلید بلند کردن صدای آن اند. مطهره را باید تا حد ممکن دور کنیم از تلویزیون که این داد و هوارها و فحاشی ها و «جراحت» ها و مزخرفات به گوشش نخورد)

۲- روز اول ماه رمضان است. گزارشگر مثلا مبتکر خواسته گزارشی متفاوت و هیجان انگیز بگیرد در باب ماه مبارک رمضان. گزارشش شروع می شود: «امروز روز اول ماه رمضان است. اذان صبح امروز چه ساعتی بود؟ ساعت فلان. اذان مغرب هم ساعت فلان. یعنی مدت روزه داری مان می شود این قدر ساعت و اینقدر دقیقه» همین جور می گوید و روی صفحه دارند با پاورپوینت اعداد و ارقام را نمایش می دهند که حواسمان خوب تر جمع شود. ادامه: «اما درست سی روز بعد در روز آخر ماه رمضان چه؟. با هم ببینیم. اذان صبح ساعت فلان و اذان مغرب ساعت فلان. یعنی مقدار زمان روزه داری در روز آخر ماه رمضان امسال می شود این قدر ساعت و این قدر دقیقه. که اگر آن را از میزان روز اول کم کنیم چیزی در حدود یک ساعت و تقریبا سی دقیقه می شود. یعنی تا روز آخر ماه رمضان کم کم یک ساعت و نیم از زمان روزه داری کم می شود»

این یعنی چه؟ ما مخاطبان چه بگیریم از این گزارش تو؟ خوشحال باشیم؟ ترغیب شویم که روزه بگیریم ولو که اولین روزهایش سخت باشد؟ و خودمان را نوید دهیم که کم کم یک ساعت و نیم کم می شود؟ اوعه چقدر زیاد! آخ جون! بریم روزه بگیریم پس بچه ها! از کل چیزهایی که می شود در باب شروع ماه رمضان گفت و به آنها پرداخت، بهترین چیزی که در چنته داشتید همین بود؟

۳- آخرین لحظات مغرب است و داریم به اذان نزدیک می شویم. شبکه ها را می چرخانم تا ببینم چه خبر است. گوشه سمت چپ و پایین شبکه سه (فکر کنم سه بود) چیزی توجه ام را جلب می کند. مثل این فیلم ها مثلا چشم هایم را می مالم که ببینم دارم درست می بینم! بانو می پرسد چی شده؟ «هیچی داریم به لحظه انفجار مغرب نزدیک می شیم. داره شمارش معکوس نشون می ده. ترغیب می کنه همه رو به حمله. به اینکه درون شون در لحظات غروب آفتاب آروم نباشه و به فکر فرو نرن و مشغول راز و نیاز نباشن. داره یاد می ده به مردم که اگر اذان مغرب گفته بشه و یک لحظه هم درنگ کنی در خوردن، قافیه رو باختی ها. دست به خرما باش تا صفر شد خودت رو بترکون. اینقدر همه با گارد حمله اند، می خواد کسی اشتباه نکنه»

باز اگر در مورد اذان صبح بود می گفتیم لبه ی تیغ است و اگر یک ثانیه آن ور تر چیزی بخورد روزه اش باطل می شود. لذا با شمارش معکوس هی گوشزد می کنند که چند دقیقه مانده به اذان صبح و بعد در لحظات آخر هم شمارش راه می اندازند که حواس ها جمع شود. ولی اذان مغرب چه؟ می میرم اگر کمی دیرتر افطار کنم؟!

۴- سردار است و رئیس تیم فوتبال. از گزارشگر برنامه نود می خواهد که سخنان او را سانسور نشده پخش کنند. درباره اخراج یک بازیکن فوتبال دارد حرف می زند. یک آدم. یک مسلمان. می گوید جرمش این است که روزه خواری کرده. عیب نداشت اگر می رفت در رختکن. ولی او گوش نکرده و گفته که می خواهد همین جا در زمین و جلوی همه بخورد. وگرنه داخل رختکن که همه چیز برای بازیکنان ما مهیاست. در بخشنامه و دستور العمل فدراسیون هم آمده که نباید جلوی بقیه بخورند.

۵- گزارش تلویزیونی: – شما روزه می گیری؟ از چند سالگی گرفتی؟

- راستشو بگم یا دروغ؟ از ۱۸ سالگی، – از بیست سالگی، – ورزشکارم نمی تونم بگیرم، – از هفده سالگی، – از همون موقع که بقیه می گیرن دیگه، …

دستت درد نکنه گزارشگر، خیلی چیز بهم اضافه شد. مخصوصا فهمیدم که روزه نگرفتن برخی را که گناه است و تخطی از دستور خدا چقدر راحت می شه برگزار کرد و خندید و مردم را خنداند.

۶- تلویزیون دارد تبلیغات نشان می دهد. بین دو نیمه فوتبال ها نه بین سریال! از کل تلویزیون همین فوتبالش را لااقل ببینیم که تلویزیون مان خمس بر ندارد سر سال. تبلیغ انیمیشنی و کم کیفیتی دارد پخش می شود. پدر خانواده دارد رژه می رود و همش نگران سلامتی اش است. مادربزرگ می گوید «نگران نباش پسرم. چیزیت نمی شه.» – «آخه می ترسم ضعف کنم. خیلی گشنه م شده. می خوام روزه نگیرم. برای سلامتیم ضرر داره گمونم.» بعد تلویزیون خانواده ناگهان اجی مجی می شود و شروع می کند با حضرت آقا دیالوگ گفتن که: «نه عزیز من. روزه نه تنها برای سلامتی ضرر ندارد بلکه برای بدن شما مفید هم هست.» پدر خانواده هم مثل یک ابله به تمام معنا که هدایت شده، سر تکان می دهد و متنبه می شود.

فکر نمی کردم به این زودی به جایی برسیم که برای روزه گرفتن و نماز خواندن تبلیغ بسازند و از فواید بهداشتی و سلامتی افزای روزه و نماز بگویند که نماز ورزش است و کش و قوس اش بدن را حال می آورد.

حالم را به هم می زنی تلویزیون!

بزرگ می شوی

همین الان روی شکم خوابیده ای و داری تلاش می کنی اسباب بازی ات را که چند لحظه پیش با دست هل دادی جلوتر، بگیری. اما هر چه تلاش می کنی فقط باز هم آن را از خودت دور و دورتر می کنی. بعد صورتت را می چسبانی به زمین و فشار می دهی. پاهایت را و کمرت را جوری تکان می دهی که کمی جلو بروی و آن را بگیری. غافل از اینکه نه تنها با چنین حرکاتی نمی توانی جلو بروی، که حتی چند سانتی هم عقب می آیی.

حالا خسته شده ای و سرت را روی زمین گذاشته ای و استراحت می کنی. نگاهت که می کنم لبخند ملیحی تحویلم می دهی تا دلم را بیش از پیش اسیر خودت کنی.

این روزها، هر چقدر که بخواهم در آغوش می کشمت. فشارت می دهم و می بوسمت. برایت شعر می خوانم. دست می زنم. می خندانمت. اما ته دلم غمی ست که برایش چاره ای نمی یابم.

نگرانم. نگران از اینکه زمان به سرعت بگذرد و تو بزرگ شوی و دیگر نشود تند و تند در آغوش کشیدت. دیگر نشود تند و تند بوسیدت.

گاهی وقتی در آغوش می گیرمت و دست کوچکت را می بوسم، دوست دارم زمان در همان لحظه متوقف شود و این بوسه، تا ابدیت کش بیاید. اما نمی شود. این روزها به سرعت می گذرند و عبور می کنند و تو هر روز یک کار تازه یاد می گیری و من به تو نمی رسم و جلوی عبور زمان را نمی شود گرفت و باید تسلیم بود. تسلیم زمان نه! تسلیم او که ما را در قید زمان قرار داد.

این روزها مدام تلاش می کنم که هم عصر بودن با  کودکی ات باعث نشود این لحظات شیرین و به یاد ماندنی و تکرار نشدنی، برایم عادت شود و از تو خسته شوم و آرزو کنم زودتر بزرگ شوی و من راحت شوم. نوزادی ات را که خیلی زود از دست دادم و فقط عکس ها و فیلم هایش برایم باقی ماند، آنقدر که در آن روزها هیچ وقتی برای عشق کردن با تو برایم  نمی ماند. پس همه تلاشم را می کنم که حال را دریابم و لحظه لحظه اش را با تو باشم… اگر پخت و پز و خانه داری و لوح و دیگران بگذارند!

گشودم در که برگردی

اگر من با تو بد بودم تو را دعوت نمی کردم

گشودم در که بر گردی ببینی لطف بسیارم

تو مهمان عزیزی بر من و من میزبان تو

چگونه میهمان نومید برگردد ز دربارم

زبستر نیمه شب برخیز و اشکی ریز بر دامن

که با اشک شبت خاموش گردد شعله نارم

تو آن عبدی که در گرداب جرم و معصیت غرقی

من آن ربم که باشد دمبدم لطف و کرم کارم

بجز نومیدی از عفوم ببخشم هر گناهی را

امید آور امید آور که من از یاس بیزارم

عذاب و عفو باشد هر دو تحت اختیار من

توان سوزانمت اما به بخشیدن سزاوارم

تو دائم غافل و من آنی از تو نیستم غافل

تو خواب و من زلطف و مرحمت پیوسته بیدارم

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا

*

چشم گریان چشمه ی فیض خداست – گریه بر هر درد بی درمان دواست

*

به بازار محبت اشک باشد بهترین کالا

که هر یک قطره را با یک یم رحمت خریدارم

اگر فردا بپرسند از تو ای میثم چه آوردی

بگو دستم تهی اما محّب آل اطهارم

دانلود فایل صوتی این مناجات زیبا

باید بیشتر دقت کنم

سلام

۱- میلاد امام و مقتدای زمان مان را خدمت همه تبریک می گویم و امیدوارم خدا در ظهورش عجله کند که سخت نیازمند حضورش هستیم. مخصوصا کسانی که همت کردند و امسال هدیه و تحفه ای برای حضرتش به عنوان کادوی تولد پیش کش کردند. هدیه تولد خورشید به شخصه برای خودم تجربه زیبایی بود. نمی دانم برای شما چطور گذشت این چهل روز. کندن خارهای روح با تمام سختی هایش شیرین شده بود و همه شیرینی از برکت نامی بود که اندک خوشحال کردنش در روز میلادش مایه مباهات من بود. ان شا الله که خدا توفیق ادامه این خودسازی ها را به همه مان بدهد و کم کم آدم مان کند. باید بیشتر دقت کنم.

۲- ده روز گذشته زندگی بسیار شلوغی را تجربه کردیم. انواع و اقسام پیشامدها برای مان اتفاق افتاد و همه البته خیر بود از سوی خدا ولی باعث مشغولیت فوق العاده زیاد مان شد و نرسیدیم به وعده جشن میلاد امام زمان حتی فکر کنیم و برایش برنامه ریزی کنیم. دلیل دیر به دیر به روز کردن اینجا هم همین است. از اسباب کشی و بچه به دنیا آوردن نزدیکان بگیرید تا تصادف و بیمه و فروش ماشین و موارد دیگر. خدا را شکر. فردا ان شا الله اسباب کشی می کنیم و کمی سرمان خلوت و فکرمان آزاد می شود. باید بیشتر دقت کنم.

۳- اگر می خواهید با زندگی های مختلفی که در همسایگی شما و در کوچه پس کوچه های شهر شما جریان دارد آشنا شوید راه خوبی سراغ دارم. با یک مبلغ کمی پایین تر از سطح معمول اجاره خانه به چند مشاور املاکی سر بزنید. اولا که بیشتر از آنکه خانه برای اجاره کردن ببینید مشاور املاکی خواهید دید. یعنی یکی پس از دیگری سراغ املاکی ها می روید و آنها یکی پس از دیگری دست رد به سینه تان می زنند. گه گاهی مواردی هم برای بازدید پیدا می شوند که …

۴- مشاور املاکی می گفت ۹۰ متر است و دو طبقه. حیاط هم دارد. کل خانه دربست در اختیار خودتان است. ۴ تا اتاق خواب. مورد بسیار عالی. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. با اینکه ظهر بود و گرم گفتم اگر ممکن است برویم و ببینیم. از بیرون تعریفی نداشت. خانه ای قدیمی بود. گفت داخلش رو ندیدی هنوز. در زدیم و داخل رفتیم. حیاط کوچکی داشت. و چهار طرف آن پله داشت به بالا. هر پله به یک اتاق می رفت در طبقه بالا. گفت: تازه یکی از اتاق ها بهار خواب هم دارد. تخت می زنید و می خوابید و صفا می کنید. آشپزخانه زیر زمین بود. چند پله پایین. یک کمد چوبی شکسته گوشه ای از آن بود. مستاجر فعلی که یک مرد افغانی بود گفت این کابینتش است. یک روشویی هم گوشه دیگر بود که گفت این هم آب آشپزخانه است هم برای دست شویی. آب گرم هم دارد برای ظرف شستن. ۵ تا بچه قد و نیم قدش هم دنبال ما می آمدند و من را نگاه می کردند. مادرشان یا خانه نبود یا نداشتند. خانه های همسایه هاشان کاملا شبیه به خانه های معمولی ماها بود. آپارتمان های سنگ شده. در کوچه ی ما هم از این خانه ها هست؟ باید بیشتر دقت کنم.

۵- در خانه پیدا کردن یک چیز به من اثبات شده و دیگر انکارش نخواهم کرد. تلاش من برای بازدید خانه ها و مشاور املاکی ها و گشتن ها و بالا و پایین کردن ها دقیقا هیچ ارتباطی با پیدا کردن خانه و خانه ای که دست آخر قسمت مان می شود ندارد. دقیقا هیچ ارتباطی. کوچکترین ارتباطی نیست و من فقط می گردم تا به سر حد گشتن مورد نظر خدا برسم و بعد او دوباره دستش را تا آرنج از آستین بیرون بیاورد و من را مقابل مشاور املاکی ای قرار دهد که اصلا به قیافه اش نمی خورد برای ما خانه ای داشته باشد با این قیمت. و بعد که معرفی کرد باز خدا خود ما را تا درب خانه ای می برد که اصلا فکر نمی کنیم خانه ما خواهد شد و به ما اجاره خواهند دادش. و پول را خودش جور می کند و بالا و پایین هایش را خودش شخصا انجام می دهد و ما نشسته ایم و نگاه می کنیم و کیف می کنیم و مثلا می خواهیم بیشتر دقت کنیم!